

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپهی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیکهایی که از دوردست میآیند را میشنوی؟ میخواهم دربارهی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذراندهام و هر بار در لحظهی نهایی، در آن آخرین بخش قصه، سرمایی فلزی، چنان به درونم نفوذ کرده که خون در قلبم یخ زده.
داستان را پیشتر از کانالی که داستانهای صوتی به اشتراک میگذاشت دانلود کرده بودم. و در آن روزهای بعد از پنجشنبه و جمعهی سیاه، وقتی که مشغول جوریدن و کاویدن اندک ذخیرههای به یادگار مانده از عصر اتصال اینترنت بودم، پیدایش کردم: داستان «جهنم بزرگ» از گیرمو مارتینز.
کنارم بایست و تماشایم کن. وقتی که در آن عصر آخرین روزهای دیماه داستان را گوش میکردم مشغول عوض کردن خاک یک گلدان سانسوریا بودم. برگها چروک شده بودند و میدانستم آن پایین، در تاریکیِ میان ریشهها چیزی درست نیست، اما هنوز نمیدانستم گرفتاریِ گیاه از کجاست. صدای گوینده داستان را شروع کرد:
«هر شهر کوچکی، یک جهنم بزرگ است.»
در یک شهر کوچک آرژانتینی به نام پوئنته ویهخو، در دوران دیکتاتوری نظامی در دهه ۱۹۷۰، راوی، فروشندهی یک خواربارفروشی، از ورود یک جوان ناشناس موبلند و آشناییاش با آرایشگر و البته همسر جذابش که او را «زن فرانسوی» مینامند، روایت میکند. به سرعت برق و باد شایعاتی در شهر پخش میشود که مسافر جوان با زن فرانسوی تیک و تاکی دارد. ناگهان هر دو ناپدید میشوند. آرایشگر به همه میگوید که زنش برای نگهداری از پدر بیمارش به شهر دیگری رفته، اما همه فکر میکنند شوهر حسود آن دو را کشته و دفن کرده. یکی از زنان شهر، وسواسگونه شروع به کندن زمین در نقاط مختلف میکند تا اجساد را پیدا کند.
من دارم خاک گلدان را با بیلچهی قرمزم بیرون میآورم. در این روزهای قطعی اینترنت، زمان کند و دیریاب است. فکر کردن به ماهیت زمان، مثل فکر کردن و آگاه شدن به نفس کشیدن، همه چیز به هم میریزد. آدم وقتی به فرآیند تنفس فکر میکند ریتم نفس کشیدنش را از دست میدهد. حس میکنم قطع ارتباط با جهان باعث شده درکم از زمان و حتی حافظهام را از دست بدهم. در یک لحظه فکرها و صداها و تصویرها چنان احاطهام میکنند که حس میکنم ساعتها گذشته، اما وقتی به ساعت نگاه میکنم، از این زمان مذاب و کشآمده فقط چند ثانیه بیشتر نگذشته.
شاید برای همین است که حالا که چند هفته بعد، در روزهای آغازین اسفند ۱۴۰۴ این متن را مینویسم، ذهنم هنوز در آن عصر پایان دی ماه و در حین بیرون ریختن خاک گلدان سانسوریا گیر افتاده. نگاه کن، خاک زیر ناخنهایم را سیاه کرده. گیاه سانسوریای برگ شمشیری را بیرون میکشم و در سینی، خاک دور ریشه از هم وا میرود. شپشکهای چوب ریشه و ساقه را جویدهاند، همه چیز برای همیشه از میان رفته.
ببخش که ناچارم داستان را برایت لو بدهم.
بیوه زنی که دیوانهوار دنبال جسد زن فرانسوی و مسافر جوان بوده، وارد مغازهی خواربار فروشیِ راوی میشود. قبلاً با صدای بلند فریاد زده بود که تا وقتی جسدها را پیدا نکند دست از کندن زمین برنخواهد داشت و بالاخره یک روز پیداشان کرد. میگوید با چشم خودش دیده که آنجا در تپههای شنی، سگی دست انسانی را به دندان گرفته بود. پشت راوی میلرزد. پشت من هم.
راوی لابهلای صدای مردم عبارات «سگ»، «جسد» و «دست آدم» را میشنود بیآنکه بتواند اصل ماجرا را باور کند. دریا در دوردست آرام است و بیخطر. راوی دلیل ناباوریاش را در مییابد: چنین اتفاقی امکان نداشت اینجا، در پوئنته ویهخوی کوچک، رخ دهد.
من با چاقویی تیز و بدون باور، برگهای سانسوریا را برش میدهم. میدانم که از گیاه بیمار و آفتزده قلمهی خوبی در نخواهد آمد، اما خب، آدم به امید زنده است. اریب روی برگ از جایی که کمی سالمتر از باقی برگ است میبرم.
وقتی راوی به تپهی شنی میرسد، بیل افسر بینتیجه بالا و پایین میرود. تا مدتی تنها صدا، صدای خشک برخورد فلز با شن است. راوی فکر میکند شاید بیوهزن اشتباه کرده و جانش کمی آرام میگیرد. اما ناگهان صدای پارس سگ همه را از جا میپراند. حیوان بد اقبال، بیهدف در دایرهای دور خودش میچرخد. پلیس سنگی به سمتش میاندازد تا دورش کند. اما باز هم برمیگردد...
جای درست را سگ میداند. پلیس مشغول کندن میشود و جنون کندن زمین بین مردم فراگیر میشود. بیلها به سرعت میجنبند و ناگهان پلیس داد میزند که بیلش به چیزی خورده است و اولین جسد پیدا میشود.
دیگران به جسد نگاهی میکنند. و بلافاصله سراغ بیلهایشان میروند تا زن فرانسوی را هم پیدا کنند. اما راوی جلو میرود و خودش را مجبور میکند تا از نزدیک جسد را ببیند: «بین چشمهای شن گرفتهاش، سوراخی در پیشانی داشت، ولی جسد آن پسر نبود.»
راوی برمیگردد تا مأمور پلیس را خبر کند و انگار که ناگهان، قدم به کابوسی گذاشته باشد:
«هر کس پیش رویش جسدی داشت. انگار از زمین جسد میجوشید. هر جا را نگاه میکردی جسد بود و جسد، سر بود و سر. مغزم کار نمیکرد، تا اینکه جسدی را دیدم که از پشت به رگبار بسته شده بود، و جسدی دیگر که چشمبند داشت. آن لحظه فهمیدم اطرافم چه خبر است. به پلیس نگاه کردم و فهمیدم که او هم فهمیده است...
مقابل ما ایستاد و گفت که جسدها را دوباره دفن کنیم و همه چیز را به حال اول برگردانیم. بیلهامان را برداشتیم. هیچکس جرأت حرف زدن نداشت.»
قلمههای سانسوریا را در دستمال کاغذی سفیدی میپیچم و میگذارم در گوشهای بمانند تا زخم برش، پینه ببند. بعد میشود توی آب گذاشتشان و شاید ریشه زدند. هنوز به زمانهای که در آن زیست میکنم ملتفت نشدهام. در آن عصر زمستانی، گوش دادن به این داستان مثل مواجه شدن با یک پیشگویی است. آن پنجشنبهی دیماه، من صدای شلیکها را از بیرون خانهام شنیدهام. خودم قصد بیرون رفتن نداشتم چون در هیچ یک از آن شعارها جای نمیگرفتم. چرا که فکر میکنم مسیر آزادی از سپردن اریکهی قدرت بیحد و مرز به یک نفر نمیگذرد. اما آن شب صداها را شنیده بودم.
اول اینترنت قطع شد، بعد آنتن موبایل و در نهایت حتی تلفن ثابت. تنها نبودم، با همسرم در خانه بودیم، اما شکلی از تنهایی و سرما از درزهای پنجره، از هیاهوی بیرون میخزید و به خانه میآمد. صفیر گلوله را میشنیدم و دلهره به شکل حسی که از کودکی به یاد داشتم به سراغم آمده بود. یک تنش درونی مزاحم کودکیام بود که با هر شب دیرتر آمدن بابا به خانه شدیدتر میشد. جملهی «نکنه بابا بره و دیگه به خونه برنگرده؟» در ذهن کودکانهام زنگ میزد و دلم را مشوش میکرد. حالا همان دلهره معدهام را چنگ میزد.
ما تا مدتها از همه چیز بیخبر ماندیم. یکی از همان روزهای بیخبری، وقتی که اپلیکیشن آب و هوای گوشیام هنوز در هوای پنجشنبهی قبل جا مانده بود، تهران یخ زد. در پیادهروی خلوتی که معمولاً کسی از آن نمیگذرد راه میرفتم. عصر چهارشنبهی بعد از سرکوب بزرگ بود. برف میبارید. از دورتر گربهای نارنجی را کنار نردههای پیادهرو دیدم که چمباتمه زده. وقتی که نزدیکش رسیدم، صورت گربه یکور روی زمین بود. گربه مرده بود.
به دیدن مرگ عادت نداشتم. هنوز اینترنت وصل نشده بود تا بروم زیر پتو بخزم، اشک بریزم و به هشدارهای وحید آنلاین در کپشن ویدئوهای دیماه توجه نکنم.
فردای آن روز وقتی که از سر پیچ میرفتم تا وارد آن پیادهروی بیرهگذر شوم، با خودم میگفتم که کاش گربه آنجا نباشد. کاش گربه زنده باشد. وقتی که جلو رفتم، با این که از پشت عینک هم همه چیز را تار میدیدم، گربه را ندیدم. خیالم راحت شد. شاید واقعا نمرده باشد. سرم را برگرداندم و در باغچه، لای شمشادها دستهایش را که نامتعادل مانده بودند دیدم، و پاهایی که حالا رو به آسمان خشک شده بودند.
دی رفت و بهمن آمد. اینترنت وصل شد و تازه فهمیدیم مهیب کلمهی کوچکیست برای آنچه که در آن دو شب بر سر این سرزمین آمده. هر روز، با بغضی که بالا میآمد اما در گلو خورده میشد بیدار میشدم. کولهپشتیام را مثل نعش خودم بر دوش میانداختم و از کنار آن گربه میگذشتم و البته، هر روز امید داشتم که او آنجا نباشد. از خودم میپرسیدم: «آیا کاری هست که من بتوانم انجام دهم؟» حتی کاری در مقیاس بسیار کوچک: مثلاً برداشتن جسد گربه با یک کیسه پلاستیکی، پوشاندنش با یک پارچهی کوچک و... میتوانستم تلفن را بردارم و به شهرداری زنگ بزنم. اما باوری به نهادی که در دو شب خیابانهای شهر را آنطور از خون شسته بود نداشتم. جسد گربه باد کرد و چند روز بعد کرم گذاشت. گاهی برای ندیدنش شال گردنم را کنار صورتم میگرفتم و میگذشتم. گهگاه اگر رهگذری در آن پیادهرو میدیدم، دقت میکردم ببینم او هم متوجه آن گربهی در حال پوسیدن میشود؟ امیدوار بودم متوجهش شوند و پا پیش بگذارم و بپرسم چه کار باید بکنیم؟ اما معمولا کسی لای شمشادها را نمیدید.
وضعیت جسد گربه طوری شد که دیگر نمیتوانستم از پیادهرو بگذرم. به ناچار مسیرم را به آنطرف خیابان تغییر دادم. جایی که فروشگاه اتکا هست، فروشگاهی مخصوص نیروهای مسلح. صبحها و عصرها زنان و مردان و بچههایی را میدیدم که با گونیهای برنج و بطریهای روغن از فروشگاه بیرون میآمدند. یک روز به خودم آمدم و دیدم جوری دندانهایم را به هم ساییدهام که کمی از لبهی دندانم خرد شده. قبل از قطع شدن اینترنت ویدئوی به هوا ریختن گونی برنج در اعتراضات آبدانان را دیده بودم. با پیرهایی که احتمالاً بازنشستهی ارتش بودند و از آن فروشگاه خرید میکردند مشکلی نداشتم. خشمم از آن جوانترها بود. نکند همین دستها آن شب ماشه را چکانده باشند؟
یکی از همان شبهای اشک و پتو، در میانهی یک ویدیوی ۴۲ ثانیهای میخکوب شدم. در انتهای پیادهروی سمت فروشگاه اتکا، در خیابان اصلی، همان جایی که هر روز از آن میگذشتم، در دل تاریکی چهار نفر، پیکر زن و مردی تیر خورده را میبردند. حتی لامپهای نئونی پشت بام ساختمان شرکتمان هم در گوشهی تصویر دیده میشد. سنگینی پیکرها جلوی دویدنشان را نمیگرفت چون چیزی هولناکتر از پشت سرشان میآمد. صفیری که من از خانه شنیده بودم.
مثل راوی داستان جهنم بزرگ، باورم نمیشود که چیزی چنین مهیب، همینجا، در نزدیکی خانه و محل کارم اتفاق افتاده باشد. باور نمیکردم، اما از فردا باز به پیادهروی سمت گربه برگشتم. گربه هنوز آنجا در فاصلهی دو بوته شمشاد به متلاشی شدنش ادامه میداد. ذهن نمادپردازم، تکرار میکرد: این گربه ایران است. اما من پس میراندمش. میخواستم او بی هیچ نمادی فقط جسد یک گربهی خیابانی معمولی باشد که زندگی نکبتبارش را طی کرده و روزی به جبر سرما یخ زده.
یاد دوستی میافتم که اوایل مهاجرتش در هلند جسد حیوانی را کنار خیابان دیده بود و شهرداری چندین جلسه رواندرمانی مهمانش کرده بود. من اما اینجا، روانم در حال از هم گسستن بود. بیا کنارم بنشین و تماشا کن که دارم میپوسم، همان طور که گربه پوسید.
چهار هفته است که گربه آنجا مانده. من نمیتوانم به آن سمت خیابان نگاه کنم و با گونیهای برنج کنار بیایم. حتی اگر به خودم بگویم که جامعه یعنی که بعد از همه چیز ما باز هم باید با هم زندگی کنیم. میدانم که نمیتوانم از روی خرید از یک فروشگاه کسی را قضاوت کنم، آن هم فروشگاهی که علاوه بر نیروهای مسلح، هر کسی میتواند از آن خرید کند. حتی میدانم که خشمم بیهدف و ناعادلانه است، اما آگاهی به کور بودن، خاموشش نمیکند. آن دو شب و دیدن آن همه انسانِ کشته شده در بیشمار ویدئو از آنهمه شهر، مرا به نقطهای بیبازگشت رسانده. نه میتوانم از این سمت خیابان رد شوم و نه از آن سمت. هر روز نعشم را روی دوشم میاندازم و از آنجا میگذرم، پذیرفتهام که انتخابی در کار نیست؛ در این جهنم فلج شدهام.
بارها در حین گذشتنم از آن دو پیادهرو به پایان داستانی که آن روز، در زمانهی بیخبری گوش کردم فکر میکنم:
«وقتی که شن جسدها را دوباره پوشاند، فکر کردم پس هیچ یک از اینها هم جسد پسره نبود. سگ هنوز پارس میکرد و بالا و پایین میپرید، انگار دیوانه شده بود. بعد پلیس، زانو زده بر زمین، تفنگ در دست، شلیک کرد. سگ افتاد. پلیس، دو قدم جلو رفت و جسد سگ را با پا کنار زد تا آن را هم دفن کنیم. قبل از برگشتن به شهر دستور داد که به هیچکس یک کلمه دربارهی آنچه دیدیم نگوییم، و اسم همهمان را پرسید. زن فرانسوی چند روز بعد برگشت، حال پدرش خوب شده بود. پسر مسافر را دیگر کسی ندید. فقط در آغاز تعطیلات، یک نفر چادرش را که بیرون شهر مانده بود دزدید.»
داستان اینجا تمام میشود اما فایل صوتی تا چند دقیقه با آهنگ پائولای میکیس تئودوراکیس ادامه پیدا میکند. در آن نوای محزون غرق میشوم. از بچگی هم این آهنگ غمی جانکاه را به درونم میریخت که سرچشمهاش را نمیشناختم. به راوی فکر میکنم که چطور به خانهاش برگشته؟ چطور بعد از پیدا شدن آن اجساد فردا دوباره رفته و کرکرهی مغازهاش را بالا داده؟ آیا پیدا شدن اجساد زندگی و زمان او را هم مختل کرده؟
راوی در من است. هر بار که از آن پیادهرو میگذرم سایهی پاهایم میشود. وقتی که قلمههای سانسوریا را از لای دستمال سفید در میآورم و میبینم پیش از آنکه زخمشان پینه ببند، گندیدهاند او کنار گوشم وزوز میکند. وقتی که چیزی به خندهام میاندازد، دنگ! این واقعیت را بر سرم میکوبد که آنها همه مرده بودند. در تک تک لحظههای عادی زندگی جای خالی آنها را به رویم میآورد.
ذهن من پر از صدا شده، صداهایی که شلیک میکنند، ناله میشوند. داستان میخوانند. زمان و خاطره خمیرهای ساختهاند که کش میآید. مردی با هودی سفید در خیابان پیکری را بر دوش میکشد و میدود و راوی داستان جهنم بزرگ رفتنش را گزارش میکند. دیگر شایعات آن شهر کوچک دربارهی زن جذاب فرانسوی و مسافر جوان تازهوارد اهمیتشان را از دست دادهاند. واقعیتِ بزرگ، عریانتر از همیشه در زیر خاک آن تپههای شنی دفن شده. اما هنوز صدای پارس کردن سگ مردهای در کاسهی سر من امتداد دارد. من در وضعیتی چنان بیعاملیت گیر کردهام که حتی پیادهروی خیابانم هم از دستم رفته. گاهی حتی از درک صداها هم عاجز میشوم. بیشتر وقتها، فقط صدای ساکت مرگ را میشنوم که در گوشهای جسد متلاشی شدهی گربه میوزد.