icon
icon
فرودگاه اربیل، عکس از سافین حمید
shurum enlarge
فرودگاه اربیل، عکس از سافین حمید
آه! ای در وطن خویش غریب
نویسنده
آوا کیارسی
زمان مطالعه
11 دقیقه
فرودگاه اربیل، عکس از سافین حمید
shurum enlarge
فرودگاه اربیل، عکس از سافین حمید
آه! ای در وطن خویش غریب
نویسنده
آوا کیارسی
زمان مطالعه
11 دقیقه

در فرودگاه اربیل منتظر آقای سامان نشسته بودم. دنبال کسی می‌گشتم که یکی از دوستان او را معرفی کرد تا داروهای مامان را ببرد ایران. آن‌قدر وقت پر بود که قرار شد همان روزی که پرواز دارد، بسته را در فرودگاه تحویل بگیرد. از پشت تلفن صدایش بم و لحنش کمی صمیمانه بود. آفتاب تیز تیرماه نصف سالن خروجی فرودگاه را گرفت، اما چیلرهای خنک‌کننده آن‌قدر سالن انتظار را سرد کرده‌ بود که دلم می‌خواست بروم زیر آفتاب تا یخ تنم آب شود.

مردم با چمدان‌هایشان درست از روبه‌روی من رد می‌شدند. سعی کردم حدس بزنم اهل کجا هستند و بعد گوش تیز می‌کردم تا صدای گفت‌وگویشان را بشنوم و ببینم درست حدس زده‌ بودم یا نه. روی تابلویی بزرگ نوشته‌ بود «فروکه‌خانه هولر». فروکه‌خانه همان فرودگاه است. فرودگاه در لغت‌نامه‌ی دهخدا، یعنی منزل؛ محل فرود آمدن. به این فکر کردم که محل فرود آمدن؟ منزل؟ پس هواپیمایی که بلند می‌شود، اوج می‌گیرد و می‌رود معنی فرودگاه را به هم نمی‌زند؟ آن‌هایی که منزل را ترک می‌کنند چه؟

بعد از بارها صعود و فرود، بعد از سال‌ها شکستن و شکسته شدن و بعد از بارها ترک منزل و خانه‌گزینی در سرزمینی دیگر، تنها راه دوام آوردن را غریبگی می‌دانم. یا شاید این‌طور بگویم بهتر باشد: غریب بودن با اوبژه. باید غریب باشی. آن وقت است که در خیابان باطمأنینه راه می‌روی و جای هر مغازه و هر کوچه را به خاطر می‌سپاری تا راهت را پیدا کنی. به هرکس و هرچیز و هر کلمه‌ای دقت می‌کنی.

غریب و تنها که باشی گم نمی‌شوی؛ پیدا می‌شوی. خودت را بین آدم‌ها و موضوعات پیدا می‌کنی و حکمت‌ها از پشت ابرها بیرون می‌آیند.

من از خوش‌شانسیِ زندگی غریبانه‌ای داشته‌ام. در اهواز به دنیا آمدم. در کودکی به اصفهان مهاجرت کردیم. از هوای گرم و شرجی رفتم به هوای خشک اصفهان. تنها وجه مشترک این دو شهر، البته در آن زمان، رودخانه‌ای بود که از وسط شهر می‌گذشت که به لطف غریبگی مسئولین با کاری که انجام می‌دادند این وجه اشتراک مدت‌هاست وجه تمایز محسوب می‌شود.

زاینده‌رودی که سر زا رفت و کارونی که همچنان ستودنی است.

بعد از اصفهان، تهران، کرمانشاه و عسلویه هم زندگی کردم. بعد از چند ماه تجربه‌ی زندگی در دانمارک دوباره به تهران برگشتم. در نهایت ساکن عراق شدم. در تمام سال‌ها ساکن بالقوه یا بالفعل جغرافیایی غریب بودم و مدام در حال سفر.

در کردستان عراق، اما غریب‌تر شدم. شباهت فرهنگ، زبان و حتی چهره‌ی کردهای کردستان با ایران و ایرانی این حس را به من داد که در سرزمین خودم هستم. حتی وسعت مرزهای مشترکمان طوری بود که فکر می‌کردم اگر اراده کنم سه ساعت بعد در کشورم هستم. همین احساس آشنایی و نزدیکی فریبم داد و گم شدم. گم شدن اول ترسناک به نظر می‌آید، اما به‌سرعت تلاش می‌کنی همه‌چیز را به خاطر آوری و شروع می‌کنی به غریب بودن. من هم چشم و گوشم را باز کردم تا دنیای جدید را کشف کنم. تا وصله‌ی ناجور نباشم و این شد که به غریب بودن در همه‌جا عادت کردم، حتی در سرزمین‌های آشنا.

در فرودگاه اربیل همچنان منتظر نشسته بودم؛ روی یکی از صندلی‌های سرد فلزی که علامت ضربدر داشت. ضربدرها را هنوز برنداشته بودند، انگار آگاهی جمعی منتظر برگشتن کروناست. صدای اعلانات به زبان انگلیسی می‌گوید پرواز شماره‌ی چند از لندن به زمین نشست. همین جمله را به عربی و به کردی هم تکرار می‌کند. کلمه‌ی لندن سه بار تکرار می‌شود. چندین مرد با لباس کردی به همراه چند زن وارد شدند. دوتای آن‌ها مسافر بودند. از نوع لباسی که پوشیده بودند، ساک دستی و بندی که به گردنشان آویزان بود فهمیدم مسافر حج‌اند. مردها گوشه‌ای ایستادند و در حال صحبت، دانه‌های تسبیح بلندی را که دستشان بود، جابه‌جا می‌کردند.

در اربیل تسبیح برای مردان چیزی شبیه النگو یا گردن‌بند برای زنان است. تسبیح‌ها با سنگ‌هایی در رنگ‌ها، سایزها و حتی اشکال متفاوت در دست همه‌ی مردها دیده می‌شود. تسبیح بازار خودش را دارد. مردها وقتی منتظرند، وقتی با کسی گپ می‌زنند، وقتی فوتبال تماشا می‌کنند و اصلاً هر زمان که حداقل یکی از دو دستشان آزاد باشد تسبیح می‌چرخانند.

یک‌بار در عروسی نشسته بودم و به آقایی که کنارم بود و فارسی هم بلد بود گفتم: «می‌دونی چرا کردها زورشون زیاده؟ چون یه‌لحظه‌ هم دست‌هاشون بیکار نیست. وقتی مجبورن کاری نکنن، به‌جاش تسبیح می‌چرخونن.»

اول لبخند زد. بعد به دست‌هایش که تندتند دانه‌های تسبیح را هل می‌داد به‌سمت دست دیگرش نگاه کرد. بعد بلندبلند خندید. دوباره نگاه کرد و خندید. با چشم اشاره کردم به مردهایی که در میز کناری نشسته بودند. دست‌های همه درگیر تسبیح بود. گفت: «هیچ‌وقت خودمون رو این‌طوری ندیده بودم.»

گفتم: «آدم فقط چیزهایی رو می‌بینه که باهاشون غریبه‌ست.»

فرودگاه سردتر شد. به ساعتم نگاه کردم. آقای سامان که خیلی هم روی زمان قرار حساس بود هنوز دیر نکرده بود. من از ترس زود رفته‌ بودم. داروهای مامان را وسواس‌گونه دوباره چک کردم.

بالاخره فامیل با حاجی و حاجیه‌خانم خداحافظی کردند. زن‌ها راهشان را گرفتند و رفتند. پشت سرشان آستین‌های گره‌خورده‌شان تکان‌تکان می‌خورد.

روزهای اولی که به کردستان مهاجرت کرده بودم، لباس زنان مرا به وجد می‌آورد. لباس‌هایی با پارچه‌های رنگی که تداعی‌کننده‌ی زندگی و طبیعت بودند که با سرشتشان هم‌خوانی داشت. آستین لباس زنان کرد تا روی پا بلند است که نمادی از هنر و سنتشان است، اما آن را از پشت به هم گره می‌زنند. انگار می‌خواهند بگویند هر لحظه آماده‌ی کاریم و زیبایی‌مان را پشت سر گره می‌زنیم که دست‌وپایمان را تنگ نکند. البته این را هیچ کردی به من نگفت؛ فقط برداشت یک غریبه بود.

آقای سامان پیام داد که دیرتر می‌رسد. آقای سامان قبلاً گفته بود حتماً سر وقت آنجا باشم و طوری گفت که متوجه شدم از منتظر دیگران بودن خوشش نمی‌آید.

به لطف سفرهای مکرر، فرودگاه برایم مکانی غریب نبود. به‌هرحال فرودگاه در همه‌جای دنیا یک شکل است؛ مکانی موقت برای آدم‌هایی که قرار است از جایی به جای دیگر بروند. در فرودگاه قطر، استانبول یا پاریس حوصله‌ی آدم سر نمی‌رود. فروشگاه‌های رنگارنگ و خوراکی‌های آماده‌ی خوشمزه‌ی پشت ویترین‌ها آدم را سرگرم می‌کند. فرودگاه‌هایی هم هست که باید کتاب بخوانی یا باید بخوابی. باید چشم‌هایت را ببندی و یک گوشه کز کنی تا بگذرد.

اما فرودگاه اربیل نه فروشگاه رنگارنگ داشت و نه من کتابی برای خواندن داشتم. شارژ موبایلم هم در حال تمام شدن بود. مشغول تماشای جزئیات فرودگاه و مسافرها شدم. موبایل عامل اصلی غربت است. همه‌چیز در گوشی موبایل به‌گونه‌ای است که احساس می‌کنی در حال رشد و یادگیری هستی. انگار داری در همه‌ی زمینه‌ها تخصص پیدا می‌کنی، اما داری آهسته و آرام بی‌سواد و تهی می‌شوی؛ با همه‌چیز قریب می‌شوی، اما دور.

به درودیوار خالی «فروکه‌خانه هولر» نگاه کردم. من بودم و دو نفر کارمند فرودگاه در قسمت ورودی اصلی. چند دقیقه‌ی بعد یک خانواده‌ی پرجمعیت وارد فرودگاه شدند. احساس خوبی پیدا کردم. از تنهایی درمی‌آمدم و یک دنیا موضوع داشتم برای دیدن و شنیدن.

زن و مرد میان‌سالی بودند با پنج تا پسر و سه تا دختر. زن لباس کردی پوشیده بود، اما نه رنگارنگ. به رسم سن‌وسال و مکانی که آمده بود لباس کردی مشکی ساده‌ای پوشیده بود که رویش جلیقه‌ی مخمل زردوزی‌شده داشت. پسرها چندین چمدان بزرگ را که معلوم بود تا خرخره پر شده و درش را به هزار زور بسته‌اند، حمل می‌کردند. بابا حرفی زد و همه خندیدند. مادر یکی از پاهایش را کمی می‌کشید. یکی از پسرها همه‌ی آن چمدان‌ها را جمع کرد و روی ترولیِ بیکار و رهاشده‌ی وسط سالن گذاشت.

 

در حال بارگذاری...
اربیل، عکس از ایور پریکت

همان پسر شروع کرد به دست دادن و خداحافظی کردن. گفتم حتماً او تنها مسافر جمع است و با این‌همه چمدانی که دارد جای دوری می‌رود، یا برای زمان زیادی می‌رود. خواهرها و برادرها را در آغوش گرفت و با هرکدامشان شوخی کرد. بعد مرد مسن را که من احتمال دادم پدر خانواده است بغل کرد. نوبت مادر شد. او را بغل کرد. بعد صورتش را عقب برد و مادر را طولانی‌تر و از دور تماشا کرد. مادرش خندید. دوباره یکدیگر را در آغوش گرفتند.

مسافر ترولی را هل داد و به‌سمت آن دو مأمور رفت. مأمور اول پاسپورت و چهره را با هم تطبیق داد و بعد درخواست چیزی کرد. پسر بلیت را از توی جیبش درآورد. برگشت و ادایی برای بقیه‌ی خانواده درآورد. دخترها خندیدند.

درحالی‌که ترولی را هل می‌داد سرش را به‌سمت خانواده‌اش نگه داشته بود. بعد توقف کرد و روی پنجه‌ی پاهایش ایستاد و از آنجا برایشان دست تکان داد. این‌طرف همه برایش دست تکان دادند. دیگر نمی‌شد او را دید. برگشتم به‌سمت خانواده‌اش. مادرش مثل لیوان سردی که چای داغی در آن بریزی و تیک صدا بدهد و از وسط نصف شود و چای داغ بریزد روی زمین، تیک صدا کرد. ریخت روی صندلی و بعد گریه کرد. گریه می‌کرد و چشم‌هایش را با گوشه‌ی شالی که دور گردنش بود خشک می‌کرد. چشم‌هایش خیس می‌شدند و او سریع خشکشان می‌کرد.

دلم برای مادرم تنگ شد. همیشه اصرار می‌کرد تا فرودگاه همراهم باشد و بدرقه‌ام کند و همیشه می‌گفتم نیازی نیست راه به این دوری را بیاید. اصرار می‌کرد که دلش می‌خواهد بیاید و من ادامه می‌دادم: «این‌همه پول تاکسی بدی چی‌کار؟»

شاید باید اجازه می‌دادم می‌آمد و آنجا در فرودگاه خداحافظی می‌کردیم؛ جایی که همه با هم خداحافظی می‌کنند. شاید خداحافظی راحت‌تر می‌شد.

پدر همان‌طور ایستاده بود. مثل درخت گردوی بابابزرگ که وقتی درخت‌های دیگر حیاط در باد می‌لرزیدند او همان‌طور محکم سر جایش بی‌حرکت می‌ماند. دانه‌های تسبیحش را چنان آرام می‌چرخاند، انگار کسی در گوشش گفته بود این جبر روزگار است و مقابل جبر کاری جز آرام بودن از آدم برنمی‌آید.

پسرها هیچ کاری نکردند؛ فقط راه رفتند. دخترها اما ریزریز گریه کردند.

نمی‌دانم چرا؟ چه اتفاقی در این فرودگاه افتاد که رفتم کنار مادر نشستم و سرش را بغل کردم. بعد های‌های با هم گریه کردیم.

این اولین باری بود که در فرودگاه غریب بودم. غریبگی چشم‌هایم را باز کرده‌ بود که ببینم؛ فرودگاه خاورمیانه با بقیه‌ی فرودگاه‌هایی که دیده‌ بودم فرق دارد.

در بیشتر کشورهای دنیا سفر به دیگر کشورها کار سختی نیست. مردم نیاز به مسیرهای سخت و طولانی و هزینه‌بر برای اخذ ویزا ندارند و همین می‌شود که فرودگاه یا ایستگاه قطار جایی است برای ذوق‌زدگی‌های قبل از سفر، برای اشتیاق به رفتن به سرزمینی جدید یا لذت باقی‌مانده در تن حاصل از برگشتن از جایی.

اما فرودگاهِ خاورمیانه مکانی است برای وداع کردن‌های سخت، شبیه خداحافظی‌هایی که در بیمارستان یا حتی آرامستان اتفاق می‌افتد؛ جایی است که عزیزی را می‌سپاری به راهی دور؛ به جایی که می‌دانی و می‌داند دیگر به این زودی‌ها قرار نیست یکدیگر را ببینید.

مادرش همان‌طور گریه می‌کرد و به کردی با من حرف می‌زد. من کردی بلد نبودم. شاید هم مویه می‌کرد. سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم: «آره، آره.» و به این فکر می‌کردم باید اجازه می‌دادم مامان برای خداحافظی می‌آمد فرودگاه.

چه خوب شد که «آره» در زبان کردی هم همان «آره» است؛ کلمه‌ای که می‌خواهد بگوید تو حق داری؛ می‌فهمم چه می‌گویی؛ می‌دانم چه می‌کشی.

دست‌هایش را نوازش کردم و روانه‌اش کردم برود. برود تا بقیه‌ی گریه‌ها را در اتاق پسری بریزد که نیست یا سر سفره‌ وقتی غذای موردعلاقه‌ی او را پخته یا در جشن عروسی‌ای که نیست تا کنار پسرعموهایش سرچوقی باشد و کردی برقصد.

گریه‌هایش را وقتی کلاً نیست بریزد، چون امروز در این فرودگاه باور کرده حتی اگر برگردد و باشد هم دیگر آن پسری که در فرودگاه خداحافظی کرد و رفت، نیست.

مادرش می‌داند که پسر در غربت قریب می‌شود و در خانه‌اش غریب.

آه ای در وطن خویش غریب!

آقای سامان خیلی دیر آمد. عذرخواهی کرد و توضیح داد چرا دیر آمده است. بسته‌ی داروهای مامان را به او دادم. به این فکر می‌کردم چه خوب شد دیر آمد و چه خوب شد موبایلم شارژ نداشت. از او تشکر کردم. بسته را کنار ساک‌ دستی‌اش گذاشت و رفت. پاسپورت را نشان داد، بلیت را نشان داد و سریع از مقابل چشم‌هایم دور شد، بدون اینکه حتی برگردد و پشت سرش را نگاه کند.

دی‌ماه ۱۴۰۳

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد