

یک ساعت که از فیلم میگذرد، مراسم ادب کردن درخت شروع میشود. باغبان اصرار دارد که ارباب باید حضور داشته باشد. با خودم فکر میکنم چرا به یک درخت مثل انسان اهمیت میدهند. چرا اصلاً ارباب را صدا میزنند؟ مگر درخت میفهمد که ارباب کیست و چه جایگاهی دارد؟ مراسم را آنقدر جدی انجام میدهند که انگار درخت واقعاً میشنود و لج کرده است. نمیدانم این آیین در دنیای واقعی هم اجرا میشود یا زاییدهی تخیل نویسنده است؛ آیینی که به نظرم، به طرز عجیبی، شیرین و دوستداشتنی میآید. از همکارم که باغبان است در این مورد پرسوجو میکنم. میگوید هر گیاهی دو مرحله دارد: رویش و زایش. وقتی گیاهی دائم تنها به رویش خودش میرسد، زخمی بر بدنش مینشانند. گیاه از ترس مردن، شروع به زایش میکند. میوه میدهد تا بقایش ادامه یابد. یاد خودم میافتم. زایشم آگاهانه نبود؛ غریزی بود، مثل درختی که از ترس مرگ، به بار مینشیند. کدخدا با نوای دلانگیزش، مثل پدری با درخت حرف میزند. کاش وقتی من هم کم میآوردم، کسی بود که اینگونه، هوایم را داشته باشد...
در حال تاکردن لباسهای خشکشده هستم که صدای نعمتالله گرجی را میشنوم. تلویزیون روشن است. او را دوست دارم و جذب دیدن تصویر میشوم. شبیه پدربزرگم است. همان چشمهای درشت، صورت نتراشیده و کلاهی که به خاطر سرما میگذاشت. با راوی صحبت میکند ولی او گوش نمیدهد. حرصم میگیرد. مگر میشود پیرمردی چنین دلنشین با تو صحبت کند و توجهی نکنی؟! چقدر دلم برای بوسیدن صورت مهربان پدربزرگم تنگ شده است. راوی شروع به حرف زدن میکند و من نجواهای درونی خودم را از زبان او میشنوم. همان فکرهایی که موقع نوشتن، سراغم میآید. این فیلمی نیست که بتوانم از پای آن بلند شوم.
غرق در طراحی صحنهی اتاق میشوم. در و پنجرهی چوبی، دیوارهای گچبریشده، ماشینتحریر و... همهی آنچیزهایی هستند که دوست دارم. راوی برای نوشتن آخرین کتابش، به باغ اجدادی پناه آورده است. فیلم با این جمله شروع میشود: «تمام درختان باغ دماوند بار دادهاند جز درخت گلابی—درخت طناز و خودنمای گلابی—و این حقیقت رسواکننده را باغبان پیرِ سمج، هر روز اول صبح، هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم، به گوش من میرساند.» راوی ارباب باغ است و باید درخت گلابی را ادب کند. اما او نه حوصلهی درخت گلابی که حتی حوصلهی خودش را هم ندارد. قلمش مثل درخت گلابی خشک شده است و نمیداند چرا دیگران او را رها نمیکنند.
موسیقی پیانو نواخته میشود و راوی به سالها پیش برمیگردد. روزگاری که عاشق «میم» شده است: «۱۲ سال دارم و ۱۲ هزار بار بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم عاشقم...». همراه راوی به خاطرههای دورم میروم. خاطراتی که مثل ساختمان باشکوه باغ، متروک شده و کسی به آن سر نزده است. سر سفره مینشینم. نه یک سفره که تمام سفرههای کودکیام را میبینم. بوی سوپ جو و زرشکپلو با مرغ در مشامم میپیچد. نوروز است و تمام خانواده دور هم جمع شدهایم. «میم» روبهرویم مینشیند. گاهی که سرم را بلند میکنم، متوجه نگاهش میشوم. خجالت میکشم و سرم را پایین میاندازم. از بچگی با هم بودیم اما اینبار فرق میکند. با دیدن او، کف دستانم داغ و نفسهایم سنگین میشود. نمیتوانم به کسی جز او نگاه کنم. میدانم که عاشقش هستم اما عشق من بیکلامتر از هر داستان عاشقانهای است. نه حرفی میان ما زده و نه تماسی برقرار میشود. هر دو خجالتیتر از آنیم که بتوانیم به هم نزدیک شویم. او به من نگاه میکند، فقط همین. از او کوچکترم و نمیدانم چطور نزدیکش شوم. چیزی جز صدای بلند قلبم وقتی نزدیکش هستم، نمیشنوم.
اوج فیلم، لحظهی خواب ظهر تابستان است. لحظهی تجسم لمس میم هنگام خواب. راوی با فاصله کنار میم دراز میکشد. عشقی پاک و معصومانه که از نهایت دوست داشتنش میآید و با لمس کفشهای میم به اوجش میرسد. راوی دستهایش را داخل کفشهای گرم، مرطوب و نوچ میم میکند و لبریز از لذت بوی خاص بدن او میشود. همراه فیلم، من هم به روزی میروم که پدرم برای من و میم بستنی خرید. سه نفری سوار ماشین هستیم. پدرم نوار کاست را که در ضبط میگذارد، نوای گرم خواننده به گوشم میرسد: «بهار، بهار، صدا همون صدا بود / صدای شاخهها و ریشهها بود...» به مغازهی بستنیفروشی میرسیم. پدرم برای هر کداممان یک طعم بستنی میخرد. میم میگوید: «میخوای از بستنی من بخوری؟» دستم را به سمت قاشقش که از آن خورده است، میبرم. گونههایش سرخ میشود. خوشمزه است. قاشق را از من میگیرد و با همان قاشق بستنیاش را تمام میکند.
در زمستان، وقتی راوی مریض است و تب دارد، میم برای آخرین بار، قبل از رفتن به فرنگ، به دیدنش میآید. راوی فرصت این را پیدا میکند که به میم بگوید که دوستش دارد. میم دست به چشمان راوی میکشد و اشکهایش را پاک میکند. میگوید که منتظرش میماند. خوشبهحال راوی. بدن من هیچ حافظهای از لمس میم ندارد.
راوی که بزرگ میشود، عشق میم جایش را به عشقهای دیگری مثل حزب میدهد. میم منتظر است و برای راوی نامه مینویسد. راوی اما فکرهای بزرگتری دارد. میخواهد دستپُر پیش میم برود. غافل از آنکه عشق صبر نمیکند و خط بطلان روی آدمهای حسابگر، ترسو و جاهطلب میکشد. راوی را میگیرند و به اعدام محکوم میشود. راوی در زندان است که خبر مرگ میم را میشنود. میم تصادف کرده است. اما بعد خبری از اعدام نیست. ماجرا به باغ و بزرگسالی راوی میرسد. حالا راوی استادی برجسته شده که در همهی محافل ادبی حضور دارد.
من اما میمم را همان سالها از دست میدهم. یکی از دخترهای فامیل میگوید میم عاشقش است. آتش درونم مثل بهمنی فرو میریزد. نمیدانم چه بگویم. چند روز بعد دوباره پیشم میآید. میگوید دروغ گفته است. نمیتوانم حرفش را باور کنم. او از من زیباتر است و حتماً میم او را انتخاب کرده است. چارهای جز صبر ندارم تا زمان حقیقت را برایم آشکار کند.
برخی صحنههای فیلم کند پیش میرود. خندههای آبکی بچهها. بازیهای لوسشان. حوصلهام سر میرود. حس میکنم فیلم بیش از حد آرام است و نمیخواهد به چشم بیاید. در صحنهای از فیلم، میم از راوی میپرسد: «خوشگل شدم؟!»، بعد بیهوا سرش را رو به دوربین میچرخاند و با من، چشم در چشم میشود. معذب میشوم. فهمیده است که در حال نگاه کردنش هستم. با نگاهی پرمعنی، از من میخواهد چیزهای ندیدنی را ببینم. میخواهد من را هم هوشیار کند.
به فیلم مشکوک میشوم. چرا همبندیِ راوی از تصادف میم خبر دارد، اما خودِ راوی که پسرداییاش است، چیزی نمیداند؟ شاید خبر تصادف دروغ باشد. راوی میگوید همه قرار است اعدام شویم، پس چرا هنوز زنده است؟ این تردید در من شکل میگیرد که نکند راوی مرده و روح سرگردان اوست که در باغ پرسه میزند؛ یا شاید خودِ راوی همان درخت گلابی است، که به درخت گیلاس حسادت میکند؟!
صحنههای کشدار بازی بچهها برایم معنادارتر میشوند. از دید یک مرده، هر لحظه از زندگی زیباست و ارزش نگاه کردن دارد. راوی حتی اگر از اعدام هم جان سالم به در برده باشد، بعد از مردن میم، انگار مرده است. کارگردان نه از ماجرای عشق نوجوانی، نه از رنجهای نوشتن، که از دردهای بزرگتری صحبت میکند. از حسرت زندگی نزیستهی مردی که زندگی را از دست داده و بیبار مانده است.
تابستان همان سال، بعد از رفتن میم از باغ دماوند، راوی گم میشود. اهالی خانه دنبالش میگردند. بالای درخت گلابی پنهان شده است. باغبان که میبیندش، خواهش میکند که پایین بیاید. فایده ندارد. عاقبت میگوید: «اگه بیای پایین، میرم چموشترین الاغ ده رو میارم تا سوارش بشی... همون الاغی که میمچه خانم سوارش میشد.» با شنیدن اسم میم، راوی از درخت پایین میآید. باغبان میداند، تنها چیزی که میتواند راوی را راضی کند، خاطرات میم است.
راوی حالا که استادی برجسته شده، به سکوت رسیده است. مثل درخت، دلش از خودش سیر شده و راضی به هر تقدیری است که بر سرش بیاید. چهکسی محکومش کرده به نوشتن، به گفتن، به زیادی و بلندتر از دیگران گفتن؟! دلش میخواهد از بیماری لاعلاج «کسی بودن» شفا بیابد و حتی شده برای زمانی کوتاه به چشم کسی نیاید. عنکبوتی باشد بر روی درختی که کسی نبیندش و تارش را با هنر و ظرافت ببافد. خسته شده، حالا میخواهند ببرند یا هر بلایی سرش بیاورند، برایش بیتفاوت است. او میخواهد بنشیند و حسرت روزهایی را بخورد که از دست رفته است. حسرت روزگاری که عاشق میم بوده و برای آخرین بار کنار او نفس کشیده است.
آخر فیلم که راوی زیر درخت گلابی مینشیند، اشکهایم سرازیر میشود. یاد حیرانی خودم میافتم. یاد رفتنها و نرسیدنها. یاد خستگی دویدن برای آرزوهای محال! پدربزرگم مرده و میم ازدواج کرده است. نه با من و نه با آن دختر. حتی نمیداند که من مینویسم!
«باغ انباشته از تپش، نجوا و زمزمه است، لبریز از هیاهویِ حیاتی مغرور. درختان فاتح و خوشبخت شاخههای سرشار خود را به سوی من و دنیا دراز کردهاند—همه جز درخت گلابی که با بدنی خاموش و دستهای خالی میان آنهمه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوشش بدهکار به ملامت این و آن نیست... خاموش ایستاده و حضور سادهاش، بینیازیِ آدمی گمنام را دارد.»
راوی روی تن مرطوب و شیارهای خزگرفتهیِ درخت دست میکشد. انگار با درخت، روحِ مشترکی دارد. دستهایش مثل قلم، از جنس درخت است. کفشهایش را درمیآورد. کدخدا میگوید: «هر کاری یه وقتی داره. یه وقت بار میدی، یه وقت بار نمیدی، یه وقت خوابی، یه وقت بیداری. یه وقت زندهای، یه وقت مرده...» راوی بعد از سالها دویدن و نرسیدن، به نظارهی جهان نشسته و به خودش فرصت نگریستن داده است. عنکبوتی شده روی تنهی درخت. کدخدا میگوید: «این درخت دوباره بار خواهد داد، به وقت مناسب...»
مانند راوی سالها بعد، شبی که بدترین شب زندگیام است، خواب میم را میبینم. از شدت غصه خوابم نمیبرد. از بچههایم، میوههای زندگیام جدا شدم. میم را میبینم که روبهرویم نشسته و نگاهم میکند. دیدنش، یعنی همان حضور بیصدای آرامِ او، آرامم میکند. چشمهایم گرم میشود و به خواب عمیقی فرو میروم. صدای موسیقی کلاویههای پیانو من را به فیلم برمیگرداند. دلم برای میم تنگ شده است. میدانم همهچیز تغییر کرده و از میم نوجوانیام دیگر نشانی نیست. کاش زمان به عقب برمیگشت. آن وقت دستان میم را میگرفتم، به چشمانش نگاه میکردم و میگفتم: «دوستت دارم.» غمی شیرین در دلم مینشیند. میم هنوز در اعماق ضمیرم، میان خاطراتم، کنارم نشسته و رؤیای عشقش، پاکترین پناهم است.