
پس از ازدواج ناموفقم، کوشیدم خانوادهای نو بسازم؛ خانوادهای زیبا که با عشق وصله خورده و کنار هم نگه داشته شده است.

پس از ازدواج ناموفقم، کوشیدم خانوادهای نو بسازم؛ خانوادهای زیبا که با عشق وصله خورده و کنار هم نگه داشته شده است.
بهتازگی دوباره فیلم کلاسیک پلهای مدیسون کانتی را تماشا کردم و ناگهان حسی آشنا در من زنده شد؛ لحظهای که در محافل سینمایی به «لحظهی مدیسون کانتی» معروف است. فرانسسکا (با بازی مریل استریپ) همراه همسرش در خودروی شورلت است و معشوقش در وانتِ جلوی آنهاست. فرانسسکا دستگیرهی در را محکم میگیرد. لحظهای سرنوشتساز است و او سرگردان بین ماندن و رفتن، بین وظیفه و آزادی؛ هیچ شکی در عشقش به رابرت (با بازی کلینت ایستوود) ندارد، ولی رفتن به دنبال این عشق، یعنی ویران کردن خانواده و پشیمانی ابدی. اما اگر بماند چه؟ آیا این شور عشق بهعنوان زندگی تحققنیافته و تجربهنشدهای در ذهنش باقی نخواهد ماند؟ وقتی جوان هستیم و فرزندی نداریم، ترک یک رابطه و شروعی تازه آسانتر است، اما کسانی که خانواده دارند، باید بدانند که آسیب دیدن حتمی است و نمیتوان گذشته را کاملاً پشت سر گذاشت. فرانسسکا در آخرین شبی که با رابرت گذراند، در پاسخ به رابرت که التماس میکرد تا با او برود، به او گفته بود: «مهم نیست چقدر از این خونه دور میشیم، این خونه همیشه همراهمه، و هر لحظهای که کنارتم، حسش میکنم.» همان زندگیای که دیگر پشت سر گذاشته شده بود.
من نیز با مرد خوبی ازدواج کرده بودم و دو فرزند کوچک داشتم؛ اما عاشق مرد دیگری شدم. در یک مهمانی شام با هم آشنا شدیم؛ شبی که هستهی زیتون دندان آسیایم را شکست و من بیاختیار دهانم را باز کردم تا دندان شکسته را به او نشان دهم. احساس میکردم بخشهایی از بدنم در حال فروپاشی است؛ داشتم پیر میشدم و زمانم رو به پایان بود. با اینهمه، یادداشتهای روزانهام در آن روزها سرشار از شگفتی بود. هر وقت او در اتاق بود، فقط میخواستم کنارش باشم. پس از سالها دودلی در ازدواجم، حسی که تجربه میکردم برایم تسکینبخش و عمیقاً آرامکننده بود؛ حسی که کمک کرد تا زمین زیر پایم را ثابت نگه دارد، در حالی که زندگیام در شرف فروپاشی بود. من نمیخواستم خانوادهام را ویران کنم، اما دری به آن قفسی که خود را در آن محبوس میدیدم، گشوده شده بود و پرندهی زخمی سرانجام بالهایش را بازیافته بود. دیگر نمیشد آن در را بست و نمیخواستم باقی عمرم را با تصور آنچه میتوانست باشد بگذرانم. من بهخوبی از امتیازاتی که نسبت به زنان زمان فرانسسکا داشتم آگاه بودم؛ آن زمان ترک یک ازدواج به معنای از دست دادن همهچیز بود؛ اما من توانستم فرزندانم را همراه خود ببرم.
هرچند راه آسانی نبود؛ ترک ازدواجی به حد کافی خوب، به امید ساختن چیزی بهتر اغلب شکست میخورد. پایههای یک خانوادهی ناتنی بر شکست و فقدان، بر طلاق یا مرگ بنا شدهاند. این خانوادهها پر از ترک و شکاف هستند و فرزندان هیچ نقشی در بازسازی این خانواده ندارند، چراکه در انتخاب این ساختار جدید نقشی نداشتهاند. ساختن زندگی تازه از تکههای باقیماندهی زندگیهای قبلی، مانند چسباندن تکههای یک ظرف سفالی شکسته و بازگرداندن آن به شکل اولیهاش است. اما رد ترکها همیشه باقی خواهند ماند. اینکه چگونه لبههای شکستهی دو خانوادهی فروپاشیده را به هم پیوند دهیم و کاری کنیم که درست پیش برود، چالشهای دیگری هم دارد؛ بهویژه در غرب، جایی که الگوی خانوادهی سنتی متشکل از پدر، مادر و فرزندان زیستی، بهعنوان تصویری کامل و امن پیش چشم ما قرار دارد؛ تصویری که در ذهن همچون قلبی میتپد؛ ایدهی یک پیوند طبیعی میان مادر، پدر و فرزندان. اما اگر این تلاش دوبارهی من برای ساختن خانواده بخواهد فرصتی برای تعریف هویت خودش داشته باشد، باید رها شود.
با شور و شوق یک عشق تازه، همهچیز شدنی است؛ اما وقتی پای فرزندان ازدواج پیشین به میان بیاید، اوضاع تغییر میکند. در ماههای نخست رابطه، به آر. گفتم که فقط من در این رابطه نیستم؛ بچههای هفتساله و نهسالهام نیز حضور دارند، و نقششان در رابطه پررنگ و حیاتی بود. آر. با اطمینان سرش را تکان داد، اما وحشت را در چشمانش میدیدم. هر وقت چهار نفرمان با هم بودیم، بچهها مانند چسب به من میچسبیدند؛ دستها و کمرم را میگرفتند و تبدیل به موجودی ششپا میشدیم. سر میز شام شلوغ میکردند و برای جلب توجهم رقابت میکردند. آرزو میکردم لحظههایی بدون این دستهای چسبنده داشته باشم تا این رابطهی نوپا را تقویت کنم؛ اما در عین حال دچار عذاب وجدان بودم، چراکه من مادرشان بودم و آنها هنوز بچه بودند. آر. که با تصمیم من وارد زندگیشان شده بود، برایشان بیگانه بود و آنها تازه داشتند با ورود ناگهانیاش کنار میآمدند. مسئولیت انتخابم و قدرتی که داشتم تا مسیر زندگی آنها را تغییر دهم، بهشدت مرا تحت فشار قرار میداد. از خودم میپرسیدم آیا این خودخواهی من قرار است نفرینی باشد که همیشه سد راه اتحاد و خوشبختیمان شود؟
هر بار که پا به خانهی اجارهای همسر سابقم میگذاشتم، بوی لباسهایش، یادآور زندگی مشترکمان بود؛ زندگی پیشینمان و خانوادهی کاملی که بودیم. اما جزئیات آشنا، حس غریب و دردناکی داشتند: قابلمهها و ماهیتابههایی که هدیهی عروسیمان بودند؛ ماگهایی که هر دو از آنها مینوشیدیم؛ صندلیهایی که در روزی آفتابی خریده بودیم؛ همان زمانی که به آینده امیدوار بودیم. بعدها، وقتی به خانهی جدیدش رفتم، جایی که با همسر دوم و فرزند خردسالش زندگی میکرد، یک فیل سنگی صیقلخورده و سرد، حس خانهی قدیمیمان را در من زنده کرد؛ خانهای با پنجرههایی که به آواز پرندگان گشوده بود و بچهها در محلهی خود احساس آرامش میکردند؛ پیوندهایی که برای ساختنشان سخت تلاش کرده بودیم. پژواکهای گذشته، تلخ و شیرین، مانند ناقوسهای خاطره طنین میانداخت.
آر. را در مرکز خانهی جدیدمان جای دادم و رابطهمان را به محور زندگی فرزندانم تبدیل کردم.
اکنون گرفتار تقسیم اموال و کاهش درآمد بودم و هر بار که چهار نفرمان در یک اتاق جمع میشدیم، دردی عمیق و جانکاه مرا فرا میگرفت. زندگیمان ناپایدار و بیثبات بود؛ در نوسان میان توجه شدید مادری و خلأ دوری فرزندان؛ همه درگیر اندوه شده بودیم. تنهایی آخر هفتهها، مضطرب و پریشانحالم میکرد؛ دردی در استخوانهایم میپیچید؛ بیقرار، مدام به گذشته برمیگشتم، گویی بخشی حیاتی از وجودم، مانند پا یا دستی را به طور تصادفی گم کرده بودم. در این دورهی گذار، هنوز حس و حال خانوادهی قبلی در من بود و باید به آن احترام میگذاشتم، چرا که قرار بود زیربنای زندگی جدیدمان شود.
نمیتوانم بگویم که من و آر. کار را کاملاً درست انجام دادیم، اما آهسته و با احتیاط پیش رفتیم و در این روند به غرایزم گوش دادم؛ غرایزی که در سالهای نخست تقریباً با تمام نیازهای فرزندانم هماهنگ بودند. وقتی بالاخره من و آر. با هم به خانهای نقل مکان کردیم، پیشنهاد دادم که اتاقهای بچهها در همان طبقهی ما باشد و آر. دو اتاق زیر شیروانی را برای دفتر کارش بگیرد. بخشی در وجودم میخواست پنهانش کنم، بهخاطر خودش، بهخاطر خودمان؛ میخواستم در دسترس فرزندانم باشم، اما میترسیدم مبادا بچهها مزاحم کارش شوند. حتی به فکر عایقکاری بین طبقات بودیم.
اما با نزدیکتر شدن تاریخ اسبابکشی، متوجه شدم شاید برای بچهها بهتر باشد که آر. را در مرکز خانهی جدیدمان جای دهم و رابطهمان را به محور زندگی فرزندانم تبدیل کنم. قرار بود دفترش در همان طبقهای که اتاق خوابمان قرار داشت، باشد و بچهها که حالا تقریباً نوجوان شده بودند، حریم خصوصی خود را در زیرشیروانی داشته باشند. با این حال، سالهای اولیه را با دقت بیشتری گذراندم و هر وقت آر. رفتاری والدانه نشان میداد، مداخله میکردم؛ دستورهایش را تکرار میکردم، انگار با تأیید من نرمتر و قابلپذیرشتر میشدند؛ و هر زمان مخالف حرفهایش بودم، سریعاً وارد ماجرا میشدم تا از بچهها دفاع کنم و این باعث میشد او تقریباً سکوت اختیار کند.
بیشتر مطالعات در مورد خانوادههای ناتنی روی والدین ناتنی تمرکز دارد، چون خارج از هنجار هستند؛ اما وظیفهی والد زیستی این است که تمام بخشهای پراکنده را کنار هم نگه دارد؛ فرزندان را خوشحال کند، به خواستههای شریک سابقش احترام بگذارد و همزمان رابطهی جدید را حفظ کند. اینکه آر. بدون حضور من با بچهها در اتاقی تنها باشد، نگرانم میکرد؛ اما این تلاش برای آرام کردن اوضاع و پرهیز از تنش، فقط چیزی را عقب انداخت که دیر یا زود باید اتفاق میافتاد؛ چرا که او نیاز داشت در خانهی خودش نقشی داشته باشد و به بچهها نزدیک شود؛ نه لزوماً به عنوان پدر، بلکه به عنوان الگویی ثابت و مثبت در زندگی آنها. از ابتدا قصد نداشتیم خانوادهی ناتنی تشکیل دهیم؛ صرفاً عاشق شدیم و به آرامی پیش رفتیم تا چیزی را تحمیل نکنیم. درواقع این بچههای من بودند که نخستین بار اصطلاح «خانوادهی ناتنی»1 را به کار بردند.
در طول قرن گذشته، خانوادهها انعطافپذیرتر شدهاند، تا جایی که شامل والدین غیرمتأهل، والدین همجنسگرا، روابطی با چند شریک همزمان و حضور چندین خواهر و برادر ناتنی میشود؛ با این حال ایدهآل خانوادهی سنتی همچنان غالب است. در ایالات متحده، اصطلاح «خانوادهی ترکیبی»2 با بار معنایی مثبت به تدریج جایگزین «خانوادهی ناتنی» میشود و همزمان با تغییرات جمعیتی پیش میرود. بر اساس مقالهی پاتریشیا پاپِرنُو3 با عنوان راهنمای بالینی برای خانوادههای ناتنی4 (۲۰۱۷) که برای درمانگران نوشته شده است، در آمریکا ۳۰ درصد کودکان قبل از رسیدن به بزرگسالی مدتی را در یک خانوادهی ناتنی به سر میبرند؛ ۲۶ درصد ازدواجها شامل فرزندان ناتنی است و حدود ۴۲ درصد از آمریکاییها یک رابطهی نزدیک با خانوادهی ناتنی دارند که شامل والدین ناتنی، فرزندان، والدین زیستی و پدربزرگ و مادربزرگ میشود.
این ارقام بهطور قابل توجهی بالاتر از بریتانیاست؛ چراکه بر اساس سرشماری سال ۲۰۲۱، خانوادههای ناتنی کمتر از ۵ درصد از کل خانوادههای این کشور را شامل میشوند (خانوادهها شامل زوجهای متأهل، شریک مدنی یا زندگی مشترک بدون ازدواج رسمی، بدون فرزند یا یک والد تنها با حداقل یک فرزند هستند). اصطلاح «خانوادهی ترکیبی» هنوز نتوانسته جای اصطلاح رایجترِ «خانوادهی ناتنی» را بگیرد؛ زیرا طبق سرشماری، در «خانوادهی ترکیبی» حداقل یک فرزند، باید فرزند زیستی هر دو والد باشد و در کنار آن فرزندان ناتنی از روابط پیشین نیز حضور دارند.
واژهی steop که از زبان آلمانی وارد انگلیسی کهن شد، به معنای یتیم است و نشان میدهد که در گذشته بسیاری از ازدواجها به دلیل مرگ یکی از والدین — اغلب مادر و اغلب هنگام زایمان — پایان مییافتند. نامادریها نیز به طور خاصی بدنام شدهاند و در قصههای عامیانه مثل سفیدبرفی و سیندرلا بهصورت موجودات شرور یا انتقامجو نشان داده شدهاند. با این حال، اصطلاح «خانوادهی ناتنی» بیشتر با واقعیتِ آغاز و حفظ یک خانوادهی دوم همخوانی دارد تا اصطلاح «خانوادهی ترکیبی».
برای من، واژهی «ترکیبی» حالتی یکدست از درآمیختگی است؛ یا دقیقتر بگوییم، حالتی که در آن تفاوتها محو شده و به وضعیتی غیرقابل تفکیک میرسد، و خانوادهی جدید مثل ظرفی است که چنان بیدرز مرمت شده که گویی هیچگاه نشکسته بوده؛ و همین تلاش برای یکپارچگی، بسیاری از خانوادههای ناتنی را به دردسر میاندازد. نحوهی برخورد خانوادهها با این تنش، با توجه به سن فرزندان هنگام آشنایی والدین و میزان حضور و نقش والد ناتنی در مراقبتهای روزمره از این فرزندان، متفاوت است. اصطلاح «خانوادهی ترکیبی» ممکن است این تنش را نادیده بگیرد. زیرا والد ناتنی، هم والد است و هم هنوز نه؛ خانوادهی ناتنی، هم خانواده است و در عین حال نیست؛ و یکی از چالشهای اساسی خانوادههای ناتنی این است که پیوندهای آنها، دستکم در ابتدا، بر پایهی ارتباطهای خونی پیشین شکل میگیرند، نه عشقی که آن را به وجود آورده است. فرایند درآمیختن یا همپیوندی این خانوادهها ممکن است دههها طول بکشد و گاهی هرگز کامل نشود.
خانوادهی سنتی زنان را از خانوادههای گسترده و جامعهی بزرگتر جدا کرد.
پاپِرنُو یکی از متخصصان برجسته در زمینهی خانوادههای ناتنی و نویسندهی یکی از معدود کتابهای بالینی در این زمینه است؛ کتابی با عنوان: بقا و بالندگی در روابط خانوادهی ناتنی5 (۲۰۱۳). او معتقد است در خانوادههای ناتنی که در تلاش هستند تا حس و حال خانوادهی اولیه را بازآفرینی کنند، همیشه فضای غمگینی حاکم است. وی مدتهاست خواستار مطالعهی بیشتر و آموزش تخصصیتر در زمینهی درمان خانوادههای ناتنی است. بهویژه اینکه در شدیدترین حالت، این کشمکش میتواند به آنچه او «فرهنگ حذف و بازسازی»6 مینامد منجر شود؛ وضعیتی که در آن والد زیستی کاملاً کنار گذاشته شده و والد ناتنی جای او را میگیرد و به پیامد آن، با تغییر نام خانوادگی، ممکن است هویت پیشین کودک نادیده گرفته شده و ارتباط او با خانوادهی گستردهی والد حذف شده تضعیف شود.
از نظر تاریخی تصویرهای رایج در فرهنگ عامه مربوط به خانوادههای ناتنی نیز کمک چندانی نکرده است؛ برای مثال سیتکام آمریکایی خانوادهی بریدی (۱۹۶۹-۱۹۷۴) که در آن کارول و سه دخترش به همراه مایک و سه پسرش در خانهای بزرگ در حومهی لسآنجلس زندگی میکنند و دلیل جدایی نخست، فوت همسر مایک برِیدی است و سرنوشت همسر کارول هیچگاه ذکر نمیشود. او حتی ناتنی بودن پسرانش (stepson) را انکار میکند و ادعا میکند تنها steps در خانهشان همان پلههایی هستند که به طبقهی دوم میروند. این تصویر بوی شرم میدهد و محو کردن واقعیتهاست؛ زندگیهای گذشته نادیده گرفته میشوند و تلاشی ناامیدانه برای یکپارچه کردن دو نیمه انجام میگیرد؛ رویایی واهی.
علاوه بر این، ساختار خانوادهی سنتی مناسب همه نیست. من و همسر سابقم آگاهانه خانوادهای سنتی تشکیل دادیم. او ساعتهای طولانی مشغول رسیدگی به کسب وکار خودش بود و من از بچهها مراقبت میکردم؛ البته میکوشیدم تا پس از انتشار نخستین رمانم، که همزمان با تولد اولین فرزندم بود، در مسیر کاریام بمانم، ولی موفق نبودم. دور از خانوادهی پرجمعیتی که داشتم در شهری متفاوت زندگی میکردم و بهشدت تنها و منزوی بودم؛ و علاوه بر این عاشق «والدگری دلبسته»7 بودم و از اینکه پیش از آمادگی فرزندانم، آنها را به مهد بفرستم یا از غریبهها کمک بخواهم، وحشت داشتم. در کتاب مادرشدگی8 (۲۰۲۳)، نویسنده و روزنامهنگار لوسی جونز9 احساس انزوایی مشابه را شرح میدهد؛ آن هم در یک جامعهی غربی، به دور از آیینهای رسمی و فرهنگ درخواست یا پذیرفتن کمک. با صنعتیشدن و مهاجرت خانوادهها به شهرها، خانوادهی سنتی شکل گرفت. خانه تبدیل به فضایی خصوصی و پرورشی شد، جایی که زنان را در نقش مادری محدود میکرد تا مردانی سالم برای کار و زنانی سالم برای نقش همسری پرورش دهند. خانوادهی سنتی زنان را از خانوادههای گسترده و جامعهی بزرگتر جدا کرد. حریم خصوصی در بهترین حالت، نقطهی قوت خانواده است؛ اما همین حریم خصوصی میتواند پاشنهی آشیل آن نیز باشد؛ خانوادهای متمایز، مقید به قوانین و محافظتشده، اما در عین حال محصور. این محافظت میتواند اعتمادبهنفس، تابآوری و امنیت ایجاد کند، اما همزمان زمینهساز نابسامانی، خشونت و سوءاستفاده نیز باشد.
من در خانوادهی سنتی دست و پا میزدم و به دنبال راههای جایگزینی بودم تا فاصلهای که بین من و همسرم در حال رشد بود، کم کنم. گاهی بعد از شام، با تردید سر صحبت را باز میکردم که یک مرخصی سهماهه بگیرد؛ میتوانستیم خانهمان را اجاره دهیم، یک ون برای سفر بگیریم؛ به بچهها شانس ماجراجویی بدهیم و به خودمان فرصتی که بهعنوان یک خانواده با تقسیم مسئولیتها، زندگی عمیقتر و معنادارتری داشته باشیم. اما قرار نبود اینطور شود، چراکه وام مسکن ما بیش از حد سنگین بود و ریسک بیکاری خیلی زیاد. فضایی برای انعطافپذیری وجود نداشت و احساس میکردم در چارچوبهای قراردادی زندگی گیر افتادهام. من بهخاطر پیمانهای محکم ازدواج چنین تصمیمی گرفته بودم، به این امید که چارچوبی برای من بسازد تا با تکیه به آن رشد کنم. همچنین کاری بود که همه انجام میدادند، اما اینها دلایل محکمی نبودند. با مادری تنها بزرگ شده بودم، چراکه پدرم ما را ترک کرده بود تا با تغییر سبک زندگیاش در یک کمون زندگی کند؛ برای من، خانوادهای چهارنفره و قانونمند طبیعیترین شکل نبود؛ و درون ساختار انتخابی خودم، ناراضی بودم. پس گزینهها و احتمالات دیگر را در نظر گرفتم.
در کتاب مادرشدگی، جونز به پژوهشهای اخیر در علم نوروبیولوژی اشاره میکند که بر «فرزندپروری اشتراکی»10 تاکید میکند؛ یعنی مراقبت والدین از کودکی که فرزند واقعیشان نیست. تجربهی بارداری در آمادهسازی مغز زنان برای وضعیت مراقبت از نوزادان ضروری نیست، و در عین حال، مشارکت فعال در والدگری میتواند مغز مرد را تغییر دهد، آن هم به شیوهای مشابه با نحوهی شکلگیری مغز زنان از طریق بارداری و زایمان. چنین شواهدی از افرادی که میخواهند شبکههای حمایتی فراتر از ساختار خانوادهی سنتی برای فرزندانشان بسازند حمایت میکند. همچنین برای کسانی که تلاش میکنند جایگاه خود به عنوان نامادری یا ناپدری را تثبیت کنند، مفید است.
بر اساس تحقیقات پاپِرنَو، فرزندان ناتنی در فرهنگهای اجتماعمحور، مانند فرهنگهای آفریقایی-آمریکایی، لاتین و آسیایی، عملکرد بهتری دارند. در این فرهنگها مراقبت از کودکان محدود به فضای خانواده نیست و آنها به پرورش و راهنمایی از سوی پدربزرگ و مادربزرگ، همسایهها و دوستان خانواده عادت دارند. این حمایت گسترده، تأثیرات و سبکهای زندگی متفاوتی را وارد زندگی کودکان میکند و تجربهی زندگیشان را پربارتر میسازد. همچنین مسئولیت مادران را کاهش میدهد. این که در خانوادههای آفریقایی-آمریکایی، همسران سابق بخشی از شبکهی گستردهی بین خانوادگی حمایتهای عاطفی، مالی، عملی و معنوی به شمار میروند نیز قابل توجه است؛ به طور کلی میان مادران و پدرانی که دیگر با فرزندان زندگی نمیکنند، روابط دوستانهتری برقرار است و این پدران نسبت به همتایان سفیدپوستشان بیشتر در زندگی فرزندان خود هستند.
وقتی من و همسرم درگیر جدایی بودیم، به او گفتم میتوانیم خانه را بفروشیم و دو خانهی کوچکتر در کنار هم بخریم. میتوانستیم جدا از هم زندگی کنیم اما همچنان نقشمان را به عنوان والدین در کنار هم ایفا کنیم. از آن زمان متوجه شدم برای چنین وضعیتی، یک اصطلاح وجود دارد: «ازدواج والدینی»11. در سال ۲۰۰۷ درمانگری به نام سوزان پیز گادوئا نخستین بار این اصطلاح را بهکار برد؛ او آن را بهعنوان جایگزینی عملی برای طلاق و شکلی از فرزندپروری عملگرایانه توصیف کرد؛ موقعیتی که در آن پیوندهای عاطفی میان والدین قطع شده، اما رابطهی والدینی همچنان باقی میماند. اما در آن زمان که پیشنهاد خرید دو خانهی نزدیک هم را مطرح کردم، این ایده غیرممکن به نظر میرسید؛ چراکه بیش از حد دردناک و البته خیلی دور از عرف جامعه بود.
اما اگر همین ترکها منبع قدرت خانوادههای ناتنی باشند چه؟
تقریباً در همهی فرهنگها مادران به گونهای تربیت میشوند که در برابر نیازهای بزرگتر خانواده، به نیازهای شخصی خود بهایی ندهند. بها دادن به خواستههای شخصی و قلبی و به دنبال خوشبختی خویشتن بودن هنوز هم در بسیاری از فرهنگها برای مادران رفتاری هنجارشکن و بسیار خودخواهانه تلقی میشود. نویسنده راشل کاسک12 نمونهی زنده از حملاتی است که وقتی زنان بهصراحت از دوگانگیهای درونیشان سخن میگویند، با آن روبهرو میشوند. او بهخوبی نشان میدهد که وقتی زنان برخلاف جریانِ حفظ خانواده حرکت میکنند، چطور به فردی بیگانه، «دیگری» تبدیل میشوند؛ و جامعه آنها را غیرقابل پذیرش میداند. در خاطراتش با عنوان پسلرزه،13 کاسک به آشفتگیهای هفتههای پس از پایان ازدواجی اشاره میکند که خودش آن را ترک کرده بود. او حریم بستهی خانواده را به تصویر میکشد، اما اینبار به عنوان نظارهگر. در صحنهای با فرزندانش در مراسم سرود کریسمس شرکت کردهاند و بقیهی خانوادهها را از دیدگاه او میبینیم: «انگار از تاریکی بیرون از میان پنجرهای پرنور به آنها نگاه میکردم؛ قصهای را میدیدم که در آن هر کس نقش خود را بازی میکرد، در پسزمینهای به نام جهان. من و فرزندانم دیگر جزئی از آن داستان نبودیم. ما بیش از پیش به جهان تعلق داریم، با تمام آشفتگی پرخطرش، با گسستهایش، با آزادیاش.»
کاسک توضیح میدهد که چطور یک خانواده با دو والد، دیواری میان خود و جهان بیرون میکشد، و ترک یک ازدواج چطور فرد را با هرجومرجی بیرحم روبهرو میکند. «اوایل شکلگیری زندگی تازه همراه با فرزندانم در بریستول، در یک مهمانی با زنی که او نیز مادر بود، آشنا شدم و دلیل نقل مکانمان از لندن را برایش گفتم. با صراحت به طلاق اشاره کردم و او سرخ شد و گفتوگویمان همانجا تمام شد؛ انگار دیگر برابر او نبودم، نه بهعنوان مادر، نه بهعنوان همسر. از این رفتار ناراحت شدم و احساس طردشدگی کردم، اما اکنون میفهمم که من تهدیدی بودم برای خانوادههای دیگری که تلاش میکردند تا حریم خانوادهی سنتی خود را حفظ کنند؛ من از صف خارج شده بودم، پیمان مقدس را شکسته بودم و چنین چیزی را برای آنها نیز ممکن ساخته بودم.» نویسنده لزلی جمیسون14 در خاطرات خود با عنوان ترکهای ریز15 (۲۰۲۴) به زیبایی از پیامدهای ترک یک ازدواج میگوید، با وجود کودکی خردسال. او دوگانگی درونیاش را اینگونه به تصویر میکشد:
وقتی بچه بودم، دلم میخواست افسانههایی بنویسم که پایان خوشی نداشتند؛ مثلاً اژدها همه را به آتش میکشید، یا شاهزادهخانم، روز عروسی شاهزاده را در پای محراب تنها میگذاشت و با یک بالن بر فراز دریا پرواز میکرد. شاید این هم پایان خوشی بود، فقط از نوعی دیگر؛ نه ازدواج، بلکه رهایی؛ کیسههای شنی که از لبهی سبد بالن به بیرون پرتاب میشدند و شعلههایی که زیر پارچهی بالون میجوشید.
حتی صریحتر از خودم پرسیدهام: اما اگر همین ترکها منبع قدرت خانوادههای ناتنی باشند، چه؟ اگر این چهلتکهی عشق، فردیت و تجربه است که خانوادهای را خاص میکند، چه؟ من اصطلاح «خانوادهی چهلتکه» را برای خانوادهی «ناتنی» یا «ترکیبی» به کار میبرم. این واژه باعث میشود به شیوههای محبتآمیزی برای کنار هم گذاشتن زندگیهای متفاوت، علایق گوناگون و نیازهای پراکنده بیندیشم، و همینطور به تلاشی دقیق برای آفریدن کلیتی ناکامل. درست مانند ساختمان محبوبی که در طول سالها تغییر کرده و بخشهایی به آن افزوده شده است و مرز مشخصی بین بخشهای قدیمی و جدید دارد؛ «خانوادهی چهلتکه» نیز میتواند آفرینش تلفیقی افتخارآمیزی باشد، نه تقلیدی یکدست و بیروح. جشنی از گذشته، در کنار افزودنیهای غنی از شرایط تازهی کنونیاش. چراکه زیبایی در همان خطهای شکسته است.
هنر ژاپنی کینتسوگی در اینجا استعارهای مناسب است؛ هنر کنار هم قرار دادن دوبارهی تکههای شکستهی چیزی گرانبها با چسب، اما نه برای محو کردن شکستگیها یا بازسازی کامل گذشته. در این هنر رگههایی از طلا روی لبههای ترمیمشده میآید و آنها را در کلِ اثر، برجسته میسازد. ترکها همچون جای زخمی طلایی آشکارند که یادآور شکست بوده و مفهوم زیبایی را به چالش میکشد؛ مفهومی که معمولاً با کمال برابر میدانیم. بر اساس فلسفهی ژاپنی وابی-سابی،16 چنین نقصی گونهای جدید از کمال است.
شاید ارواح خانوادهی اصلی در این آفرینش تازه و زیبا باقی بمانند؛ به صورت تراشههایی پراکنده و البته ورقههایی از جنس طلا درون چسب. این ورقههای زرین به اندازهای قوی هستند که امکانهای ناتمام خانواده نخست را در خود حفظ میکنند، و در چهرهی فرزندانی که نشان ژنتیکی والد غایب را دارند، زندگی همچنان میدرخشد؛ این نقش مانند پلی ارتباطی است که دو دنیای متفاوت را به هم وصل میکند. به جای ترسیدن، باید چنین چیزی را جشن گرفت. همان روزهای نخست آشنایی دست آر. را گرفتم و بخشی از شعر معروف «روز تابستانی» (۱۹۹۰) از مری اولیور را برایش خواندم: «به من بگو، با این زندگیِ یگانه، پرشور و گرانبهایت چه خواهی کرد؟» ما خطر کردیم و هنوز هم مشغول چیدن تکههای شکسته کنار هم هستیم و منتظریم این چسب جان بگیرد و ببندد؛ اما طلا گرانبها و درخشان است.
پنج سال از زندگی ما در این خانواده چهلتکه گذشته و هنوز در حال شکلگیری است؛ اما بچهها حالا دایرهی گستردهتری از روابط خانوادگی دارند: نامادری، دو خواهر ناتنی و شریک جدید من، آر.؛ مردی که زندگی و تجربههایشان را غنیتر کرده است. مدتی پیش تولهسگی گرفتیم تا همراه گربهی پیرمان باشد؛ تولهای دورگه که با خانوادهی ما جور بود و خیلی زود به نقطهی مشترک همه تبدیل شد؛ موجودی که باعث شادی و سر و صدایمان شد. آشپزخانه را که بزرگتر میکردیم، اسمهایمان را روی سیمان خیس نوشتیم و برای همیشه، کنار هم در بنیاد خانه حک شدیم. این روزها میتوانم در طبقهی بالا باشم و آنها را در طبقهی پایین تنها بگذارم، چراکه روابطشان شکل گرفته و نیازی به حضور و دخالت من نیست. چیزهای زیادی برای صحبت با هم دارند، از سگمان گرفته تا شستن ظرفها یا بیرون بردن زبالههای بازیافتی. قوانین خانه، جزئیات زندگی روزمره و حیوانات بامزهی ما در غیاب پیوند خونی، به عنوان چسب خانواده عمل میکنند.
میدانم که انتخاب این راه ناشناخته درست بود، حتی اگر رنج و اندوهی برایم به همراه داشت؛ میتوانم برای آنچه از دست رفته یا آنچه هرگز رخ نداد سوگواری کنم، اما نه برای تصمیمی که مرا به آن دوراهی کشاند. این خواستن بیشتر برای خودم و ادامه ندادن زندگیای که حس خوبی به من نمیداد، نه تنها هنوز از دید من درست است، بلکه بهترین الگو برای فرزندانم است. آیا این فداکاری ارزشش را داشت؟ به گفتهی کاسک، وقتی ازدواجی به پایان میرسد، چیزی فراتر از یک داستان شخصی میشکند؛ «شکلی کامل از زندگی که ریشهدار و عمیق است را میشکنید؛ پیوند میان خود و جامعه، خود و تاریخ، خود و سرنوشت که توسط این نیروهای بزرگتر تعیین میشود را میشکنید.» با اینکه میدانم تصمیم درستی برای خودم و شاید برای فرزندانم گرفتم، اما بار این مسئولیت سنگین را نیز به دوش میکشم؛ مثل زخمی روانی که شاید هرگز به طور کامل التیام نیابد.
جمیسون از واژهای ولزی مینویسد؛ هِیرایِث به معنای دلتنگی برای خانهای است که دیگر وجود ندارد، یا شاید هرگز وجود نداشته است. اما برای او بیشتر شبیه سوگواری برای ازدواجش است؛ دلتنگی نه برای آنچه بود، بلکه برای آنچه هرگز نشد، «آنچه هر دو امید داشتیم که باشد.» نیازی بنیادین برای یکی شدن وجود دارد؛ مثل دو مادهی متفاوت که در ظرفی واحد ریخته میشوند و ترکیبی تازه میسازند. در آغاز آشناییمان، برای آر. آهنگی از «ون موریسون» فرستادم: «سرزمین جاودانگی» (۱۹۸۶). اغلب در ماشین با هم میخواندیم؛ نشانهای از نوستالژی مشترکمان برای دهههایی که بدون شناخت یکدیگر از دست داده بودیم؛ «ما در باغی بارانزده ایستاده بودیم و روحهای ما دوباره جوان شده بودند.» با آن ترانه میتوانستیم تصور کنیم در زندگیای دیگر، پیش از این زندگی و تولد این بچهها، همدیگر را ملاقات کرده بودیم. میتوانستیم به سرزمین جوانی بازگردیم و هرگز پیر نشویم و عشقمان را حفظ کنیم.
اما چنین اشتیاقی برای زندگی دیگری ندارم. یاد نوشتههای کاسک میافتم، آنجا که از به حاشیه رفتن و نگاهکردن به درون خانه از پشت پنجرهای روشن نوشته بود؛ و متوجه میشوم که این امر، نقص نیست. ما اکنون در خانوادهی تازهمان زندهایم. این واقعیت تازهی ما، با شکافی که به زخمی طلایی در مرکز آن تبدیل شده، به سختی به دست آمده است. ما در خانهای که ساختهایم خوشبختیم. همانطور که کاسک در پسلرزه نوشته است؛ «ما بیش از پیش به جهان تعلق داریم، با تمام آشفتگی پرخطرش، با گسستهایش، با آزادیاش.» ظرف ترمیمشدهی ما، با رگههای طلایی و جشن تفاوتها، نه تنها زیبا که کاربردی و مستحکم است.
1.attachment parenting
2.لوسی جونز، نویسنده و روزنامهنگار بریتانیایی، با تمرکز بر فرهنگ، علم و طبیعت، در کتاب مادرشدگی تحولات جسمی و روانی دوران این دوران را بررسی میکند.
3.alloparenting
4.parenting marriage
5.راشل کاسک، نویسنده و مقالهنویس کانادایی-بریتانیایی، آثارش را با نگاهی فلسفی به هویت، خانواده و آزادی فردی مینویسد و کتاب غیر داستانی پسلرزه را دربارهی تجربههای مادرشدگی و طلاق منتشر کرده است.
6.Aftermath
7.لزلی جمیسون، نویسنده و مقالهنویس آمریکایی، درباره هویت و تجربههای شخصی و فرهنگی مینویسد و در کتاب ترکهای ریز به زندگی پس از طلاق و چالشهای مادرانه میپردازد.
8.Splinters
9.دیدن زیبایی در نقص و ناپایداری؛ هنر یافتن کمال در ناتمام و شکسته
10.stepfamily
11.blended family
12.پاتریشیا پاپرنو، روانشناس و پژوهشگر آمریکایی، از پیشگامان مطالعات خانوادههای ناتنی است و بیش از چهار دهه در این زمینه فعالیت کرده است.
13.Clinical Guidelines for Working with Stepfamilies
14.Surviving and Thriving in Stepfamily Relationships
15.scrap and build
16.Matrescence
نسخهی اصلی این متن به قلم لیلی دان پیش از این در وبسایت aeon.co منتشر شده است. لیلی دان، نویسنده و پژوهشگر بریتانیایی است. او نویسندهی رمان در سایهی خورشید (۲۰۰۸) و خاطرات گناهان پدرم: یک دختر، یک فرقه، و از هم گسیختگی وحشیانه (۲۰۲۲) است. همچنین همویراستار کتاب زندگیای وحشی و گرانبها: مجموعهای از نوشتههای رهایی و بهبود (۲۰۲۰) بوده و مقالههایش در نشریهی گرانتا منتشر شده است. او در بریتانیا زندگی میکند.