

این چهارمین جنگی بود که حاجیبابا تجربه میکرد: جنگ جهانی دوم، جنگ اروندرود، جنگ ایران و عراق، و حالا جنگ ایران و اسرائیل. با این حال حاجیبابا در نودسالگی هم زیر پایههای تخت یک تکه موکت چند سانتی میگذارد که روی فرش، گودی نیفتد. در انباری خانهی مامانیوحاجیبابا، همیشه بیشتر از میزان مورد نیاز روزمره، دستمال کاغذی، روغن کنجد و عرق بوقناق روی قفسههای فلزی چیده شده. در همان انباری یخچال دومی دارند که هر سال با ظرف ظرف توت و گردو و بادام پر میشود. حالا، نوهی بیستوششسالهشان که من باشم، با دیدن اولین جنگ، برای خریدهای روزمرهام هم دچار تردید شدهام.
چهارمین سالیست که خانهی خودم را دارم. یک ماه از جنگ گذشته و هنوز همهچی در تعلیق است. روی مبل مشکیرنگم ولو شدهام و پاهایم را روی میز جلویش گذاشتهام. نیمی از بدنم روی هواست و لپتاپ روی شکمم با نفسهایم بالا و پایین میشود. تازه از دندانپزشکی برگشتهام. هنوز نیمی از دهانم را نمیتوانم حس کنم. چند روز پیش که دایی حمید شروع کرد دربارهی اینکه تا چند وقت دیگر دوباره جنگ میشود صحبت کردن، دلم جوری به هم پیچید و حالم به هم خورد که تا آخر شب دائماً با دستم روی نقطهای از شکمم را فشار میدادم. بعد از آتشبس یک بار سر خواهرم داد زدم که از این حرفهای «موقتیه» به من نزند و تا چند روز جوابش را ندادم. فکر میکنم اینکه دندانم هم سر نمیشد و دکتر مجبور شد چندین بار از دستیارش آمپول بیحسی بخواهد، به این دلیل بود که همان اولی که روی صندلی دراز کشیدم ازم پرسید: «چه خبر جوون؟ چیه اینا هی هر شب میگن میزنن؟»
دندانهایم دارند از پایین سوراخ میشوند. دندانپزشکم گفت به جای اینکه صبر کنم کار از کار بگذرد — مثل دندان پنج پایین سمت راست — باید درمان ترمیم مینا را شروع کنم و خمیردندان و دهانشویهی ضد حساسیت هم بگیرم. طبق روال همیشگی خریدهای اینترنتی که در سایتها میگردم و به چیزهایی که در آیندهی نزدیک میخواهم هم فکر میکنم، به بقیهی دستهبندیهای فروشگاه هم سر میزنم. یادم میافتد شامپو بدنم به نیمه رسیده. حالا علاوه بر خمیردندان و دهانشویهی سنسوداین، ۱۰ قلم جنس دیگر هم در لیست خریدم به من خیره شدهاند. از سس خردل و شربت ویمتو تا صابون و شامپو بدن. سؤال مضحکی در سرم میچرخد: «اگه زنده نباشم که استفادشون کنم چی؟» مضحک است چون با اینکه نمیتوانم به موقعیت دیگری جز «همین الآن» فکر کنم، در این گیرودار وقت دندانپزشکیام را پیگیری میکنم و نگران خوراکیهای اسیدی و خرابی دندانهایم هستم. مضحکتر است چون وقتی خریدم را نیمهکاره رها میکنم و در لپتاپ را میبندم، روبهرویم تلویزیونی را میبینم که هفتهی پیش خریدم.
یک روز قبلتر از آن یکشنبهی جنگی که کوچهی پنجم صابونچی را زدند، با مامان، مامانی و حاجیبابا رفته بودیم دهاتمان. اول که خبر انفجار میآمد، دقیق نبود و معلوم نبود کدام خیابان است، فقط نوشته بودند «تهران سهروردی شمالی رو زدن». سیدخندان. حوالی مصلی. به آناهیتا، معلم سازم که اول خرمشهر زندگی میکند و به بیتا، همسایهی همطبقهام، پیام دادم. به مدیر ساختمان و یکی دیگر از همسایههایم هم همینطور. گوشی را چسبیده بودم و کانالهای وحیدآنلاین و مهدیتدینی را بالا و پایین میکردم تا بفهمم این فروشگاه سلتیس که در یکی از ویدیوها مشخص است بالای کدام کوچه است و از آنجا تخمین بزنم کجا را زدهاند، یا اسم کدام کوچه در ویدیوها دیده میشود و بالاخره این کوچهی لعنتی که فقط آوارها و دود انفجارش مشخص است، خانهی من است یا نه. انگار آن فاصلهی زمانی خیلی خیلی کمی که طول میکشد تا لیوانی که از دستت سر خورده به زمین برسد را کش داده باشند؛ آن دلهرهی شدید پیش از واقعه به جای سه ثانیه، دههزار ثانیه طول بکشد و احساس لغزندگی به عرقهای سرد پوستت بچسبد و هی فکر کنی که تا همین یککم پیش چیز سفتی در دستانت بوده، اما دیگر نیست. در میان بالا و پایین کردن ویدیوهای انفجار، به ویدیویی از زنی رسیدم که مثل چند روز قبلتر ما، به این فکر میکرد که چطور میتواند کارهای خانه را راحتتر انجام دهد. سر و ته روتختی کشدار را از راست و چپ بند رخت به سمت زمین آویزان کرده بود و از ابتکارش راضی بود. من روی توالت ایرانی چمباتمه زده بودم و یک دستم به موبایل بود و دست دیگرم به چشمانم. من هم روتختیام را شسته بودم و روی بند پهن کرده بودم که مجبور شدم خانه را دوقفله کنم و پرت شوم به دهاتی که اسمش «سامان» بود.
مسیرم به خانه از کوچهی پنجم میگذرد، در کوچهی روبهرویش زندگی میکنم و از آن تل آوار باقیمانده، فقط ۳۰ خانه فاصله دارم. توی رمپ پارکینگ که منتظر میمانم، قرمزی نور چراغ ترمز میافتد توی چسبهای ضربدریزدهشده به شیشهی در. احتمالاً کسی بعد از شکسته شدن شیشهی پارکینگ بالایی، به در پارکینگ پایینی نوار چسب زده. تنها چیزی که از ساختمان ما فرو ریخته بود همان چند تکه شیشه بود، اما چسبهایی که روی در ماندهاند و هیچکسی موقع رفت و آمد، ناخنش را نمیاندازد زیرشان، میگویند که چیزهای دیگری هم فرو ریخته.
با عقل جنگندیدهام هیچوقت نمیفهمیدم که در آن جنگ هشتساله، چه در سر آدمها میگذشت که سیرترشی میانداختند و تولیدمثل میکردند. چند شب پیش که شیرآقا، دوست سرآشپزم فکرهایش برای راهاندازی رستوران خودش را برایم تعریف میکرد، پرانتزی باز کرد و گفت که باید سری به وزارت امور خارجه بزنند تا ببیند اقامت خانوادگیشان تمدید میشود یا نه. آخرش گفت: «مهم نیست اینجا یا افغانستان یا هر جای دیگه، من کار خودمو میکنم.» یاد رانندهی تاکسیای میافتم که چند ماه پیش، دقیقاً فردای روز مذاکره سوارش شده بودم. وقتی پرسیدم چه خبر، مرد هی تکرار میکرد که «شما کار خودتون رو بکنین، هیچی نمیشه.»
چیزی شد. اما مرد راست میگفت. از اینجا به بعد هم چیزی بشود یا نه، کاری از دست من یکی برنمیآید جز «کار خودم رو کردن». نمیخواهم پیش از آنکه بمیرم یا خانهام خراب شود، مرده باشم و خانهخراب و دندانسوراخ. بعد از آتشبس، ساختن کتابخانهای که شروع کرده بودم را تمام کردم و میزی که مدتها در فکرم بود را بالاخره ساختم؛ همهی چوبهای توت و چنار را سنباده زدم، روغن جلا مالیدم و قسمتهای فلزی پیچومهرهای را سر هم کردم. برای رنگ کردن میز تلویزیون پرایمر و رنگ و وارنیش خریدم و برای پاک کردن رنگ میز جلوی مبل، رنگبر و کاردک. برای مرتب کردن لباسهایم، بعد از دو سال، دراوری که پایین کمد جا شود را سفارش دادم.
اگر حاجیبابا میتواند که کمدش را باز کند و از بالای سند قبرهای آیندهشان لباس بردارد، سوار ماشین شود و تا غرقآباد رانندگی کند و گردو و انار سفارشی بخرد، من هم باید بتوانم. اما میدانم که اگر صرفاً برای آینده چیزی بخرم یا کاری بکنم، ممکن است که ناامید شوم. شامپو بدن — که مربوط به استفادهی ماه بعدیست — را از لیست حذف میکنم، خمیردندان و سسهایی که استفادهی روزمره دارند را سفارش میدهم و تلویزیون را روشن میکنم. «زنده میمونی و مصرفشون میکنی، حتی اگه شده یه بار.»