

ساعت شش صبح است، اما زمان در این اتاق مرده است. ساعتی غبارگرفته روی دیوار است که عقربههایش در نقطهای نامعلوم، از حرکت ایستادهاند.
نور سرد فلورسنت، حتی پیش از طلوع خورشید، اتاق را بلعیده است. نه گرمایی دارد و نه لطافتی؛ مثل پردهای شفاف و یخزده، روی دیوارهای سفید و بیروح میریزد و همهی جزئیات را بیرحمانه آشکار میکند. دیوارهایی که نه سایهای دارند و نه خاطرهای برای پنهان کردن. سپیدیای که نفسم را در سینه حبس میکند و چشمم را در خود میشکند.
کف سرامیک، سرمای خود را با سوزنهایی نامرئی به عمق استخوانهایم میدوزد؛ همان سرمای خزندهای که یک بار از راه رگهایم وارد شد و تا هستهی تنم پیش رفت و دیگر رهایم نکرد.
اینجا خانهی سفید من است. پناهگاهی اجباری که با دستهای خالی و از خردهریزههای گذشتهام بنایش کردهام؛ بیرون از این دیوارهای ذهنی، برای مدتی طولانی، جایی برای ایستادن نداشتم.
به اطراف که نگاه میکنم، منِ دیگرم در گوشهی اتاق است. حضورش شبیه بازتابی است که دیر به آینه رسیده؛ با همان نگاه سنگین. انگار گذشته و دردهایم را یکجا با خودش آورده باشد. نفسش را روی گردنم حس میکنم.
« همون کابوس؟» صدایش پژواکی از درون خودم است و سکوتِ پشت صدا، اتاق را پر میکند.
« فکر میکنی میتونی؟»
« فقط میخوام تموم شه.»
برای جواب دادن، باید از این اتاق بیرون بروم؛ یا دستکم وانمود کنم که راهی هست.
به آشپزخانه میروم؛ جایی که شاید بوی ترس با عطر چای عوض شود. کتری را روی شعله میگذارم. صدای آرامِ جوشیدن آب برای چای، برای چند ثانیه روی صدای دیگری مینشیند؛ صدایی که هنوز جایی در پشت ذهنم مانده: هقهقهای خفه، پشت درهای اورژانس. صداها روی هم میافتند و بعد یکییکی عقب میکشند.
درِ کابینت را که باز میکنم، لیوانهای آن شب ظاهر میشوند؛ براق و بیحرکت. پر از خاطرهی شادیِ آلوده. انگار اشیا، حافظهی بهتری از ما آدمها دارند. تمام آن شب جلوی چشمم ظاهر میشود.
سیسالگیِ «م» دوستم بود. جشنی از نور و صدای خنده. ساعت، میان آرزوهای شاد و آهنگهای بیدغدغه گم شده بود. همهچیز تا نیمهشب درخشان بود؛ قاب عکسی کامل که بوی شمع و کیک میداد. هیچکس نمیدانست در ته لیوانها، چیزی سهمگین در کمین نشسته است.
اما صبح...
زنگ لعنتیِ گوشی، سکوت خانه را شکست. صدایی تیز و برنده: «بیا بیمارستان... سریع خودتون رو برسونین... ممکنه کور بشیم.»
خون در رگهایم یخ بست. بدنم خشک شد. از آن لحظه به بعد، دنیا برایم تبدیل شد به تصاویری تکهتکه و کابوسوار.
من تنها چشمهایی را میدیدم که دیگر جهان را رنگی نمیدیدند، بلکه به پردهای گچی خیره مانده بودند. جانهایی که انگار تمامشان را در تهماندههای تلخ لیوانها جا گذاشته بودند و حالا با ریسمان نازکی به زندگی آویزان بودند.
من، مثل همیشه، نقش مرهمی سرگردان را بازی میکردم. گمشده در هزارتوی راهروهای بیپایان بیمارستان؛ بوی الکل، پچپچهای مبهم...
ساعت، ایستاده بود و نمیگذشت؛ هر دقیقه، وزنی به اندازهی یک عمر داشت. پرستاران، با نگاههایشان، فقط جوابهای نامعلومی تحویلم میدادند که هر کدام، باری از اضطراب جدید بر دوشم میگذاشت.
وقتی همه نجات یافتند، زمان مثل رودی که سدش شکسته باشد، دوباره به جریان افتاد؛ اما نه برای من. من در آن لحظهی باریک میان مرگ و زندگی جا ماندم؛ مثل کسی که از قطارِ در حال حرکت پیاده شده، اما پایش در میان در و سکو گیر کرده باشد.
از آن شب به بعد، حتی وقتی میخندم، ذهنم همیشه آمادهی اتفاق بدی است. انگار زیر پوست هر شادی، فاجعهای کمین کرده است.
بوی چای آشپزخانه را پر میکند، اما همزمان، بوی تند الکل تقلبی بالا میآید. ته گلویم میسوزد. چشمهایم را میبندم. وقتی بازشان میکنم، او آن طرف میز نشسته است.
«دیدی؟»
جوابی نمیدهم، نگاهش را میدزدم. لیوان را بلند میکنم. دستم میلرزد.
به آینهی کنسول نگاه میکنم. زنی معمولی را میبینم که قرار است سر کار برود. اما پشت همهی اینها، آن فضا هم هست؛ هر جا میروم، بخشی از آن همراه من است.
تصویری که پشت سرم در آینه میبینم، شبیه نقاشیای است که سالها پیش کشیدم. کلاس پنجم. معلم گفت: «اولین چیزی که از خونه به یاد میارید، بکشید.»
بچهها، خانههایی با سقف شیروانی و باغچه کشیدند. من، یک اتاق خالی.
«این دیگه چیه؟»
«خونمه.»
ابروهایش را با تعجب بالا برد و سری تکان داد.
از کودکی، خانهای میخواستم که بشود عوضش کرد. بدون پنجرههایی که به گذشته باز میشوند. خانهای از جنس اختیار، با دیوارهای قابل تغییر، با هزارتوی آینه که هرکدام انعکاس تصمیمهایم را نشان دهد. جایی برای شروعی بیپایان.
اما حتی آنجا هم، اینجا هست.
این فضا، معماری ذهن من است؛ جایی که میتوانم هر بار خودم را بازنویسی کنم، بدون آنکه به گذشته اسیر باشم یا زنجیر خاطرات تلخ شوم.
تنهایی اینجا، عریان است؛ مثل مهای که همهچیز را مات میکند. پشت دیوارهای خیالم، گنجشکی روی سیم برق مینشیند؛ بالبال میزند. تصویرش کوتاه است، اما کافیست تا بفهمم بیرون از اینجا هم، هنوز چیزی جریان دارد.
ساعتم را نگاه میکنم. دیرم شده، لباسهایم را سریع میپوشم. کلید را برمیدارم. دستم روی قفل در میماند. بیرون رفتن، یعنی پذیرفتن ادامهی جریانی که یک بار من را در برزخ هوشیاری رها کرد؛ او پشت سرم ایستاده است.
«میترسی؟»
جواب نمیدهم. در را باز میکنم.
نور صبح و هوای خنک هجوم میآورند. پلهها را دوتا یکی پایین میروم. با هر قدم، ذهنم برگهای از پروندهی آن شب را ورق میزند: آژیر، چشمهای سفید، تنهاییای که حتی در شلوغترین اورژانس هم، رهایم نمیکند.
در ایستگاه تاکسی، آمبولانسی با آژیر از کنارم میگذرد. بدنم منقبض میشود. اما بوی نان تازه، خندهی دو دانشآموز، و زمزمهی باد پاییزی در میان برگهای زرد و نارنجی، پسزمینهای از زندگی واقعی میسازند؛ ترس، تنها یک رنگ از این پالت است، نه همهی آن.
سوار تاکسی میشوم، در صندلی کنار پنجره به انعکاس صورتم در شیشه نگاه میکنم. او دوباره آنجاست، اما برای اولین بار، در انعکاس شیشه، دو نفر هستیم: او و من.
اشک نمیریزم. اما چیزی در سینهام نرم میشود، مثل یخی که پس از زمستانی طولانی، اولین ترک را برمیدارد.
تا عصر سرگرم کارهایم میشوم، چشمهایم به نور مانیتور عادت میکنند. هر چند وقت یکبار، سایهی اتاقم بر ذهنم میافتد، طعم تلخیِ به یادگار مانده در گلویم زنده میشود. اما تفاوت امروز در این است: من بعد از هر بار غوطهور شدن در آن خاطره، با یک نفس عمیق، برمیگردم به صفحهی مانیتور، به صدای همکارم که در مورد پروژهی جدید صحبت میکند، به طعم چای دارچینیِ روی میزم.
این بازگشتهای کوچک، امروز کمی آسانتر از دیروز اتفاق میافتند. این بیرون آمدن از آب یکباره نیست؛ بارها و بارها خودم را به سطح آب میکشم.
غروب، به خانه برمیگردم، کلید را در قفل میچرخانم. با احتیاط در را باز میکنم و وارد آپارتمان کوچکم میشوم. در ابتدا منتظر همان سوزنهای سرد و سفیدیِ خفهکننده هستم، اما سردی کف سرامیک کمتر شده است.
هنوز همانجاست: «اتاقم» پناهگاهِ ذهن زخمیام. اما یکی از پنجرههای خیالی که همیشه در آرزویش بودم، فقط یکی، امروز کمی باز مانده است. بوی نان تازه و زمزمهی خندهی دانشآموزان، انگار لای مه اتاق نشسته است. اینها مهمان جدید ذهنم هستند.
او گوشهای از اتاق نشسته، نگاهش هنوز سنگین است، اما دیگر مستقیماً خیره نیست. سایهاش کمرنگ شده، گویی نور، کمی او را میسوزاند. شاید برای اولین بار، دارد به این نور عادت میکند. به آینه نگاه میکنم و آهسته میگویم: «امروز، ما از خانه بیرون زدیم.»
کیفم را کنار دیوار میگذارم. لیوان آب را تا نیمه مینوشم. مزهای ندارد. پنجره را نمیبندم، اما جلوتر هم نمیروم. پاسخی نمیشنوم، فقط سکوت متفاوتی در فضا حاکم است. سکوتی که خالی از پژواکهای هراس نیست، اما در کنار آن، جای نفس آرامتری هم هست.
نور کمرمق غروب روی دیوار میافتد و آرام عقب میکشد.
این خانهی ذهن، با دیوارهایی از خاطره و پنجرههایی از اکنون، هنوز شکننده است. اما شاید میتواند مکانی باشد برای مشاهده، ذخیرهی خاطرات خوب و لمس زندگی، حتی در جزئیترین دقایقش.
امروز، برای اولین بار، آن امکان را نه با ترس، که با نوک انگشتانِ کنجکاوی لمس کردم.
من از خانه بیرون رفتم. برای امروز، همین کافی است.