

اول چشم چپ شروع کرد و قطره اشکی چکاند و بعد راستی؛ برعکس همیشه. فکر کنم چون نزدیکتر به قلبم بود. اما بعد ترتیب را رعایت کردند و اشکها یکی درمیان سرازیر شدند. انگار با هم کلکل داشتند؛ ولکن نبودند. گذاشتند تا برسم خانه، بعد دوتایی افتادند به جانم و امانم را بریدند. البته این وسط، انگشت شست هم داشت کمکشان میکرد؛ رفته بود روی صفحهی گوشی و هی بین تمام پستها اسکرول میکرد. رفت پایین و پایینتر؛ آنقدر که صورتم را از اشک خیس کردند و وقتی جا کم آمد، اشکها غلتیدند روی لباسهایم. اگر گلولهها و ساچمهها آن شبها کورم نکردند، این اشکها آخر کورم میکنند.
همینطور که پایین میرفتم، در آن اعماق، چیزهایی بود که از فرط سنگینی و وحشت، مثل برمودا مرا در خودش میبلعید. هیچ نوری نبود؛ فقط چشمهای سرخ بود و عبور سریع وحشت از هر طرف. با هر پستی که پایینتر میرفتم بیشتر در خودم جمع میشدم. فشار بیش از حد بود؛ هر پست معادل ۱۰ متر به عمق رفتن بود و افزایش فشار بهعلاوهی یک اتمسفر. حالا ببین که چند هزار عکس و فیلم چهکار با آدم نمیکند! حتی زیردریاییها هم آنجا زیر فشار مچاله میشوند، چه برسد به آدم. میخواستم به سطح برگردم، اما دیگر غرق شده بودم؛ آنقدر از ساحل دور بودم که هیچ غریقنجاتی دستش که هیچ، خیالش هم به من نمیرسید. توی مجلهی نشنالجئوگرافیک خوانده بودم گودال ماریانا عمیقترین نقطهی شناختهشدهی زمین است، اما کجای کارید که حالا عمیقترین زخم تاریخ، گودالهایی مثل ماریانا را توی خودش جا میدهد؛ جایی که ضجهها و فغانها هم نیمهی راه از نفس میافتند و به لبهاش نمیرسند.
همه چیز تا پیش از امشب برایمان مثل برهوت بود. من از او، او از من؛ هیچکدام به همدیگر دسترسی نداشتیم. تا امشب که اینترنت وصل شد، چیزی از گذشته یادم نمیآمد. از لحظهی قطع تا حالا، انگار مغزم یک فضای خالی بود. از ۱۸ دی تا ۴ بهمن، یعنی ۱۷ روز تمام در سکوت خبری زندگی کردیم. هر کسی را که دیدم پرسیدم: «ویپیان جدیدی داری؟ خبری داری؟» حتی دنبال کسی میگشتم که سرکوبگر باشد اما خبری داشته باشد؛ درست است که او از جانب خودش میگفت، من فقط باید خبر را برعکس میکردم. از صبح که میرفتم سر کار، همه چیز تحت نظارت و حفاظت بود؛ ماشینهای زرهی نقطه به نقطه متمرکز بودند و خفقان عجیبی توی هوا بود. حس میکردم شاید اگر چیزی از دستم بیفتد و خم بشوم تا بردارمش، باید جواب پس بدهم که چه چیز را از روی زمین برداشتهام. توی محل کارم اعضای تیمم، بیش از اینکه به فکر کار یا بهانهای برای فرار از آن باشند، مثل هیپنوتیزمشدهها به مانیتورشان خیره بودند. به هر کسی هم که زنگ میزدند، در مراسم عزا بود. هیچکس حوصلهی هیچکس را نداشت. اینترنت قطع بود و حتی پیامکها به در بسته میخوردند. دستهای خبر از دستهای ما دور بود و هرچقدر کش میآمدیم، نمیرسیدیم. فقط گاهی میشنیدم و میدیدم که اعلامیههای ترحیم دارد محلهها را پر میکند. از خودم میپرسیدم مگر چند نفر عزادار شدهاند که یک ایران در مراسم سوگواری است؟ روزها به همین منوال گذشت. هر روز از این هفده روز، روز جدیدی نبود؛ همان روز اول بود که داشت تا بینهایت تکرار میشد. میخوابیدم و بیدار میشدم، ولی گمان میکردم در دیروز چشم وا کردهام. قرنطینهی کرونا هم اینقدر در یک اتاق حس رکود ذهنی نداشت؛ آن روزها یک اتاق را میشد قد یک جهان بزرگ کرد، اما این روزها جهانمان قدِ یک اتاق شده بود. در این میان، عذابآورترین کار خوابیدن بود. سهولت خواب، تمنای اطمینان خاطر از زندگی دارد؛ اما وقتی میدانی بیخبری چنبره زده بر همه چیز و سکوتی خفقانآور حکمفرماست، خواب میشود یکجور فرار از بیداری و بیداری میشود یکجور فرار از خواب. نفسبریده به تخت میروی و نفسبریده از تخت برمیخیزی. زمان در این سکوت دلهرهآور میگذشت تا اینکه بالاخره اینترنت وصل شد. به محض دیدن خبر، انگار همه از کما بیرون آمدیم، ولی با خط و بوق صاف و ممتد؛ هجوم تلخ واقعیت بود.
تا همین الان بارها برگشتهام به عقب و از اول همهچیز را، چندین بار و از چند طرف، دیده، خوانده و شنیدهام تا این جای خالی بزرگ را پر کنم. وای که هر کدام از قبلی حیرتانگیزتر و مهلکتر است؛ و این بین، بدترین خبر همیشه این است: مرگی که در بیخبری مدفون شود.
حالا که خیلی چیزها برایم روشن شده، با خودم میگویم ممکن بود هر اتفاقی بیفتد؛ ممکن بود آن شبها سرب داغ اینطرفم را سوراخ کند و آنطرفم را بدرد. هیچکس نمیدانست چه در انتظارش است.
چه میشد اگر همهمان همان راهی را که رفتیم، برمیگشتیم؟ اگر در گرمای پتو و خانه، کنار آنکه چشمبهراهمان بود، از دل شب به صبح سفر میکردیم؟ اصلاً چه میشد اگر آن شب من میمردم و حداقل ۱۱۷۸۰ برمیگشت به خانهاش؟ من به جایش میرفتم و او برمیگشت. درد بدی است وقتی هیچکس نداند کجایی و تو فقط یک عدد باشی: ۱۱۷۸۰؛ یک عدد میان تمام اسمها. هیچکس نداندت. تفنگدار نشناسدت، تفنگ هفت پشتش با تو غریبه باشد و ساچمههای چهارپارهی شاتگان، تشنهی دویدن تا رسیدن به قلبت باشند. جسمت آن وسط افتاده باشد و یکی بگوید: «دوره، داره چونه میندازه، کاش میبردیمش بیمارستان.» و یکی دیگر بلند فریاد بزند: «اللهاکبر.» و تو آن وسط، تقلای پرواز کنی. درد بدی است؛ اینکه خبرِ مرگ، پیش از خود مرگ بمیرد. من این جنس درد را از نزدیک دیدهام؛ در محلهی بابابزرگم. چندین و چند سال بیخبریِ مرگآور را در چشم زن و مردی میدیدم که جگرگوشهشان را به جبر جنگ، برای آزادی به میدان فرستاده بودند.
در آن محلهی قدیمی، بین دیوارهای آجری سرخ و کوچههای تنگ، میان عطر نارنج و شالیزار، مردی بود به اسم آقای شیرسوار. دوچرخهفروشی داشت و خادم مسجد بود. مردی نه به قامت سرو، اما با روحی بلند و خُلقی آرام به اندازهی یک بیشهی سبز. هنوز آنقدر بزرگ نبودم که به مدرسه بروم؛ روزها با بابابزرگم به مغازهاش میرفتم. همیشه آقای شیرسوار را میدیدم که از جلوی مغازهی بابابزرگ رد میشد و سلام و علیک گرمی با ما داشت. جوری راه میرفت که توجهم را جلب میکرد؛ راه رفتنش این حس را به من میداد که گویی یک کوه را با خودش میبرد. غمی همیشگی توی چشمهایش جا خوش کرده بود؛ چه عجیب که گاهی زنش هم که از خانه بیرون میآمد، همین اوضاع را داشت.
توی مغازهی بابابزرگ همیشه رادیو روشن بود. یکی از همان روزها واژهی "مفقودالاثر" گوشم را تیز کرد. سریع از بابابزرگم پرسیدم: «مفقودالاثر یعنی چه؟» و او گفت یعنی کسی که از او نشانی نباشد. باز پرسیدم: «مگر میشود کسی باشد که هیچ نشانی نداشته باشد؟» و او دربارهی پسر آقای شیرسوار برایم گفت؛ که سال ۱۳۶۴ به جبهه اعزام شد و در جنگ مفقودالاثر شده و آن موقع حدود نُه سال بود که خبری از او نداشتند. آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم بینشان بودن یعنی چه. اما فقط به اندازهی همان سنوسالم درک میکردم؛ برایم مثل گم شدن در خیابان بود. ترسیدم که اگر گم بشوم و خانوادهام را پیدا نکنم چه حسی خواهم داشت، یا پدر و مادرم چه حسی خواهند داشت؟ حتماً مادرم خیلی گریه میکرد و پدرم کل شهر را زیر پا میگذاشت.
من تا ده سال بعد از آن، هر بار از جلوی مغازهشان رد میشدم، نگاه میکردم ببینم اعلامیهای زدهاند یا نه؛ پیدا شده؟ شهید شده؟ اما باز هم نه. انگار در لایههای این دنیا نمیشد خبری از او گرفت. از پدرم هم میپرسیدم، ولی هیچکس اطلاعی نداشت. حالا چهل سال از رفتنش گذشته و هیچوقت برنگشت. درد بدی است اینکه باید با درد ادامه داد. چطور این زن و مرد این همه بیخبری را سپری کردند؟ بارها در نفرینها شنیدهام که میگویند: «انشاءالله خبرت بیاد.» اما او طوری رفت که حتی خبرش هم نیاید. آقا و خانم شیرسوار عمرشان به سر رسید و از دنیا رفتند؛ بیهیچ نشانی از پسرشان در این جهان. شاید آنطرف همدیگر را پیدا کرده باشند، ولی چهل سال چشمبهراهی خیلی سخت است. چشم به همان راهی که از آن رفته؛ راهی که خودت هم بدرقهاش کردهای و برای سلامت برگشتنش یک کاسه آب ریختهای. ستون هم که باشی، از بیخبریِ یازدههفتصدوهشتادت زانو میزنی؛ کوه درد را همانجا میگذاری زمین و مینشینی به زار زدن. مثل منی که امشب از وقتی اینترنت وصل شد، بین دو سرنوشت ۱۱۷۸۰ و پسر آقای شیرسوار به هقهق افتادم. تازه معنی اصلی بیاثری را درک کردم.
مفم را بالا میکشم. روی زمین ولو شدهام مثل یک تکه گوشت؛ مثل آن غریقی که تمام ریهاش از آب پر شده و دیگر فقط چشمهایش باز است و هی فروتر میرود تا به کف برسد. عکسهایش توی ذهنم رژه میروند. با خودم میگویم: چند نفر، و تا چند سال دیگر، باید چشمبهراه بمانند؟ یعنی ۱۱۷۸۱ هم هست؟ ۱۱۷۸۲ چطور؟ شمارهی من چند میشد؟ در صور دمیده شده و من بیخبرم؟ در مدرسه خوانده بودیم که فقط در زمان قیامت اینطور میشود. این اگر آخر دنیا نیست پس کجاست؟ خستهام؟ نه... خستهتر از خستگی، چیزی است میان مرگ و خستگی. دقیقاً همانم... کاش آن شب من به جای او میرفتم و او برمیگشت. من توی جیبم کارت ملی داشتم.