icon
icon
عکس از معصومه تدینی
shurum enlarge
عکس از معصومه تدینی
پونکتومِ جنگ
نویسنده
معصومه تدینی
زمان مطالعه
10 دقیقه
عکس از معصومه تدینی
shurum enlarge
عکس از معصومه تدینی
پونکتومِ جنگ
نویسنده
معصومه تدینی
زمان مطالعه
10 دقیقه

حافظه‌ی عاطفی همان بخش از مغز انسان است که انتخاب می‌کند بعضی از خاطرات را سال‌ها نگه دارد. سیستم‌های حافظه، تجربه‌هایی را که در زمان برانگیختگی هیجانی شدید رمزگذاری شده‌اند، بهتر به خاطر می‌سپارند. این فرایند حاصل همکاری آمیگدال و هیپوکامپوس است. آمیگدال با آزاد کردن هورمون‌هایی مانند آدرنالین و کورتیزول، هیجان‌ها را پردازش و هیپوکامپوس جزئیات زمان و مکان خاطرات را ذخیره می‌کند.

از عروسی پدر و مادرم فقط یک عکس دارم. آن را هم با کلی جست‌وجو در آلبوم‌های فامیل پیدا کرده‌ام. یک روز نسبتاً سرد پاییزی در سال ۱۳۷۱ با پدرم رفته بودیم وسایل مدرسه‌ام را از خانه‌مان که خالی از سکنه شده بود، برداریم. متوجه کپه‌ی خاکستری گوشه‌ی حیاط شدم. جلد نارنجی آلبوم را شناختم. پدرم که از بهت و حیرت دختر نه‌ساله‌اش جا خورده بود، سیگاری آتش زد و با ولعی که تا آن زمان از او ندیده بودم کام گرفت. آن روز درست متوجه نشدم سرخی چشمانش از خشم بود یا غم.

ریچارد فورد در کتاب میان آن‌ها از زندگی عاشقانه‌ای که پدر و مادرش با هم داشته‌اند، می‌گوید. ورود خودش را به زندگی آن‌ها ابتدای تغییراتی می‌داند که پی‌درپی به پیوند عاطفی آن‌ها تحمیل شده است.

برای خانواده‌ی ما جنگ بود که همه‌چیز را تغییر داد. بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم اگر جای پدر و مادرم با هم عوض می‌شد، زندگی خانوادگی‌مان از هم نمی‌پاشید. پدرم عاطفی‌تر بود و روحیه‌ی شکننده‌اش تاب خشونت جنگ را نیاورد. مادرم اما تمام توان و همتش را بر چرخاندن چرخ زندگی و حساب‌وکتاب کردن در سال‌های رکود اقتصادی گذاشت. همان هم بود که توانست فرزندانش را از مهلکه‌ی طلاق نجات دهد. آلبوم‌های خانوادگی را که زیرورو می‌کنم، هیچ عکسی پیدا نمی‌کنم که در کنار هر دویشان با هم قرار گرفته باشم!

بِلموویلیای روسی را پدرم در روزهای اوج جنگ خریده بود. با آن دوربین روسی با گشادی دیافراگم چهار و سرعت شاتر ۳۰ از مردهایی با ریش بلند و فانسقه‌های سبز و خاکی در نور روزهای خاک‌ریز، عکس‌های زیادی گرفته بود.

از آن تولد کذایی نه‌سالگی و شاهکار برادر بزرگم که حاصلش نگاتیوهای یک‌دست سیاه شد، با خودم عهد کردم قانون مردانه‌ی عکاسی در خانواده را بر هم بزنم و همان هم شد. چند سال بعد یاشیکای ژاپنی در چمدان پدربزرگ از عربستان آمد و عیش مدام مرا با خودش آورد. تا روزی که در دانشکده‌ی سوره، اولین نگاتیوهایم را ظاهر کردم. ذوق ظهور اولین عکس‌ها در نور قرمز اتاق تاریک هنوز بعد از گذشت دو دهه به‌خوبی در خاطرم هست.

رولان بارت در کتاب اتاق روشن از ارتباط عکس با خاطرات و فقدان‌ها می‌گوید؛ که عکس هم‌زمان می‌تواند نشانه‌ای از بودن و نبودن باشد؛ قابی که گذشته را زنده می‌کند و هم‌زمان جای خالی آن را پیش چشم می‌گذارد. این کتاب که بعد از مرگ مادر بارت و مواجهه‌اش با عکسی از کودکی او نوشته شده در حقیقت مرثیه‌ای است برای غیاب. رولان بارت وقتی به عکس مادرش نگاه می‌کند هم حضور او را حس می‌کند هم فقدانش را.

بارت در نظریه‌ی پدیدارشناسانه‌اش درباره‌ی عکاسی بین دو مفهوم استودیوم و پونکتوم تمایز می‌گذارد. استودیوم، پس‌زمینه‌ی تاریخی و فرهنگی عکس است و پونکتوم، ضربه‌ای شخصی و ناگهانی که بیننده را متأثر می‌کند.

استودیوم: عکس را در اتاقی گرفته‌اند که جهیزیه‌ی مادرم چیده شده. در آینه‌ی میز توالتی که می‌توانم آن را به خاطر بیاورم. ریسه‌ای از شکوفه‌های پارچه‌ای از موهای مادرم آویزان است. شلوار بابا دم‌پاگشاد به سبک دهه‌ی پنجاه است.

 

پونکتوم: عنصر شخصی و غیرقابل‌توضیحی است که فقط به من اختصاص دارد. زخمی کهنه بر حافظه‌ام. یادآور گسستی که سال‌ها بعد صورت می‌گیرد. حسرت و غمِ غیاب پدرم.

در حال بارگذاری...
عکس از معصومه تدینی

آن تولد آخرین تولدی بود که مامان و بابا برایم گرفتند. همان شب آتش اختلافاتشان بالا گرفت و فردای آن، مادرم دست ما بچه‌ها را که حالا چهار تا شده بودیم گرفت و برای همیشه از زندگی بابا رفت.

تا سال‌های زیادی از روز تولدم متنفر و به‌خاطر جدایی مامان و بابا خشمگین بودم. بزرگ‌تر که شدم حق را به او دادم. مادرم زن کسی بود که پشت سرش در مسجد نماز می‌خواندند؛ کسی که ندبه و مجیر خواندنش همه را شیفته‌ی خود می‌کرد؛ کسی که گردان‌گردان بسیجی از محله جمع می‌کرد و برای دفاع از انقلاب با خود به جبهه می‌برد؛ همان انقلابی که بابا به‌خاطر آن دیگر کراوات نبست، ریش گذاشت و شجریان را جایگزین گلپا کرد ؛ انقلابی که دف را از دست مادرم و تنبک را از دست پدرم گرفت؛ انقلابی که هنوز که هنوز است صدای حمیرا را برای مادرم حرام کرده است.

یک بار که مامان داشت جدایی‌شان را واکاوی می‌کرد، یادش آمد روزی یکی از مادرانی که پسر جوانش در گردان بابا شهید شده بود، گفته بود: «آه مادران داغ‌دار، دامن زندگی تو و شوهرت رو گرفته!»

پدرم بعد از جنگ تا مدت‌های زیادی از افسردگی و بی‌خوابی رنج می‌برد. تا اینکه یک روز بی‌مقدمه ریش بلندش را از ته زد. اورکت آمریکایی نظامی‌اش را به بسیج محل بخشید. پیراهن آستین‌کوتاه پوشید و صدای حمیرا را که روزی خواننده‌ی محبوب مامان بود از ضبط ماشین پخش کرد.

تحول بابا به همین ختم نشد. شب‌های زیادی به خانه نمی‌آمد. گعده‌ی رفقای جدیدش را به خانه و خانواده‌اش ترجیح می‌داد. جایی که می‌توانست از جو خشک و مذهبی‌ای که حالا مادرم سخت پایبند آن بود، دور باشد. اما تیر خلاص وقتی بود که مادرم متوجه زن دیگری شد؛ همان تلفن مشکوک شب تولد من؛ صدای زنی غریبه که مادرم از گوشی دیگر خانه شنید.

با این وجود پدر از سر لجاجت یا خجالت، نمی‌دانم، تا بیست‌وچهارسالگی من مجرد ماند. بعدها فهمیدم با همان زنی ازدواج کرد که بارها دیده بودم وقتی توی صندلی عقب ماشین می‌نشیند، صدای حمیرا بلندتر از همیشه پخش می‌شود و گل از گل بابا می‌شکفد. زنی محصور در چادر سیاه که تنها دو چشم ترس‌خورده‌ی بی‌فروغ از چهره‌اش معلوم بود. زل می‌زد به بابا و نطق نمی‌زد. هیچ‌وقت دلم با آن زن صاف نشد، هرچند که با عقل چهل‌سالگی الانم خوب می‌دانم هیچ‌کس به‌جز او یارای تحمل کردن خلق همیشه‌تنگ و احوال آشفته‌ی بابا را نداشت.

هیچ‌وقت نفهمیدم آن زن زیبای خوش‌پوش و شاد توی عکس‌ها که موهای آبشاری‌اش آزاد و رها روی شانه‌اش بود و دستمال‌گردن و کفشش را با هم ست می‌کرد، چطور تبدیل شد به زنی احاطه‌شده در چادر سیاه که از این روضه به آن روضه در رفت‌وآمد بود. بعدها در محافل خانوادگی بارها از این‌وآن می‌شنیدم که جوانی مادرم را به یادشان می‌آورند. مادرم هیچ‌وقت زیر بار حجاب سنتی مثل دیگر زنان خانواده‌اش نرفته بود. سینما می‌رفت و الگوی لباس پوشیدنش زنان خواننده و بازیگر آن دوران بود.

هشام مطر نویسنده‌ی لیبیایی جایی گفته: «در کودکی‌اش هیچ کتابی نبوده.»

نویسندگان داستان بلند استبداد مگر اجازه‌ی کودکی کردن به آدمیزاد می‌دهند؟ خیلی که به مغزم فشار می‌آورم حسنی نگو و شنگول و منگول یادم می‌آید.

یک‌شبه بزرگ می‌شوم.

از قصه‌ی طلاق و جدایی سخن مگو

اشک نیاز را به رخ زرد ما ببین

ما جوجه‌های تازه‌رس بی‌ترانه‌ایم

بر جوجه‌های غم‌زده، سنگ ستم مزن

مادر! هراس در دل ما موج می‌زند

فریاد التماس مرا گوش کن پدر!

تلاش می‌کنم موزون بخوانم، معنا و مفاهیمی پیدا کرده‌ام که به‌مراتب بیشتر از شعرهای کودکانه به جانم می‌نشیند. خیلی زود می‌فهمم خیال بهترین راه فرار است از واقعیت.

در حال بارگذاری...
عکس از معصومه تدینی

کتابخانه پناهگاهم شده بود. روزهای زیادی را آنجا می‌گذراندم؛ جایی که می‌توانستم در سکوت و دور از جنجال‌ها و درگیری‌هایی که حتی بعد از جدایی‌شان تا سال‌ها ادامه داشت، خیال‌پردازی کنم.

چهره‌ی گندمگون، لب‌های به‌هم‌فشرده که هیچ‌وقت به لبخند باز نشد، دندان‌هایی که انگار عجله داشتند پشت سر هم قرار بگیرند، چشم‌های غمگین و نگاه تلخ و پرنهیبش را دقیق به خاطر دارم. مثل همه‌ی اندام‌واره‌های مطیع آن دوران مانتوی گشاد می‌پوشید، مقنعه‌ی بلند سر می‌کرد و چانه‌ی باریکش را که در تضاد با گردی صورتش بود، می‌پوشاند و چادر سیاهی که حجت را تمام می‌کرد، به سر می‌کرد.

کتابخانه‌ی ارشاد اسلامی آن سال‌های بعد از جنگ میزهای یک‌نفره‌ی کابین‌شکلی داشت که اگر زود می‌جنبیدی، می‌توانستی یکی‌شان را مال خودت کنی و لذت یواشکی سرک کشیدن در دنیای آدم‌بزرگ‌ها را دوچندان کنی. یک روز ناگهان آمد بالای سرم. کتاب پنجره‌ی فهیمه رحیمی را دزدکی از کمد پدرم که بعد از طلاق، خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کرد کش رفته بودم. آخرین کتاب‌هایی که دست بابا دیده بودم، عکس روحانی روی جلدشان داشت و اسم‌های عجیب‌وغریب عربی، مثل استعاذه و... سلیقه‌ی بابا در کتاب‌خوانی عوض شده بود؟ سروکله‌ی آن کتاب از کجا پیدا شده بود؟

با همان لحن خشک و جدی گفت: «این کتاب مناسب سن تو نیست.»

با دستپاچگی گفتم: «فقط داشتم جلدش رو نگاه می‌کردم.»

سال‌ها بعد در جلسات تراپی از علت تنفر و خشمم به چادر گفتم، از معنای انضمامی آن، از کتابداری که عشق را نهی می‌کرد، از مادرم که عشق را پس می‌زد و از زنی که ارتباط عاشقانه‌اش با پدرم را با چادر می‌پوشاند؛ چادری که هم مانع عشق بود هم میانجی آن، هم عشق را سرکوب می‌کرد هم تصاحب.

آن دوره‌ی چل‌چلی بابا خیلی زود گذشت و برگشت به همان احوالات مذهبی و انقلابی. من از خیلی جهات به پدرم شبیهم؛ کودک‌سیرتی‌ام، اصرار وسواسی‌ام به مبادی‌آداب بودن که هیچ نسبتی با طبقه‌ی اجتماعی‌مان ندارد، سرگشتگی‌ام در واحه‌هایی که همیشه بینابین بوده‌اند؛ بین فاخر بودن و عامه بودن، بین درویش‌مآبی و تجمل‌گرایی، بین اخلاق و مذهب، بین احساس و منطق، بین کنج درون و کرانه‌های بیرون.

سال‌هاست کشتی تن بابا به گل نشسته. از روزهایی که رودرروی کمرشکنِ پرخروشِ رودخانه‌ی دز قد راست می‌کرد و بازوهای پرتوانش را حلقه می‌کرد تا روی آب نگهمان دارد و به ما که مثل بچه‌مرغابی‌های ناشی دست‌وپا می‌زدیم، سرخوشانه بخندد، انگار قرن‌ها گذشته است.

رگ‌های دست‌هایی که بر تنبک ضرب می‌گرفت و پای ثابت بزم‌ها بود، چنان بیرون زده که انگار ونگوگ با تمام قوای اکسپرسیونیستی نقاشی‌شان کرده باشد. بابا پیر شده، خیلی پیرتر از آنکه باید باشد؛ پیر و سرخورده، ناکام از انقلاب و زخمی جنگ.

سال‌هاست آموخته‌ی نبودن بابا شده‌ام. هست اما بود شده. بعد از جنگ هیچ‌وقت بابای قبل از جنگ نشد. صدای خمپاره و تفنگ در سرش تمام نشد. تصویر جنازه‌های پاره‌پاره از حافظه‌اش پاک نشد. بابا شد عین جنگ هشت‌ساله؛ ملغمه‌ای از وحشت، استیصال و ناکامی.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد