

۴×۳ -۸×۲ -۵×۳
در مرکز محیط اجرا، یک دایره با رنگی سفید کشیده شده. اجراگر شمارهی ۱ سمت راست دایره و با فاصلهای قابل توجه از دایره، پشت میکروفون ایستاده، اجراگر شمارهی ۲ سمت راست دایره و بسیار نزدیک به آن ایستاده و دوربینی روی پیشانیاش دارد. جلوتر و در مرز فاصلهی محل اجرا با تماشاگر، اجراگر شمارهی ۳ پشت تلویزیونی خوابیده و قاب تلویزیون، سر و شانههایش را پنهان کرده. تصویر دوربین اجراگر شمارهی ۲، در تلویزیون دیده میشود.
اجراگر شمارهی ۱ -از پشت میکروفون- به اجراگر شمارهی ۲:
لبهی خط سفید دایرهی کوچک بایست. تماشاگرها پشت سرت و دایره سمت چپت قرار بگیره. دستهات رو کنار بدنت نگه دار.
۱. هر دو دستت رو بیار جلو و موازی با زمین نگه دار، به دست راستت نگاه کن.
۲. همزمان هر دو زانوت رو ۳۰ درجه خم کن و دست راستت رو کشیده به سمت پایین حرکت بده. بذار جاذبه سرعت حرکتت رو کنترل کنه و شتاب دستت رو تا حدود کامل شدن نیمی از یک دایرهی فرضی حفظ کن. مدام به دست راستت نگاه کن.
۳. قبل از کامل شدن نیمدایره متوقف شو.
۴. همزمان زانوهات رو صاف کن و دستت رو در همون مسیری که اومده، به وضعیت ۱ برگردون.
۵. ۱ تا ۴ رو تکرار کن.
۶. ۱ تا ۵ رو تکرار کن.
۷. ۱ تا ۶ رو تکرار کن.
۸. ۱ تا ۳ رو تکرار کن.
۹. با شمارش من حرکت رو به سمت کامل کردن نیمدایره ادامه بده و مدام به دست راستت نگاه کن: ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۰. همچنان که به دست راستت نگاه میکنی، سرت رو به سمت شونهی راستت خم کن.
۱۱. از سر وارد نیمدایره شو.
۱۲. دستها، نیمهی پایینی کمر و پاهات رو این سمت جا بذار و اجازه بده که سر، شونهها و قسمت بالایی کمرت اون طرف دایره محو شن.
این بخشی از متن اجرایی است که قرار بود تابستان ۱۴۰۴ اجرا شود، اما جنگ نسبتهای ما با آنچه که پیش از آن بود را جابهجا کرد. گذشته روی کاغذ ماند و من شروع کردم به بیهوده راه رفتن در شهر.
برای من راه رفتن، فقط با پیدا کردن تناسب بین قدمها و خطوط کف پیادهرو یا پریدن از سفیدی خطوط عابر پیاده هیجانانگیز نمیشود. من یک عادت دیگر هم دارم؛ بازی دستها. این را اولین بار وقتی کنارهی انگشتهای اشارهام زخمی عمیق برداشت متوجه شدم. به یاد آوردم که وقت راه رفتن مدام با انگشت شست خط بینهایت را روی لبهی انگشتهای اشارهام میکشم. بعد از آن بود که متوجه شدم دستهام پیوسته در حال حرکتند. انگشت میانی و حلقه، دور انگشت کوچک میپیچند و قولنجش را میشکنند. انگشتهای شست از وسط تا میشوند و یک حرکت دایرهای دائمی دارند. و در میانهی اینها نوک انگشتهای هر دست را به هم میرسانم و اجتماع کوچکی از انگشتها میسازم که دارند با هم حرف میزنند. انگار که بدنی برای ذهنم شده باشند. جایی در مغز، فکر یا تخیل میکند و بیقراری دستها تجسد پریشان آن فکر یا تخیل میشود. سه سال پیش برای ساخت یک ویدیوجستار، با کسی آشنا شدم که با دستهاش حرف میزد. عروسکهای حاضرآمادهی همراه؛ دوست خیالیای که به بدن نیاز داشته. همان وقتها بود که با فیلم کوریوگرافی دست ایوان راینر1 مواجه شدم. ایوان در بیمارستان بستری بوده که این ویدیو را از دستهاش میسازد. عضوی که در آن وضعیت میتوانسته هنوز حرکت کند. حرکات روزمرهی دستها که در رقصی پیچیده تکرار میشوند.2
در میانهی پیادهروی، وقتی فکری تمام میشود یا از ذهنم میپرد، ناگهان انگشتهام را تا انتهاییترین مرز ممکنشان از هم باز میکنم و بعد به آرامی دستهام را برمیگردانم و کف آنها را تماشا میکنم و با خیال اینکه حالا میتوانم شبیه یک انسان موقر راه بروم به حرکت کردن ادامه میدهم، اما همیشه طولی نمیکشد که دوباره شروع میشود. گاهی بدن از فکر و خیال پیشی میگیرد و قبل از رسیدن فکر بعدی، دستها مشغول عادت سالیانهشان میشوند تا فکری، خیالی، رؤیایی، اضطرابی، رقص خودش را در دستهام شروع کند. مدتزمان زیادی هم سه انگشت میانی را تبدیل به صفحهی شمارهی موبایلهای قدیمی کرده بودم. صدای ذهنم را بین بندهای انگشتها تایپ میکردم. نه بند انگشت و بند میانی انگشت کوچک که فاصلهگذاری میکرد. همزمان در هر دو دست مینوشتم. آن دوره هنوز شیراز بودم و برای رسیدن به کلاس زبان، پیادهروی گرمای سر ظهر را باید جوری تاب میآوردم. البته این کدگذاری تابآورانه نبود، لذتبخش بود. بدن به شکلی ناآشنا و پیشبینیناپذیر حرکت میکرد. ذهن کلمات غیرتکراری و بداههای را به دستوراجراهای متصلی برای دستهای اجراگر تبدیل میکرد.
در جنگ ۱۲ روزه، عادتهای بدنی من عوض شدند. شکل اضطراب و رفتار ذهنم تغییر کرد و رقص دستهایم در پیادهرویهای طولانی عصرهای جنگ، به حمله کردن با یک ناخن به زیر ناخنی دیگر تبدیل شد. به شیراز رفته بودم. راه میرفتم و آنقدر تخیل از من دور شده بود که برای رسیدن به یک خیال شروع به حفر کردن زیر ناخنهایم میکردم. راه میرفتم و زیر ناخنهام چاه میکندم و نگاهم به آسمان و حرکت اشیاء ناآشنا بود.3
راه رفتن
جنگ که تمام شد به تهران برگشتم. یک شب قبل از رفتن به مسیر همیشگی پیادهروی اطراف این خانه، ویدیویی از جرج ابراهیم4 دیدم که از زندان فرانسه آزاد شده بود و داشت از گرسنگی و نسلکشی در غزه صحبت میکرد. ویدیو با این جمله شروع میشود: «میبینی که اسکلتها حرکت میکنند و میلیونها عرب فقط تماشاگرند.» وقتی آماده شدم و به خیابان رسیدم، چیزی عوض شده بود. دستهای استخوان را بالای سرم میدیدم که در یک ابر سیاه پوشیده شدهاند و با من حرکت میکنند. اگر مینشستم کمی پایینتر میآمدند و اگر میایستادم تنها چند سانتیمتر از سرم بالاتر بودند. دنبالم راه میآمدند و صدای خیابان را قطع میکردند. خودشان صدایی نداشتند و به هم برخورد نمیکردند. ابر سیاه، صداهای دیگر را میبلعید. حرکتهای کوچکی داشتند و شبیه این بود که در خلاً، با نظمی پیچیده و پیشبینیناپذیر میرقصند. شبیه وقتی که از سرما به لرزه میافتی. آن روز کل مسیر همراهم بودند و بعد که روی مبل خانه نشستم تا ویدیو را دوباره تماشا کنم، دیدم که حالا در فضای خانه هم هستند. بعضیهایشان که به دیوار نزدیکتر بودند، گاهی در حرکت کاتورهای به دیوار میخوردند و صدایی تولید میکردند و همزمان تکه گوشتی اگر به تنشان چسبیده بود، میافتاد. این خیال هنوز هم با من است. در خیابان، در کلاس، در خانه. گاهی کمی دورتر میایستد و منتظر میماند تا کارم تمام شود و بلند شوم که با هم راه برویم.
اجراگر شمارهی ۱ بعد از خواندن متنی در ارتباط با حرکت اشباح در خیابانهای تهران پس از جنگ، از میکروفون فاصله میگیرد و به جای قبلی اجراگر شمارهی ۲ نگاه میکند. صدایش میکند: «کجایی؟»
اجراگر شمارهی ۲ روی زمین کنار اجراگر شمارهی ۳ دراز کشیده و هر دو به دوربین روی سقف خیره شدهاند. تصویر دوربین محیطی دایرهای را از اجرا به ما نشان میدهد.
— اینجا.
— زیاد شدن؟
— خیلی زیاد. انگار یکی صداشون کرده باشه. دارن میرقصن.
— چندتان؟
— زیادن. نمیتونم بشمرم. بیا اینجا دراز بکش خودت میبینی.
— تا حالا رقصیدنشون رو ندیده بودم. ممکنه همینطوری که دارن میرقصن، یه تیکه ازشون جدا شه بخوره تو صورتت.
— الان اینی که افتاده روی صورتت یه تیکه از اوناس؟
— آره.
— اغلب صدا ندارن. ولی یهو ممکنه یکی به اون یکی بخوره و یه صدای کوچکی تولید کنه. یا وقتی یه تیکه گوشت از ردیفای بالاتر داره جدا میشه تا برسه به پایین به چندتا استخون دیگه میخوره و تعادلشون به هم میریزه.
— مگه چند ردیفن؟
— چندتایی هست. زیاد ثابت نیست. گاهی پنج تا، گاهی سه تا.
— الان تا نزدیکیای اینجا که من وایسادم رسیدن؟
— نه. اندازهی یه ابر معمولی. یه ابر که بالای سر من پرواز کنه، چقدر میتونه فضا بگیره؟
— باید بیای اینجا دراز بکشی که بتونی ببینیشون.
ایوان راینر اجرایی در MoMA داشته که فیلمش روی یوتیوب پیدا میشود. عنوانش هست: «How do you look to move to left when nothing is there or Concept of Dust?» «مفهوم غبار یا چطور به نظر میرسی، وقتی دیگر چیزی برای حرکت دادن نمانده باشد؟» من مترجم نیستم و این عبارت هم خودش چندین لایه دارد که نمیدانم چطور میشود آن را برگرداند. اولین باری که اجرا را دیدم، تجربهام از آن در فهم سالخوردگی بدن باقی ماند. هنوز شدت جنگ و وحشت سوگ جمعی را در بدنم تجربه نکرده بودم؛ چاه زیر ناخنها، ضعف همیشگی ماهیچهها، یخزدگی مفصلها، صداهایی که با شدتی چندین برابر در استخوان گوش شنیده میشوند، نوسانهای مختلفی است که تاریخ از آنها به بدن من وارد شده. در این گذار، آنجا که دیگر نمیتوان مثل گذشته حرکت کرد، چه چیزی باقی میماند؟
گاهی که در پیادهرو یک ردیف کاشی متفاوت را پیدا میکنی و دنبالشان راه میافتی. شکل حرکت را رعایت میکنی و تعادلت را حفظ میکنی تا از این مسیر خارج نشوی. لحظهای هست که آن ردیف تمام میشود. دستوراجرا سردرگم میماند و حرکت به اختلال میرسد. اگر ورزیده و ماهر باشی، سریع مسیر جایگزینی انتخاب میکنی، قاعدهی حرکت را در ذهنت عوض میکنی، خطوط جدیدی ترسیم میکنی، حرکت تازهای شکل میدهی. اگر هم که نتوانی در لحظه و بداهه عمل کنی، احتمالاً با دلخوری لبخندی میزنی و مسیرت را عادی ادامه میدهی. شاید هم برگردی و برای بار آخر به مسیر کوتاه رقست نگاهی بیندازی. —چطور به نظر میرسی، وقتی دیگر چیزی برای حرکت دادن نمانده باشد؟—
اما اگر هیچکدام از این دو راه را انجام ندهیم چطور؟ من اینطور راه میروم که اول با پاشنه فرود میآیم، آن هم از سمت خارجی پا. بعد کنارهها را به زمین میرسانم تا برسم به انگشتها و پنجه و کف پا. سریع هم راه نمیروم. عموماً وقتی دستوراجرای پیادهرو را پیدا میکنم حرکتم کندتر هم میشود. حالا اگر کاشیهای قرمز یا مورب تمام شوند، میتوانم به جای تغییر دادن مسیر و سرعت یا حتی پریدن روی یک کاشی دیگر، پایی که بلند شده و جایی برای رسیدن ندارد را در فضا معلق نگه دارم و بعد به آرامی برگردانم کنار پای قبلی، روی همان مسیری که قرار بوده رقصش را تا آنجا پیش ببرد. اول با پاشنه فرود بیایم، آن هم از سمت خارجی پا. بعد کنارهها را به زمین برسانم تا برسم به انگشتها و پنجه و کف پا. وقتی پاها ساکن شدند، حرکت را متوقف کنم. بایستم. کامل بایستم. به نبودن مسیر حرکت، نبودن دستورالعمل حرکت و نبودن حرکت نگاه کنم. چطور به نظر میرسم؟ آن هم با استخوانهایی که بالای سرم دارم.
غلت زدن
در همین اجرای راینر در موزه، نقاشی کولی خفته اثر هنری روسو پشت اجراگران و به کندی از چپ به راست در طول مکان اجرا حرکت داده میشود. ایستایی این نقاشی و گستردگی بیحرکتی در آن، برای من که مدام در حال تکان دادن بخشی از بدنم هستم، حسرتبرانگیز است. آنقدر که نقاشی را روی دیوار خانهام گذاشتهام. در طول اجرا، اجراگران گاهی بالشت سفیدی را -شبیه بالشت کولی- زیر سر اجراگر دیگری میگذارند و او در بین حرکتها ناگهان و برای مدتی کوتاه مثل کولی نقاشی روی زمین دراز میکشد. برایم یادآور یکی دیگر از رقصهای خود راینر است در A Trio. جایی که لحظهای روی زمین دراز میکشد و غلت میزند.
آلپ مادربزرگ
سر کوچهی مادربزرگم، یک پارک کوچک بود که البته برای ذهن کودک من بسیار بزرگ به نظر میرسید. قسمتی بود که شیب داشت و من و همبازی کودکیم روی آن غلت میزدیم تا پایین. در خیال من شبیه یک دره بود. شیب زیاد و طولانی. نمیدانم که واقعاً اینطور بوده یا نه. هر روز عصر وقتی به پارک میرفتیم، مامانها بالای دره مینشستند و چیزی میخوردند تا ما در تکراری بیشمار، شیب را غلت بزنیم و بدویم تا بالا و دوباره غلت بزنیم. خوب خاطرم هست که به نظرم میآمد هایدی هستم و دارم درههای آلپ را تا پایین میروم. وقتی به پارک دیگری میرفتیم، مدام دنبال درههای آلپ میگشتیم. همیشه یک چیزی پیدا میشد. کیفیت آلپ مادربزرگ را نداشت، اما بد هم نبود. یک بار به پارکی تازه رفتیم که هیچ چیز نداشت. حتی نمیشد دو تا غلت بزنی. صافِ صاف. اینطور به یاد دارم که قهر کرده بودم و روی چمنهای صاف و بیخاصیت به شکم دراز کشیده بودم. هیچ چیز تکان نمیخورد. هیچ رانهای من را جابهجا نمیکرد. هیچ حرکتی نبود. بزرگ شده بودم. کسی نمیآمد هُلم بدهد و ادای غلت خوردن را دربیاریم. برای مدتی طولانی روی شکم و بیحرکت همانجا ماندم.
غلت زدن
خیلی وقتها کلاسها را با بچهها اینطور تمام میکنم که دورتادور اتاق غلت میزنیم. حالا که بزرگ شدهام بلدم روی زمین صاف هم غلت بزنم و به بچهها هم یاد میدهم. آنقدر غلت میزنیم تا خسته شویم و همانجا، بیحرکت، برای مدتی بمانیم. ویدیویی هست که گاهی در شروع کلاس آن را با هم میبینیم. هیولاها در انتهای ویدیو، گذرگاهی را به جهانی دیگر پیدا میکنند. مارپیچی که حول یک مرکز میچرخد. هیولاها یکییکی داخل گرداب میپرند و بیاراده غلت میزنند. همیشه میگویم دلم میخواهد من هم میتوانستم با سر توی این گرداب بپرم و نمیدانم چرا به این حرفم بلندبلند میخندند. وقتی بازی غلت زدن را انجام میدهیم، در ذهن من اینطور است که توی گرداب افتادهایم و داریم میرویم به آن ناکجا. اما وقتی برای لحظهای حرکت در همهمان تمام میشود، چه اتفاقی میافتد؟ هیچکداممان دوست نداریم تا ابد در راه بمانیم؛ هرچقدر هم که خندهدار باشد یا خوش بگذرد. کوههای آلپ باید جایی تمام شوند. اولین مرتبه که این تمرین را به کلاس بردم، وقتی فکر کردم حالا همه همینطور خسته و کوفته یک گوشه میمانیم تا وقت تمام شود، کسی از پای کوه آلپش فریاد زد: «حمله!» بلند شد، سرش را روی زمین گذاشت و بدنش را حول محور سرش چرخاند. صدای خندهها فضا را پر کرد و همه شروع کردیم همان کار را تکرار کردن. بعد از آن، این انتخاب جدید را به بازی اضافه کردم. بعد از هر توقف، ببینید کدام قسمت بدنتان هنوز مایل است که دیوانهوار خودش را در حرکت قرار بدهد. کسی نوک بینیاش را روی دیوار میکشد و چند نفر دنبالش میکنند. یک نفر دیگر با زانوها و ساق پا خودش را روی زمین میکشاند. یک نفر شبیه ملخ دورتادور اتاق میجهد. یک نفر هم همانطور که روی زمین دراز کشیده و تکان نمیخورد آواهایی نامفهوم تولید میکند. هر بار حرکت در بچهها به شکلی جدید و پیشبینیناپذیر راهش را دوباره پیدا میکند. گاهی کسی تمایلی به غلت زدن ندارد، میرود و زیر میز یا پشت پرده پنهان میشود و ممکن است فقط من بمانم با دستور حرکتی که همان ابتدا موقعیتش جابهجا شده. چه حرکت در شکلی تازه جریان پیدا کند، چه گریز از آن اتفاق بیفتد و آلپ تبدیل به مکانی دیگر شود، غبار حرکت، بستری تازه پیدا میکند و کافی است فرصتی دهم تا حرکتهای تبدیلشونده را با آشوبی کنترلناپذیر ادامه دهیم. صدای بدنها و آواهایی که با فریاد و جیغ احاطهمان میکنند و بدنهای کوچک و آشوبسازی که چرخشهایشان را از لبهی گرداب عبور میدهند.
دیدن
اینکه آن سوی گرداب چه چیزی باشد را نمیدانم. شاید برای من باورپذیرتر این است که «آن سو» یا «آن طرف»ی وجود ندارد و همین که بگویم «نه این طرف» یا «نه این سو»، توصیف بهتری از رازآلودگی مرز گرداب باشد. گاهی که به پارک میروم، روی نیمکتی مینشینم و به روبهرو خیره میشوم. اولین بدنی را که وارد افق دیدم بشود دنبال میکنم تا جایی که حدقهی چشمم امکان حرکت میدهد. آنقدر صبر میکنم تا بدن بعدی وارد این افق دید تازه شود. در این بین، احتمالهای زیادی پیش میآید که بازی را پیچیده میکند. من برای تمام حالتهایی که شاید پیش بیاید، یک قاعده نوشتهام. هر حرکتی در چشمانداز ممکن من، پیشبینی شده و عضلات و عصبهای چشمهام در نسبت با پیشامدها حرکت میکنند و تصویر تازهای میسازند. این کار را وقتی انجام میدهم که بدنم نیاز داشته باشد تنها به پارک برود، اما رغبتی به مجموع مناظری که انسانها در محیطهای عمومی میسازند نداشته باشد. زمانهایی که از خارج از خانه بیاندازه گریزانم و درون خانه هم برایم اضطرابآور باشد. این کار را بدون وقفه انجام میدهم، تا لحظهای که تصاویر شروع به مخدوش شدن میکنند. زمانی طولانی میگذرد و عضلات چشمم خسته میشوند یا سرگیجه میگیرم یا دستهای دوچرخهسوار از جلویم رد میشوند. آن وقت است که تودهی سیاه و سفیدی منظره را مختل میکند و متوقف میشوم. چشمهایم را میبندم و آشوب، دیگر چیزی برای حرکت دادن باقی نگذاشته. در این لحظات به حدی نسبتم را با محیط جمعی از دست دادهام که نمیدانم حالا که رقص در خیابان تمام شده، چطور میتوانم خودم را و استخوانهای بالای سرم را به خانه برگردانم. دلم میخواهد بالشت سفید اجرای راینر را داشته باشم و مثل کولی روسو بخوابم. بدنم را میبینم که با چشمهای بسته از وضعیت نشسته خودش را جدا میکند. دو پاره میشوم. پارهای نشسته و پارهای که آرامآرام روی نیمکت دراز میکشد و سرش را روی بالشت سفید میگذارد. بیاعتنا به آدمهای پارک یا شیرهای دیگریسازِ روسو که با چشمهای باز جلوی نیمکت میایستند و نگاهمان میکنند. احتمالاً آدمهای زیادی هستند که وقتی میخواهند مسیری را طی کنند که مناظرش را دوست ندارند، دلشان میخواهد بالشت سفید راینر را داشته باشند. جایی متوقف شوند. دراز بکشند و اجازه دهند که آشوب از مرز بدنشان عبور کند و حرکت در آنها تمام شود. مسافران اجباری، کوچگرانی که باید راهشان را از بین خرابهها طی کنند. یکی از نیمهشبهای جنگ ۱۲ روزه بود که اخطار منطقهای را دیدم که دوستم با فرزندانش آنجا زندگی میکرد. با چندین تلفن توانستم از خواب بیدارش کنم تا جابهجا شوند. بچهها را با بالشتهایشان سوار ماشین کرده و به پارکی در محلهای دیگر رفته بودند. فردا دیدند که کمی آن طرفتر از خانهشان تبدیل به ویرانه شده بود. در این بخش از جغرافیای زمین، ویرانهها شکل تازهی نظماند؛ نظمی که با شتاب در حال چیده شدن است. در تصاویری که از کوچ اجباری مردم شمال غزه میبینیم، رختخوابها و بالشتها هم با انسانها به سمت جنوب در حرکتند.
دراز کشیدن
بعد از جنگ، رقص من اینطور شده. دستوراجرای پیادهرو، رقص چشمها، حرکت دستها. نیمهی بالایی بدنم منقبض مانده. اگر دستی به ناحیهی شانه و گردنم برخورد کند، بیاختیار آن را پس میزنم. وقت رقصیدن با بچهها بیشتر بالا و پایین میپرم. گاهی چشمهایم را میبندم و سعی میکنم به یاد بیاورم که چطور میرقصیدم. چیزی به خاطرم نمیآید. پس چشمهایم را باز میکنم و به افق تازه خیره میشوم. به استخوانهای کوچک با تکه گوشتهای نارسی که به آنها چسبیدهاند. به آن رقص و حرکت ضعیفشان که شبیه لرزیدن تودهای استخوان در سرماست. افقی بیرغبت و رقصی که بازیگوشانه نیست. بعد دوباره بالا و پایین میپرم، آنقدر که شانههایم روی زانوهایم بیفتند، تکههای کوچک و بزرگم در شهر راه بروند، با چشمهایم لبهی جدول قدم بزنم، خم شوم، خراش بازویم را روی آسفالت جا بگذارم، خط سفید عابر پیاده را بردارم و به کوچهای ببرم، آن را زیر سرم بگذارم، دراز بکشم و بگذارم که حرکت شهر از روی من عبور کند.
اجراگر شمارهی ۱ و شمارهی ۲ و شمارهی ۳ روی زمین دراز کشیدهاند و به دوربین روی سقف خیره شدهاند. اجراگر شمارهی ۳ به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد. اجراگر شمارهی ۲ به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد. اجراگر شمارهی ۱ به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد. کسی در مسیر شمال به جنوب به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد. کسی در مرزهای شرقی به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد. کودکی بین موجهای مدیترانه به پهلوی سمت چپ میچرخد، پاهایش را توی شکمش جمع میکند، چشمهایش را میبندد.
اجراگر شمارهی ۱ بلند میشود، بالشت سفیدی برای استخوانهای بالای سرشان نگه میدارد.
1.ایوان راینر (Yvonne Rainer)، رقصنده، طراح رقص و فیلمساز آمریکایی و از چهرههای اصلی جنبش Judson Dance Theater است. آثار او بر حرکتهای روزمره، دستوراجرا، پرهیز از نمایشگری و بازاندیشی رابطهی بدن، زبان و سیاست تمرکز دارند.
2.Hand Movie, 1966
3.اشاره به عنوان راه رفتن.
4.جرج ابراهیم (Georges Ibrahim Abdallah)، فعال سیاسی لبنانی است. او از سال ۱۹۸۴ در فرانسه به اتهمام مشارکت در ترور دو دیپلمات آمریکایی و اسرائیلی به حبس محکوم شد.