icon
icon
عکس از پوریا برنجی
shurum enlarge
عکس از پوریا برنجی
ما آدم‌های متوسطی بودیم
نویسنده
سعیده اسداللهی
زمان مطالعه
11 دقیقه
عکس از پوریا برنجی
shurum enlarge
عکس از پوریا برنجی
ما آدم‌های متوسطی بودیم
نویسنده
سعیده اسداللهی
زمان مطالعه
11 دقیقه

عصر همان شبی که ما فهمیدیم باید امر نسبی برتری و توهم استعلا را با کشیدن سیفون مستراح روانه‌ی چاه فاضلاب کنیم، همه‌مان جمع شده بودیم خانه‌ی خاله آبجی. این‌که ما چرا به خاله‌ی بزرگ‌مان می‌گوییم «آبجی» و دو تا نسبت را می‌گذاریم تنگ هم، یک مسئله‌ی درون‌خانوادگی است که هیچ تمایلی به فاش کردنش نداریم. شوهر خاله آبجی ما همان شب برای شصتمین بار به حالت احتضار بود و هر بار که پسرش انگشت شستش را به ما نشان می‌داد، دست‌مان می‌آمد که نفس شوهر خاله جایی گیر نکرده و ما ول‌معطل می‌ماندیم تا نزدیکی‌های صبح. همان شب، من تاریخ زشتی می‌خواندم و رسیده بودم به فصل سوم. «اومبرتو اکو» همه‌ی زورش را زده بود که زشتی جهان سراسر هراس را ظریف و با تصاویری مرعوب‌کننده از دوزخ و اهریمن به همان شکل مهیب و پلیدشان که در متون و کتب مقدس اشاره شده، به تصویر بکشد. البته من فهمیده بودم که ما از ابتدا دچار خطای فطری هستیم. یقیناً زشتی و رنج جهان از آن‌چه متصوریم غلیظ‌تر و عظیم‌تر بود و ما دچار تناقضات شدیدی شده بودیم. همان شب بود که هراس تا خرتناق همه‌مان بالا آمد و رفتیم در وضعیت تدافعی. ما ترسیده بودیم. مرگ به همان اندازه که بیخ گلوی شوهر خاله آبجی را چسبیده بود، تا نزدیکی همه‌مان آمده بود و اولین واکنش ما به این حس غیرقابل‌انکار، فرار بود. ما فکرش را هم نمی‌کردیم که ظرفیت لازم را برای مرگ دیگری داریم و اگر پای خودمان به این معرکه باز شود، جور دیگری عمل می‌کنیم. به هر حال آن‌چه بروز دادیم مکانیزم دفاعی قابل‌قبولی بود که به موقع، در همه‌ی ما، با انبوهی از تفاوت‌ها و اختلاف‌های درونی‌مان به طرز عجیبی فعال شده بود.

بر حسب اتفاق بعضی از ما —ظهر همان شب حادثه— کلیپ وایرال‌شده‌ی روان‌شناس معروفی را در باب مذمت سرکوب احساسات و عواقب سرپوش گذاشتن روی غرایز و امیال انسانی دیده بودیم که با وجود گذشتن سه ساعت از زمان پست، چیزی بالغ بر ۱٫۷۰۰٫۰۰۰ بازدید خورده بود. این یعنی بیشتر ما مزخرفات خانم روان‌شناس را شنیده بودیم. البته تأثیر بصری پیراهن شب دنباله‌داری که آبی براقش با سایه‌ی بالای پلک‌ها ست شده بود و هماهنگی حرکت دوربین و توازن حرکت پاها با هم در قاب تصویر، همان موقع که خانم دست‌هایش را با آن دستکش‌های نامتعارف ساتن سفید در هوا می‌چرخاند را نمی‌شد نادیده گرفت. به هر حال بعضی از ما ظهر همان شب، به نوعی آگاهی آب‌دوغ‌خیاری دسته‌جمعی رسیده بودیم و با توجه به توصیه‌های روان‌شناس مذکور ترس‌مان را پنهان نکردیم. ما در طغیان احساسات بودیم.

شوهر خاله آبجی اما عین خیالش نبود. خوابیده بود. تنها کسی بود که هیچ طغیانی به تخمش نبود. فیلسوف آلمانی در چنین حالتی اظهارنظر جالبی دارد و می‌گوید در طغیان و ضعف احساسات، حتی بزرگ‌ترین نوابغ هم خود را به قدر عامی‌ترین فرزندان زمین تنزل می‌دهند. به‌عکس، آن‌که مایل است بزرگ و غیرعامی باشد، به هر میزان هم که تحریک شده باشد هرگز نباید اجازه دهد که عقلش تحت تصرف و تحکم نیروی اراده درآید. باید قادر باشد تا ناتوانی و بی‌استعدادی مردم را مشاهده کند و از ایشان متنفر نشود.

بدبختانه ما قادر نبودیم. نابغه نبودیم و شرایط پیش‌آمده با هیچ‌کدام از ما شوخی نداشت. قید شوهر خاله آبجی را زده بودیم و همه‌مان رفته بودیم سر خانه و زندگی‌مان. صبح شب حادثه اوضاع وخیم‌تر شد. ما باید با کثافتی هولناک روبه‌رو می‌شدیم که عریان و وقیح جلوی‌مان ایستاده بود. چسبیده بودیم به خبرها. جنگ‌ها همیشه اخبار خودشان را دارند. اخبار فوری... گفتگوی خبری... نشست مسئولان... عکس‌ها... ویدیوهای رسیده از انفجار و مکان‌های تخریب‌شده... هر ۱۰ دقیقه اخبار جدید... اسامی آدم‌ها و مناطقی که زیرنویس می‌شدند و چیزی ازشان باقی نمانده بود. مسن‌ترها صبح شب حادثه استراتژی جدید و مستمری را پیش گرفتند. بیشتر از قبل سکوت کردند و فعال‌ترین عضوشان انگشت شست بود که روی دکمه‌های کنترل جابه‌جا می‌شد. شبکه‌ی پخش اخبار مدام از داخلی به خارجی و برعکس ترانسفر می‌شد و همان مسن‌ترها هر از گاهی می‌گفتند: «نترسید.» این را شبیه پیاده‌نظام‌های کم‌جانی می‌گفتند که در جنگی فرسایشی سال‌ها دوام آورده و مدال‌های زنگ‌زده‌ای را سمت چپ سینه‌شان سنجاق زده و هرگونه عقب‌نشینی و ترس کارشان را تمام می‌کرد.

با همه‌ی این احوال ما ترسیده بودیم و کم‌ترین کاری که از دست‌مان برمی آمد فرار بود. ما باید پایتخت را تخلیه می‌کردیم. زودتر از همه من این خبر را در گروه تلگرامی خانوادگی‌مان گذاشتم. منبع خبر تقریباً معتبر بود. بعد از دو ثانیه لایک‌ها روی متن خبر آمد. ما باید می‌رفتیم. این را اخبار خارجی می‌گفت در حالی که اخبار داخلی مارش نظامی می‌زد و آهنگ پیروزی پخش می‌کرد. مسن‌ترها تأکید داشتند که جنگ آداب خودش را دارد. ما باید مقاومت می‌کردیم. باید یک چیزهایی یاد می‌گرفتیم. اما اولین حکم خانوادگی ما را همان خاله بزرگه‌ در گروه صادر کرد. این بار هم زیر متن خاله آبجی کلی انگشت شست آمده بود بالا و ظاهراً همه موافق بودند. باید می‌رفتیم یک جایی نزدیک دریا. یکی از دایی‌های ما یک ویلای زپرتی داشت که زیربنایش به زور هشتاد متر می‌شد و آن موقع سال پاتوق انواع حشرات نیش‌دار بود. بیشترمان به اندازه‌ی یک زیر بغل زدن، ساک بستیم و هر چیز مهم و ضروری را چپاندیم توی ماشین‌ها و ماندیم توی صف بنزین و ترافیک جاده‌ای. شوهر خاله‌ی محتضر هم از همان چیزهایی بود که برخلاف میل باطنی‌مان مجبور بودیم خرکشش کنیم و همین موضوع حال روحی‌مان را تضعیف‌تر کرده بود و وضعیت بیرونی و درونی‌مان را در یک حالت موازی جلو می‌برد: «وضعیت جنگی».

 

در حال بارگذاری...
عکس از پوریا برنجی

ما از جنگ ترسیده بودیم و از بروز حس پیش‌آمده هیچ ابایی نداشتیم چرا که می‌دانستیم «ترس» از آن محدودیت‌های ضروری‌ست که ضامن بقاست. فیلسوف آلمانی در باب آلام جهان می‌گوید که در این جهان اندازه‌ی خوشی بر میزان درد چربش ندارد. می‌گوید که در این جهان ما چون گوسفندانی هستیم زیر نگاه خون‌بار قصاب، که ایشان را یک‌به‌یک شکار خود می‌سازد و چون آن زمان که از سرنوشت شومی که ما را چشم‌درراه است غافلیم، خوش‌ترین روزهای‌مان را می‌گذرانیم؛ غافل از بلایایی ناگهانی.

ما غافلگیر شده بودیم و دنبال حقیقت نبودیم. مغز ما ثبات می‌خواست و امنیت؛ حتی به دروغ. ما ترجیح می‌دادیم در دنیای آشنا و تثبیت‌شده‌ی خودمان باقی بمانیم و چالش بزرگ‌مان همان شوهر خاله آبجی باشد و انگشت شست پسرش. اما چاره‌ای نداشتیم. یک‌شبه خیلی چیزها به‌هم ریخته بود. بنابراین همان‌طور که فیلسوف آلمانی گفته به یقین در زندگی همه‌چیز چنان رقم خورده تا ما را از خطای فطری‌مان بیرون بیاورد و متقاعدمان کند که غایت وجودمان خوشحال بودن نیست و گاهی غم و رنج‌ها جوری واقعی از کار درمی‌آیند که اغلب از حد انتظارمان بالاتر می‌روند. بعضی از ما، از جمله خودم، معتقد بودیم که رنج خاصیتی پالاینده دارد و مرگی که از هر رنجی ترسناک‌تر است، به مراتب پالاینده‌تر است. ترسناک‌تر از مرگ برای خیلی از ما هول‌وهراس خرابی‌ها و ویرانی‌های این وضعیت بود.

دو روز بعد نقطه‌ی اتصال ما کامل با جهان قطع شد و ماندیم عاطل و باطل. حدوداً ۳۰ نفر به زور چپیده بودیم در هشتاد متر و وقتی نقطه‌ی اتصالی که از خیلی وقت پیش به‌ش عادت کرده بودیم قطع شد، پیچیدیم به پر و پای هم. عادت از همان چیزهایی‌ست که سر بزنگاه پدر آدمیزاد را درمی‌آورد و دهانش را یک‌جوری سرویس می‌کند که نباید. ما از همه طرف تحت فشار بودیم. تنهایی و فردیت‌مان به خطر افتاده بود و تنها چیزی که ما را به هم وصل می‌کرد، ترس بود و باید باقی چیزها را درز می‌گرفتیم.

البته بین ما آدم‌های نابغه هم بودند. همان اندک کسانی که میزان شجاعت وجودی‌شان به اندازه‌ای بود که هر روز فریاد بزنند: «هرگز! سر من تنها باید ملازم خود باشد؛ باید بکوشد تا سر از این جهان رنگارنگ شگفت‌انگیز دربیارورد و سپس آن را به شکلی دیگر بسازد، به شکلی که شخص را خوش آید.» یکی از ما اعتقاد داشت که این‌ها آزاده‌جانان راستین‌اند، اشراف حقیقی جهان. مابقی رعیت‌اند و خاکزادان. بین ما شاید شوهر خاله آبجی از همه آزاده‌تر بود چرا که با خواسته‌ی خودش با ما همراه نشده بود و اساساً هیچ‌کدام از ما هیچ فضیلتی در ماندن نمی‌دیدیم.

فیلسوف آلمانی می‌گوید که نابغه را خردی مضاعف است؛ یکی از آنِ خود و در رکاب اراده‌اش، و دیگری از آنِ جهانی که وی با بصیرت بی‌ آلایشش آیینه‌ی آن می‌گردد. ما تنها یک خرد داشتیم. ما آدم‌های متوسطی بودیم که خرد مضاعف‌مان نمی‌توانست نوکری اراده را مانع شود، اما وجه تمایز ارزشمندمان با نابغه‌ها همان بود که ما در عین معمولی بودن، اعتدال داشتیم؛ همان چیزی که نابغه‌ها از آن بهره‌ای نبرده بودند. مزاج آن‌ها یا آتشین و پرشور بود یا سرد و منفعل. تفاوت بین ما در وضعیت درونی و بیرونی که داشتیم، تفاوتی کمّی بود نه کیفی؛ اما باز هم همان فیلسوف آلمانی مشهور در باب نبوغ، مسئله‌ی کیفی این تفاوت را بیان می‌کند که با نظر به این حقیقت که اذهان معمولی، علی‌رغم اختلافات فردی، همه یکسان می‌اندیشند، بدین معنی که در مواقع مشابه اندیشه‌های ایشان همگی در یک جهت قرار می‌گیرد و در مسیری مشابه حرکت می‌کند، و این نشان می‌دهد که چرا عوام همواره آرای مشابه دارند؛ اما در هر صورت، نه به این خاطر که عامه بنا را بر حقیقت می‌گذارند. به همین دلیل است که برخی نظرات بنیادی در همه‌ی ادوار بشر جایگاه می‌یابند و هر بار تکرار می‌شوند و از نو پا به عرصه می‌گذارند، در حالی که اذهان بزرگ هر عصر، مخالف‌خوانان بزرگ یا پنهان آن عصر نیز هستند. در واقع نابغه آن است که جهان در ذهنش همچون شیئی در آیینه تصویر می‌شود، لیکن با وضوح بیشتر و عینی‌تر از تصویری که مردمان معمولی می‌بینند.

برای ما هیچ‌چیز به جز وضعیت فروپاشیده‌ی خودمان واضح نبود. ما متوسط‌ها مانده بودیم وسط ابهامات جهانی پوچ و بی‌مایه. بعد از یک هفته افتادیم به جان هم و تحلیل‌های آبکی زده بود بالا و هر کسی به خودش حق می‌داد. به هر حال عوام یکسره معطوف به موضوع‌اند و ما عوام بودیم. توان‌مان تحلیل رفته بود. به هر حال توان روحی آدمی در موقعیت‌های هولناک زود مستهلک می‌شود و زندگی در نظرش کوتاه و بی‌ارزش و ملال‌آور می‌آید. از یک جایی به بعد انگار ما فهمیده بودیم که زندگی به زحمتش نمی‌ارزد و به قول افلاطون هیچ‌یک از امور بشری ارزش تشویش ندارند.

صبح روزی که آتش‌بس اعلام شد، ما نشسته بودیم کنار تخت آهنی یکی از اتاق‌های نم‌زده‌ی ویلای دایی که شوهر خاله آبجی مثل یک تکه چوب خشک رویش دراز بود. خیره مانده بودیم به پسرش که در این‌طور مواقع نزدیک سر شوهر خاله نفس‌هایش را چک می‌کرد. منتظر انگشت شستش بودیم. بدون این‌که سرش بچرخد سمت ما، بیگ لایکی (لایک بزرگی) را در همان موقعیتی که زانوهایش کنار تخت روی زمین بود، بالا گرفت. ما باید شوهر خاله را برمی‌گرداندیم. ما باید برمی‌گشتیم. وضعیت درونی و بیرونی‌مان باز هم داشت موازی با هم جلو می‌رفت. همیشه همین‌طور بوده. خاصیت آتش‌بس همین است. یک وضعیت میانه. یک تواضع بینابینی. و تواضع برای مردمان میانه‌حال یعنی صداقت محض. همان آلمانی معروف هم در باب ملاحظات روان‌شناختی ما معمولی‌ها به این اذعان دارد که هر جانداری، به ویژه انسان، برای زندگی و بقا در جهان به نوعی تناسب میان اراده و خردش و هم‌نوایی این دو نیاز دارد. زندگی در این جهان با آن تناسب دقیق طبیعی، برای وی آسوده‌تر و ایمن‌تر و خوش‌تر خواهد بود. نزدیکی به این نقطه‌ی پایدار او را از هلاکت محفوظ خواهد داشت. بنابراین برای این به اصطلاح تناسب، دامنه و میدانی مشخص وجود دارد.

ما داشتیم برمی‌گشتیم. همچنان ترس‌خورده و مغموم. «جنگ» و «مرگ» توأمان ما را احاطه کرده بودند و هر دو از آن مفاهیم انسانی سطحی و کوچکی نیستند که در آن به دنبال فضیلتی پایدار باشیم. برای ما متوسط‌ها هیچ فضیلت و رستگاری در این میانه نبود. ما نمی‌خواستیم نابغه باشیم.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد