تماس را که قطع میکنم، هنوز دارم تلاش میکنم بغضم را قورت بدهم؛ که حالا آنقدر بزرگ شده است که راه گلویم را بسته و کمکم دارد تبدیل به تهوع میشود. از همان تهوعهای همراه دلشورهی صبحگاهی. سر نفسهایم میسوزد و سخت و سنگین نفس میکشم. انگار چیزی درونم در حال جوشیدن و سر رفتن است. دارد حجیم و بزرگ میشود و چیزی نمانده است که خفهام کند. بیشتر وقتها که با مامان حرف میزنم حالم این است؛ مخصوصاً اگر آن یک تماس مهم یا یک روز خاص باشد. مثل امروز که تولدش است و من که یک قاره با او فاصله دارم، تولدش را با یک تماس دودقیقهای جشن گرفتهام.
بعد از هر بار گفتوگو با او مجموعهای از حسهای سخت و سنگین را تجربه میکنم که راستش را بگویم با ۳۰ سال سن، هنوز نتوانستهام آنها را هضم و کنترل کنم. مخلوطی از دلتنگی، عذاب وجدان، خشم، دلسوزی، درماندگی و... حتی عشق در هم میپیچد و در دلم میریزد و آنقدر میچرخند و میچرخند که دلم را به هم میزنند، اشتهایم را کور میکنند، راه گلویم را میبندند و اضافهشان هم از چشمانم بیرون میزند. دلتنگی برای دور ماندن از او و آغوشی که سالهاست دیگر ندارمش؛ عذاب وجدان برای جوانیاش که میگوید به پای من گذاشته است؛ خشم برای تمام زخمهای روانم که از چنگ او به جای مانده؛ دلسوزی برای حس پوچی که بعد از رفتن من از آن خانه دارد؛ درماندگی برای این رابطهی پیچیده و نابسامان؛ و عشق... برای او که هیچگاه طعم کامل و واقعیاش را در دامان او نچشیدم.
دو روزی است که وضعیت اینترنت در ایران به قدری ناآرام است که حسرت یک تماس تصویری دودقیقهای را بر دلمان گذاشته؛ پس برای دیدنش دنبال عکسی در تلفن همراهم میگردم. پیدا نمیکنم. در میان این حجم از عکس و فیلم که حافظهی موبایلم را در معرض انفجار گذاشته، یک عکس درست و حسابی از او پیدا نمیکنم. میگردم تا یک خاطرهی خوب را به یاد بیاورم؛ ذهنم یاری نمیکند. ما واقعاً با هم هیچ خاطرهای نداشتیم؟ واقعاً هیچ عکسی کنار هم نداشتیم؟ اگر روزی از من بپرسند از مادرت چه داری تا برایمان بگویی، چیزی هست که بدون بغض کردن بتوانم بگویم؟ آیا او هم مرا همینطور به خاطر میآورد؟
بالاخره از میان عکسهای تولد خواهر کوچکم یک عکس پیدا میکنم که مامان در عکس هست اما من نیستم! پشت دوربین ایستادهام و دارم تصویر جمع خانوادگی بدون حضور خودم را ثبت میکنم.
ـ مامان یه کم خودتو بکش اینورتر که واضح بیفتی. لبخند!
ـ خوب شد؟
ـ نه نشد. مامان یه کم بیشتر بخند.
ـ والا آخرشه دیگه.
دو انگشتم را روی صفحهی موبایلم میگذارم و از هم دورشان میکنم. چهرهی مامان نزدیکتر میشود. چینهای جوان روی صورتش واضحتر دیده میشوند. گودی زیر چشمش و تیرگی پوستش که اصلاً شباهتی به عکسهای جوانیاش ندارد، نشان از سلامتی ازدسترفتهاش دارد. خواهر کوچکم را بغل گرفته و سعی دارد بخندد اما مثل همیشه گوشههای لبش رو به پایین خم شدهاند. چشمانش دیگر برق چند سال پیش را ندارد و انگار که به زور باز نگهشان داشته است. بین دو ابرویش خط اخمی افتاده که حتی موقع خندیدن هم پیداست. از خنده فقط برجستهشدن گونهها را دارد و تمام اعضای صورتش سالهاست که دارند میگریند.
حالم با دیدن این عکس خوب نمیشود. تمام آن احساسات چند برابر به گلویم حمله میکنند. موبایل را کنار میگذارم و سراغ گردگیری خانه میروم. میز خاطره را که پر است از عکسهای بچگیام خوب غبارروبی میکنم. یکییکی عکسها و خاطرهها را مرور میکنم. عکس تکی روی تاب در باغ آقاجان که دودستی زنجیرهای آن را چسبیدهام و مستقیم به دوربین میخخندم، عکس دستهجمعی با عموزادهها در تولدم که گوشهی لپم را کیک مالیدهاند، عکس جشن فارغالتحصیلی که با یک دست گوشهی کلاهم را چسبیدهام و با دست دیگر طوماری لولهشده. در عجبم که چرا یک عکس دستهجمعی با خانواده را به این جمع اضافه نکردهام.
به سراغ آینه و کنسول میروم. شمعهای دکوراتیو را که شکل فرشتهای است که نوزادی در آغوش دارد، جابهجا میکنم. همینطور که دستمال را روی آینه میکشم، نگاهم به خودم میافتد که انگار از این جهان پرتم، دور افتادهام. خیرهام اما معلوم نیست به کجا. چهرهام در هم فرو رفته، انگار که از دردی نامعلوم به خود میپیچم، انگار که سرم باد کرده بس که در مغزم با خودم حرف میزنم. در سرم هنوز دارم با مامان حرف میزنم. حرفهایی که در هیچ تماس دودیقهای گنجانده نمیشود را برای بار هزارم در ذهنم به او میگویم:
مامان! دلم میخواست آن روزی که نامهی محبتآمیز منِ دوازدهساله به معلمم را پیدا کردی و طوری وانمود میکردی که انگار خطایی بزرگ از من سر زده، میدانستی من همهی آن حرفها را به تو زدم؛ اما نه دقیقاً به خودِ تو، به چهرهای از تو که در او به دنبالش میگشتم. چهرهای که پشت خشم و نامهربانیات با من پنهان کرده بودی. درست همان لحظه که درِ اتاقم را بسته بودی تا من مانعت نشوم. درست همان لحظه که من پشت در نشسته بودم، زانوهایم را در آغوش گرفته بودم و هر از گاهی از سر خشم مشت به آن درِ بسته میکوبیدم. به آن درِ بستهای که هنوز هم به روی من باز نکردهای. آن سردیِ تو با من آتش هر محبتی را بیرمق میکند و کلام مهربانانه وقتی به تو میرسد روی زبانم یخ میبندد. کاش آن روز وقتی میگفتم کیف و جامدادی وسایل شخصی است و دوست ندارم که آن را تفتیش کنی، به جای آن اصرار و جدیتی که در صورتت بود، لبخند میزدی و مرا محکم در آغوش میکشیدی و آن تصویر سرسخت و دستنیافتنی که از خودت برایم ساخته بودی را در هم میشکستی.
دلم میخواست هر بار که از مدرسه میآمدم و با شوق روزم را برایت تعریف میکردم، هر بار از دوستی، کاری، حرفی یا رفتاری از من ایراد نمیگرفتی که من مجبور نباشم کمی از حرفهایم را برایت سانسور کنم تا برسیم به اینجا که دیگر حرفی با هم نداریم. دلم میخواست تو آن کسی باشی که میگوید: «حرف بزن تا بفهمم دردت چیست؟»، «من گوش شنوای توام!»، «بگو ببینم چه چیزی روی دلت سنگینی میکند؟».
مامان! هیچ میدانی حالا بعد از سالها من این کار را خوب یاد گرفتهام؟ آنقدر از کمبودش درد در وجودم پیچید که حالا کافی است بفهمم کسی رنجی را به تنهایی بر سینه میکشد، خودم را از یاد میبرم و فوراً آغوشم را به رویش باز میکنم تا سر روی شانههایم بگذارد و باری که روی سینهاش سنگینی میکند را کنار من بر زمین بگذارد. مامان! من همهی عمرم را تلاش کردهام آدمها را از تنها رنج کشیدن و تنها گریستن نجات دهم؛ یا شاید هم هر بار دارم خودم را نجات میدهم. هر بار کاری را کردم که دوست داشتم تو برای من انجام دهی. مامان من برای همهی آدمهایی که میشناسم مادری کردهام!
دلم میخواست روزی که چمدان به دست از آن خانه میرفتم، نگران آیندهی خواهرانم نبودم و خودِ نوجوان و کودکم را در وجود آنها نمیدیدم؛ که با قد کشیدن و بزرگ شدن آنها بار دیگر برای زخمهای زیستهی خودم که اینبار روی تن آنها نشسته اشک بریزم. یادت هست که یک کاسه آب در دست داشتی؟ میگفتی شگون دارد، میگفتی اگر پشت سر کسی آب نریزی دیر به تو بازمیگردد. تو پشت سرم آب ریختی اما من سالهاست نتوانستهام به تو و به آن خانه بازگردم. خاطرت هست که هنگام خداحافظی خواهرانم را در آغوش نگرفتم؟ نمیخواستم باور کنم دو بار دیگر متولد شدهام و دو بار دیگر این حجم از فقدان را در کالبد آنها خواهم زیست. من دوام نیاوردم. من هر بار که مهری از تو طلب کردم و درها به سویم بسته ماند از تشنگی مردم؛ و دیگر تاب تماشای جان دادن آنها از تشنگی را ندارم.
دلم میخواست لابهلای این احساسات زیبا و سفیدی که به تو دارم، کثیفی و سیاهی نبود و من هر بار که روز مادر یا روز تولدت فرا میرسید، فقط و فقط از سر شوق و مهر به تو اشک میریختم؛ نه از درد و رنج و حسرت. نه برای کودک بیمادری که در گوشهی تاریک دلم نشسته و به تنهایی اشک میریزد.
دستمال را روی آینه میکشم و رد غبار روی چهرهام بر جای میماند. بار دیگر که دستمال روی صورتم میکشم ذرهای از این آلودگی کم نمیشود. فقط غبار از روی من جابهجا میشود. من حالا نمیدانم با این احساسات در هم پیچیده و مبهم چه کار کنم مامان! من نمیدانم این حجم از تشنگی را چطور برطرف کنم. من آنقدر تشنه ماندهام که حالا دیگر فرق آب و زهر را نمیفهمم و کوچکترین محبتی را با تمام وجود سر میکشم. من در تمام زنانی که دیدهام تو را جستوجو کردهام. من همهی جای این دنیا به دنبال تو گشتهام مامان!
میگویم و میگویم و این گفتوگوها با مامان در سرم تمامی ندارد. درست بعد از آن تصویر مامان جلوی صورتم است؛ کمی کوچکتر و کمی معصومتر. مامان حالا نشسته و دارد همین حرفهای من را به مادرش میگوید. تأیید میخواهد، توجه میخواهد، عشق میخواهد، از نوع بیقیدوشرطش. مامان زانوهای کوچکش را در آغوش گرفته و به پهنای صورت اشک میریزد. خبری از خط و خشِ الان روی صورتش نیست. صاف و سفید است چهرهاش. میخواهم در آغوشش بگیرم. میخواهم زخمهایش را ببندم. دست روی گونههای خیسش که میگذارم درد در وجودش میپیچد. ناخواسته سیلیای روی صورتم مینشاند. میترسد، غصه میخورد و میخواهد مرا در آغوش بگیرد. اما دردش آنقدر زیاد است که نمیتواند کاری کند؛ پس فقط نگاهم میکند که چطور ناامید و ترسیده از او دور میشوم. نگاه هراسانش را بین من و مادر خود مدام میچرخاند و ترس از دست دادن هر دوی ما او را غمگینتر میکند.
به خودم میآیم و میبینم به پهنای صورت اشک ریختهام. کودکی خودم و مامان را در آغوش کشیدهام و هر دو با زخمهای باز و خونین میگرییم. نمیدانم آغوشم جایی برای کودک دیگری دارد یا نه. اما مطمئنم حالا که تلفن را قطع کردهام، مامان هم کودکی خودش و من را در آغوش کشیده و میگرید. نمیدانم اصلا مادرش روز تولد او را به خاطر داشته و به او تبریک گفته است یا نه. شاید هم امروز مامان بیش از تماس من منتظر تماس او بوده است. شاید به همین دلیل تلفن را که برداشت، گفت: «سلام مامان!»
شاید او هم در همهی جای این دنیا به دنبال مادرش گشته است؛ حتی در وجود من!