icon
icon
عکس از مبین مایلی
shurum enlarge
عکس از مبین مایلی
تهران و دو بندر
نویسنده
آرمین فرمانی
زمان مطالعه
12 دقیقه
عکس از مبین مایلی
shurum enlarge
عکس از مبین مایلی
تهران و دو بندر
نویسنده
آرمین فرمانی
زمان مطالعه
12 دقیقه

«آبجوی من چی شد؟

— یادم رفت بابا، تلویزیون روشن بود.»

مرگِ بانی مونرو، نیک کِیو

پیاده‌روهای بندرعباس خالی بودند. آفتاب داغِ شهری که در آن به دنیا آمدم و تا هجده سالگی زندگی کردم، فرصتی جز این نمی‌داد. وقتی در طول روز سوار ماشین پدرم به گوشه و کنار خیابان نگاه می‌کردم، جز آدم‌بزرگ‌هایی که لابد مشغله‌ی کاری مجبورشان می‌کرد ، کسی را در حال قدم زدن نمی‌دیدم. بعد از غروب آفتاب، شهر تازه خبردار می‌شد که جمعیت کم‌سن‌وسالی هم دارد ، و بچه‌ها و نوجوان‌ها یکی‌یکی از خانه‌های خنک‌شان بیرون می‌زدند. غروب‌های کودکی من در محوطه‌ی شهرک مسکونی‌مان گذشت و بعداً در نوجوانی، از محوطه بیرون زدم و راهی پارک‌ها شدم.

در بزرگسالی که به تهران آمدم و دنبال خانه‌ای مجردی می‌گشتم، اولین بار بود که واژه‌ی «نورگیر» به گوشم می‌خورد؛ ویژگی‌ای که خانه‌های بندر هم داشتند اما مورد استفاده قرار نمی‌گرفت. روز که باید هر طور شده جلوی آفتاب گرفته می‌شد و شب هم دیگر کسی به خودش زحمت باز کردن پرده‌ها را نمی‌داد. دم‌دم‌های عصر همه‌ی چراغ‌ها روشن می‌شدند و این پنجره‌های پوشیده ما را بیش از حد معمول به جهان‌های مجازی پرتاب می‌کردند. یکی از این جهان‌های مجازی تماشای فوتبال و طرفداری همه‌جانبه از یک تیم به‌خصوص بود.

بخش زیادی از کودکی من هم به فوتبال گره خورد، به کنده شدن از محدوده‌ی اطرافم و پرت شدن به تماشای تیم محبوبم منچستریونایتد.

در دوران کودکی و نوجوانی مهم‌ترین ثمره‌ی فوتبال دیدن، مهماتی بود که برای چیزی به عنوان «کل‌کل» به ما می‌داد. هر بازی خشاب طرفداران یک سو را پر می‌کرد و بعد از سوت پایان تازه مراسم اصلی شروع می‌شد. وقت بحث و جدل با دوست و فامیل رسیده بود. یک طرف که انبارش پر شده بود، طرف دیگر را به رگبار می‌بست و آن یکی وظیفه‌ی سنگر چیدن و دفاع را به‌عهده می‌گرفت. این تقسیم وظیفه واقعاً جواب می‌داد. تماشای فوتبال و طرفداری از تیم مورد علاقه، موتوری روغن‌کاری‌شده برای تولید بی‌انتهای سرگرمی بود.

اما وقتی برای تحصیل در دانشگاه به تهران آمدم، دیگر نه دوست و فامیل فوتبالی در دسترس بودند و نه تیم محبوبم سنگری برای دفاع باقی گذاشته بود. باخت‌های پی‌درپی منچستر را تنها می‌دیدم و هر مربی‌ای هم که عوض می‌شد باز حرفی برای گفتن نبود. دوران کل‌کل تمام شده بود.

شش سال از مهاجرتم می‌گذشت و ۲۴ سالم بود. خیلی چیزها از آن روزهای جلوی تلویزیون و شب‌های اطراق در پارک‌ها را جا گذاشته بودم. در این بین سرم را گرمِ سینما و موسیقی کردم و دنبال کردن بعضی هنرمندان، یک ترفند جالب را به من یاد داد؛ برداشتن معنا از این طرف و آن طرف و آوردن‌شان به زندگی شخصی. به چنگ گرفتنِ جنون‌آمیز زندگی را از جان کاساوتیس می‌گرفتم و اولویت دادن به قوه‌ی تخیل را از نیک کیو. فهمیدم این معنادزدی هم خودش سرگرمی‌ای پایان‌ناپذیر است.

همه چیز از شبی شروع شد که در جست‌وجوی اریک را دیدم. عمداً این فیلم را انتخاب کردم که به پیشواز بازیِ روز بعد بروم؛ فیلمی ساخته‌ی کِن لوچ درباره‌ی یک پستچی میان‌سال، اهل شهری آشنا، اهل بندرِ منچستر. «اریک بیشاپِ» پستچی زندگی اسفباری دارد و شبی تحت تأثیر مخدر تصور می‌کند اریک کانتونا، اسطوره‌ی تیم محبوبش منچستریونایتد، مقابلش ظاهر شده و با او هم‌کلام می‌شود. بعد از آن، کانتونا هر شب در اتاقِ اریک بیشاپ ظاهر می‌شود و با شخصیت کاریزماتیک خود پندهایی درباره‌ی مشکلات بیشاپ با بچه‌های نوجوانش، همسر سابقش و یک باند خلافکار می‌دهد. بیشاپ سرتاسر فیلم تصور می‌کند کانتونا آن‌جاست و مجبورش می‌کند با ترس‌هایش روبه‌رو شود، با نیروهای مسلح بجنگد و حتی برای سلامتی بیشتر به پارک برود و بدود.

حالا ماجرا از یک پیشواز ساده کمی پیچیده‌تر شده بود. یکی از جامانده‌های بندرعباس با شمایل کانتونای «بازیگر» دوباره پیدا شد. از خودم پرسیدم: «آیا فوتبال هم می‌تواند مخزن دیگری از معنا شود؟» اریک بیشاپ با ترکیب جامعه‌ی فوتبالی و قوه‌ی تخیلش با دشمنان و مشکلاتش جنگید. «من هم می‌توانم دو سرگرمیِ هنر و فوتبال را به هم پیوند بزنم؟» خاطرات کل‌کل‌های کودکی به من این امکان را می‌داد که خودم را هم بخشی از آن جامعه بدانم. «شاید من هم باید صدای کانتونا را بشنوم. شاید من هم باید، این بار در طول روز، به پارک بروم و بدود.» و در پیاده‌روهای تهران این امکان وجود داشت.

صبح روز بعد لباس ورزشی پوشیدم، از خانه بیرون زدم و برای اولین بار بعد از یک سال زندگی در همسایگی‌اش، شروع کردم به دویدن در پارک دامپزشکی.

اما همان ابتدای کار متوجه شدم که پارک‌گردی، جامانده‌ای است که دیگر هیچ‌وقت با شمایل دیگری پیدا نمی‌شود. پارک آزارم می‌داد. سرتاسرش پر از پله‌های ناخوانده و حداقل در این روز به‌خصوص، گروه‌های نوجوانی بود که اطراق کرده و عملاً راه عبور را بسته بودند. امان از این نوجوان‌ها!

خیلی زود مسیر دویدنم را به سمت خروجی پارک تغییر دادم و برای اولین بار خیابان‌های نزدیک خانه را به چشم دیگری دیدم. حالا می‌توانستم بدوم، به راحتی بدوم و از جغرافیای اطرافم پرت شوم، به جایی در همین جهان اما شش هزار کیلومتر آن طرف‌تر، به جایی حوالی بندر منچستر که در آن چندین بازیکن فوتبال در رختکنی نشسته بودند و برای یک بازی حیاتی آماده می‌شدند.

آزمایش اصلی من این بود که اگر اریک بیشاپ به کمک تخیلش کانتونا را احضار کرده و او در زندگی‌اش اثر گذاشته، من می‌توانم این معادله را معکوس کنم؟ از هر هواداری بپرسید به شما می‌گوید نتایج هفتگی تیمش بی‌اندازه روی حالِ آن هفته‌اش تأثیر می‌گذارند. اگر کمی هم خرافاتی باشد می‌گوید بازتاب این نتایج را در اتفاقات دیگرِ آن هفته هم می‌بیند؛ اگر تیمش بد ببازد ممکن است همان روز تلفنش زنگ بخورد و خبر بدی بشنود، و اگر خوب ببرد ممکن است همان فردا در محل کارش ترفیع بگیرد. من می‌خواستم در این وضعیتِ خرافاتی تمرین عاملیت کنم. حالا که آن نتایج این همه در تغییر حال من قدرت دارند، چرا من نتوانم با مراسم دویدنم تأثیری در آن‌ها بگذارم؟

از خیابان آذربایجان وارد مسیری فرعی شدم و از کنار کانالی گذشتم که سال ۱۸۹۴ تأسیس شده بود؛ کانالی که شهر منچستر را با وجود فاصله‌ی ۶۰ کیلومتری‌اش به دریای ایرلند متصل کرده، اتکایش به بندر لیورپول را از بین برده و مسبب «بندر» خطاب شدنش بود. وارد خیابان پاستور شدم و هوای ورزشگاه اُلدترافورد را نفس کشیدم. منچستر شهری است که بندر بودنش را از لیورپول دزدیده، و در همان حین که حوالی اسکندری و آذربایجان و پاستور می‌دویدم، حال و هوایش را برای خودم می‌دزدیدم.

یازده کیلومتر دویدم، به خانه برگشتم و به تماشای بازی منچستر و لیورپول نشستم. یکی از عجیب‌ترین و پرفراز و نشیب‌ترین بازی‌های تاریخ منچستریونایتد، در دوران اسفبارِ این روزهایش رخ داد: پیروزی ۳–۴ مقابل رقیب اصلی‌اش لیورپول، با گلی در دقیقه‌ی ۱۲۰ وقت اضافه.

آزمایشم جواب داده بود.

به کمک کِن لوچ و کانتونا بازی را برده بودیم.

در حال بارگذاری...
نمای هوایی ورزشگاه خانگی تیم فوتبال منچستر یونایتد در شهر منچستر

تصمیم گرفتم یک روز در زادگاهم هم امتحانش کنم؛ شاید برای مقابله با رخوتی که هر بار برمی‌گردم به جانم می‌افتد. اواخر هر سال به بهانه‌های مختلف راهی بندر می‌شوم که یک هفته به خانواده و دوستان سر بزنم و بعد بتوانم سال تحویل و تعطیلات عید را تنها در تهران بگذارنم. چند ماه بعد از آن بازی حیاتی، اواخر اسفند رسید و من بندر بودم. ساعت ۱ عصر، همان لحظه‌ای که چراغ‌های خانه روشن شدند، بیرون زدم. کانتونا را صدا زدم و دو نفری در آن گرما دویدیم؛ جایی که قبلاً چنین امکانی وجود نداشت.

دمای ۳۰ درجه و شرجی ۷۰ درصدی هوا باعث شد ده دقیقه نشده شرشر عرق بریزم. با این حال مسیرم را به سمت خیابان اصلی از سر گرفتم. راه را خوب می‌شناختم. مقصد دوندگیِ ده کیلومتری‌ام خانه‌ی کودکی‌ام بود. جایی که خانواده هم از آن کوچ کرده بودند. جایی که در وهله‌ی اول به من امکانِ اتصال به جهان‌های دور و دزدیدن معناها را داده بود و دویدن به سمتش هم حتماً همین کار را می‌کرد.

به خیابان اصلی رسیدم. مسیرم به یک خط صاف محدود شد و دویدن را سخت‌تر کرد. تا چهل دقیقه، من نقطه‌ای سراب‌گون می‌دیدم که هر چه می‌دویدم نزدیک‌تر نمی‌شد و سرنشینان ماشین‌ها در امتداد پیاده‌روی خالی دیوانه‌ای را می‌دیدند که با لباس یک تیم فوتبال انگلیسی نفس‌نفس می‌زند و می‌دود. کانتونا می‌دوید و تشویق می‌کرد و یک قطره هم عرق نمی‌ریخت.

وقتی بالاخره از سراب گذشتم، ایستادم و جای خالی برج محبوبم را تماشا کردم؛ بلندترین برجی که در بندرعباس به یاد داشتم. شب‌های نوجوانی که به خانه برمی‌گشتم، هر بار که نزدیک پارک دباغیان می‌شدم نگاهش می‌کردم. اعتراف می‌کنم که هیچ کارایی‌ای نداشت، اما تخریب شدنش چیزی را از من گرفته بود. هیچ‌وقت در امتداد نگاهم چیزی جز پنجره‌های مخوف و متروکه نساخت اما حداقل پرش می‌کرد. حداقل مخفیانه به من می‌گفت کلان‌شهرها می‌توانند چه شکلی باشند.

سر آخر کمی مأیوس به ورودی محوطه‌ی شهرک رسیدم. ولی بعد، فضای ۳۰ واحدی‌ای را دیدم که هنوز وجب به وجبش را از بر بودم. تابی که در بخش شرقی نصب بود به وسط محوطه تغییر مکان داده و جای قبلی‌اش پر از درختان کُنار تازه شده بود. آن لحظه دیگر مطمئن شده بودم لاشه‌ی برج، مراسم شخصی‌ام را تلخ و معیوب کرده. فکر می‌کردم شکست خورده‌ام و دیگر در آن جغرافیا نمی‌توانم به جایی پرتاب شوم. فکر می‌کردم این شهر گرم و کوچک همان‌قدر که در کودکی من را به جهانِ درون و اتصال‌های مجازی هل داده بود، حالا این امکان را از من دریغ کرده.

اشتباه می‌کردم.

کانتونا و درختان کُنار نقشه‌ی دیگری داشتند.

منچستر ۴–۱ رئال سوسیه‌داد

ولی چندین ماه بعد در تهران، قبل از فینال لیگ اروپا، اهمیت نزدیکی به خانه را فراموش کردم. همه‌اش تقصیر پارک لاله بود. گفتم حوصله‌ی گیر کردن پشت کامیون‌ها و منحرف شدن از مسیرهای صعب‌العبور و نگاه‌های خیره‌ی رهگذرهای اسکندری و آذربایجان و پاستور را ندارم. گفتم در پارک همه می‌دوند. گفتم راحت‌تر است. اما مطمئنم آن روز چیزی جز خواننده‌هایی که در گوشم می‌خواندند پابه‌پایم ندوید.

شاید آن دفعه زیادی مطیع بودم. باید حواسم را جمع می‌کردم که دویدن در پیاده‌روها به خودی خود نوعی سرپیچی است و کانتونا فقط زمانی کنار شما می‌دود که ذره‌ای سرپیچی را از سر گذرانده باشید؛ مثل جواب‌های نامتعارف خودش به خبرنگارها و مثل «اریک بیشاپ» و بسته‌ی ماریجوانای جاسازشده‌اش.

آن روز از همیشه کمتر دویدم، هفت کیلومتر، و بازیکنان هم آن شب بعد از گلی که خوردند هیچ تهدید و سرپیچی‌ای نشان ندادند و مطیعانه فینال را باختند.

منچستر ۰–۱ تاتنهام

خبرنگار: آقای کانتونا، حالا که دوران محرومیت‌تون تموم شده، از این که با اون هوادار درگیر شدین و این همه زمان رو از دست دادین احساس پشیمونی می‌کنین؟

اریک کانتونا: «وقتی مرغان دریایی به دنبال قایق ماهیگیری می‌روند، به این دلیل است که فکر می‌کنند چند ساردین هم به دریا خواهد افتاد. متشکرم.»

دیوید فاستر والاس، سخنرانی‌اش برای فارغ‌التحصیلان کالج کنیون را با یک جوک محشر آغاز می‌کند: ماهیِ پیر به دو ماهی جوان می‌رسد و از آن‌ها می‌پرسد: «آب چطوره؟»، دو ماهی جوان هاج و واج می‌مانند و می‌گویند: «آب دیگه چه کوفتیه؟»

فاستر والاس در سخنرانیِ آب این است از ملال و روزمرگی و سرخوردگی‌های زندگی بزرگ‌سالانه می‌گوید و پیشنهاداتی می‌دهد که دانشجویان چطور از تجربه‌های آینده‌شان معنا بسازند. می‌گوید: «واقعیت این است که در سنگرهای روزمره‌ی زندگی بزرگ‌سالانه کلیشه‌های پیش‌پاافتاده می‌توانند به اندازه‌ی مرگ و زندگی مهم شوند.»

این روزها قبل از هر بازی می‌دوم و خیلی هم ناراحت نمی‌شوم اگر به پیروزی منجر نشود. چون معنای دیگری را از فاستر والاس دزدیده‌ام.

دو هفته از آن فینال می‌گذرد و روایت‌ها تغییر کرده‌اند. حالا با باخت در فینال و راه پیدا نکردن به رقابت‌های اروپایی، بازیکنان فرصت دارند که زمان بیشتری را در زمین تمرین بگذرانند و با تاکتیک‌های تازه‌ی مربی خو بگیرند. می‌گویند این فصلِ نقل و انتقالات از همه مهم‌تر و حیاتی‌تر است؛ منچستر باید بازیکنان تازه‌ای هم جذب کند که هر چه سریع‌تر از اوضاع اسفبارش فاصله بگیرد و به دوران کل‌کل بازگردد.

هر بار که این ماشین خراب می‌شود و من را وسط جاده رها می‌کند و به خودم می‌گویم اصلا چه اهمیتی دارد که زمانم را صرفش کنم، موتور روغن‌کاری‌شده‌اش سرگرمی تازه‌ای تولید می‌کند، و این سرگرمی از جنس امید است؛ امیدِ جشن و شادی و گره کردن مشت و پرتاب کردنش به هوا، چه هوای گرم بندرعباس باشد، چه جایی دیگر در جهان. در همان سن و سالِ فارغ‌التحصیلان کالج کنیون، سرسپردگی به جهانی دور برایم سرپناه ساخته؛ جهانی که در آن همیشه حیاتی‌ترین چیز، همین است که حالا دارد اتفاق می‌افتد. بی‌شک نمی‌توانم در نتایج تأثیری بگذارم، اما همین کلنجار مصداقِ کلیشه‌ی پیش‌پاافتاده‌ای‌ست که برایم به اندازه‌ی مرگ و زندگی مهم شده، و شاید ایرادی هم ندارد که این طور باشد. شاید آب منچستر باشد.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد