

پیرزن دارد گوشتهای قیمهشده و چرخکرده را کیسه میکند و جا میدهد توی کشوهای فریزر ناسیونال عهد بوقش. چند شقهی دندهدار و قلم هم مانده توی آبکش؛ از گاو، کوچکتر و از گوسفند، بزرگتر. از پشت دیوار مشترک همسایه، صدای درهم زوزهی جاروبرقی و جیغ و گریهی کودکی شنیده میشود. پیرزن دستی میکشد روی زانوها و قبل از جا بازکردن برای باقی بستهها، میرود سراغ کمد فلزی زنگزدهی کنج اتاقخوابش که یک تختخواب یکنفره دارد. یک تل رختخواب پیچیده در شمد و یک قاب عکس با روبان سیاه کنجش، روی دیوار روبهروی تخت آویزان است تا پیش از خواب و پس از بیداری چشمدرچشم شود با شوهر مرحومش و یادش نرود عهدشان: «برای تمام گمشدهها، مرده یا زنده.»
سر کلید کج شده و سخت جا میرود توی قفل. پیرزن با کلید کلنجار میرود. پنکهی سقفی هال صدای جیرجیر میدهد و قطرههای درشت عرق از فرورفتگی گردهاش راه پیدا میکند به زیر کش دامن چیت گلدارش. برای لحظهای صدای جیغ بچه و جاروبرقی، همزمان، قطع میشوند و تیکتاک ساعت قدیمی دیواری راهرو میان قیژقیژ چرخش پنکه، ملودی مکرر و منظمی میسازد. در کمد باز میشود. پیرزن قفسهی پمادها را بیرون میکشد و میریزدشان روی تخت؛ رنگبهرنگ، کوچک و بزرگ، نیمهپر و خالی و قسمدادهشده. چشمهایش را ریز میکند برای خواندن نوشتههای ریز. نمیتواند. رنگ یکیشان آشناست. برمیداردش. دامنش را بالا میزند و دوّار و باحوصله میمالد روی مفاصل فرسودهی زانوهایش. سرمایی، آنی، میپیچد توی رانهای گوشتالودش. این تن، این پوست سفید آفتابمهتابندیده که صاحب این چشمهای خستهی توی قاب آنقدر به نازکیشان شکوه داشت... راهبهراه از دستبریدن تا سوزن فرورفتن در نوک انگشت، فوارهی خون راه میافتاد از رگهایش. دکترها میگفتند مال آسپرینهای رقیقکنندهی خون است که برای قلبش میخورد، ولی خودش میدانست، هر دو میدانستند که مثل شیر مادر است؛ هرچه دوشیده شود، بیشتر جوشان است، خون او هم، حتی جاری در رگهای باریک، زیر پوست سفید نازک.
صدای تلویزیون همسایه بلند میشود؛ کارتون است به زبان انگلیسی. صدای فریاد زن جوان میآید پشتبندش: «کمش کن.» و بعد بلندبلند با تلفن حرف میزند: «باشه. نگفتن تا کی؟... اگه امشب برمیگردی، شام بپزم... آره، همون، سفارش بدم... مگه کلفتتم؟... گمشو بابا... نه... نه، نمیشه با تو مث آدم حرف زد، بیجنبهی هول... نمیتونم... به من چه؟ بچهته؛ به مامانجونت بگو بیاد ببردش... گفتم نه... به تو ربطی نداره... وقت آرایشگاه دارم... جدی؟... میریزی؟» و بعد لحنش مهربان میشود ناگهان: «چقدر؟... اوهوم... کارت خودم... باشه... میمونم... نمیخواد دیگه. باشه. منتظرم بریزیا...»
همسر مرحومش کودکی سختی داشت. پدرش یک تاجر سرشناس و از کلهگندههای گمرک بود که بارداری مادرش را گردن نگرفت. مادرش آن زمان چهاردهساله بود و همراه خانوادهی پرجمعیتش تازه از روستایشان به تهران آمده بود برای کار در کارخانهی ترشی و آبلیمو. پدرش، جناب میرزا فلانالدوله که شجرهنامهاش همیشه توی جیب کتش بود و میگفت نوادهی فتحعلیشاه است و گردنش را تبر نمیزند، از مادرش که کارگری ساده بود توی زیرزمین کارگاه و هویج و سیر و پیاز پوست میگرفت، خوشش میآید و بهقول خودش چراغش را روشن میکند و با وقاحت، گردن نمیگیرد.
صدای دخترک همسایه میآید که مادرش را صدا میزند: «مامان، بیا بشورم. ما... مان...»
بعد صدای گرومپگرومپ قدمهای زن جوان و غرغرهایش: «کلهی بابات... گهت رو نمیشوره، ادعا هم داره... او... م... دم.»
همسرش که بهدنیا میآید، مادرش از خانواده و جامعه طرد شده بود. تلخی و افسردگی مادر همسرش از همان زمان آمده؛ ریشهی تمام آزارهایی که به او منتقل کرده در روزهای نوعروسیاش. یکی دو بار در شبهای بیخوابی کنار بساط قلیان و چای همیشگیاش اما برای عروس تعریف کرد که تنها کار نکردهاش هرزگی بوده، و دستهای پینهبسته و تاولهای ترکیده و دلمهبستهی کف پاها را نشانش داده که از کار روی زمین عمویش در ده به این روز درآمده و زخم پیشانیاش از سنگپرانی زنهای دهشان، از جمله خواهر خودش، که او را فاحشه و پسرش را حرامزاده صدا میکردند. وقتی از غصه شیرش خشک میشود و پسرکش نوک پستان را آنقدر میمکد که خون چکه میکند، میفهمد باید برگردد تهران.
چند وقت است ایستاده روبهروی قاب عکس؟ باز صدای زن جوان میآید که پشت تلفن با کسی حرف میزند؛ پچپچ میکند انگار. پیرزن گوشش را میچسباند به دیوار. صدا دور میشود. پاهایش شتاب میگیرند. درد فراموش میشود. گوشچسبانده به دیوار، میرود توی راهرو. جملههای ناقص و کلمههای تکهپاره میرسند به گوشش. میچیندشان کنار هم.
«نه... داره کارتون میبینه... میدونم... حواسم هست... آره... نه، چیزی نگفت... مأموریت... چرا اونجا؟... امشب؟... بچه رو چی... همسایه...»
گوشهایش تیز میشوند. صدای زن احتیاط را رها کرده: «میپرسم... آره... تنهاست... نه زیاد... بهنظر مهربونه... در حد سلامعلیک... تو ساختمون از همه قدیمیتره... نمیدونم... سی چهل سال...»
دقیقاً چهل و دو سال و یک ماه. بعد از برگشتن شوهرش از سربازی این واحد را خریده بودند؛ با فروش جهیزیهی دختر و وام و قرض از اینوآن. خوب شد که خریدند. نمیخریدند، باید تا ابد توی اتاق کوچک خانهی محقر مادرشوهرش میماندند؛ با آن نیشزبان و نگاههای تیز و چپ به دختر تهتغاری حاج فلانی از کسبهی محترم بازار، اهل مسجد و نماز اول وقت، که دل پسر دردانهاش را برده بود و چه غلطها! که خانوادهاش مخالف بودند و مراسم عروسی محقر بود و تنها لطفشان جهاز دخترک بود که درجا رفته بود توی انباری. دو سال سرکوفت و آزار با برگشتن داماد نوزدهساله تمام شد و عروس جفت النگوهای نازک هدیهی سر عقد مادرشوهر و انگشتر نشان را گذاشت روی میز و اشک؛ اشک تا آنجا که خیس شدند و پسر راضی شد دل بکند از مادر تنها و مریض، و با فروش دو فرش سهدرچهار دستبافت و سری وسیلهبرقیها و اجاقگاز و یخچال و بخاری و سرویس چینی و سماور و اتو و قلیان عهد قجر جهیزیه، این خانه را بخرند. چه حال خوشی داشت اولین شبشان زیر این سقف پرترک! چهل و دو سال و یک ماه پیش، شهریور ولی داغتر از این مرداد.
صدای فیسفیس زودپز قدیمی سکوت داغ را میشکند. بخار با صدا و فشار بیرون میریزد از قابلمه. پیرزن دستگیرهی نیمسوخته را از روی میز فکسنی صبحانه میقاپد و با شتابی که از سنوسال و دردهایش بعید است، میرود سراغ اجاقگاز. سوپاپ زودپز را که میپیچاند و باز میکند، چشمش میخورد به گوشتهای شقهشدهی توی سینک ظرفشویی که سه خرمگس از ناکجا دورشان قیقاج میروند و خونابهی بویناکشان از لبهی سینک سرریز شده روی در کابینتها.
همسرش از بیماریاش گفته بود به او، همان اوایل آشنایی؛ وقتی زن دیده بود همیشه یک فلاسک بغلی کتابی توی جیب کتش پنهان کرده و وقتی قلپقلپ داغداغ مینوشد هرچه را در آن دارد، رنگپریدگی میرود و خون میدود به گونهها و لبهایش.
پیرزن در زودپز را باز میکند و مگسها را میپراند و گوشتها را میشوید و توی کیسهفریزر بستهبندی میکند. تا جاسازشان میکند کنار کیسههای بادمجان سرخشده و نخودفرنگی دانشده، صدای تقّه به در میآید. به ساعت دیواری نگاه میکند؛ ۱۰ دقیقه مانده به شش. با جلوی دامنش جلوی شرهی عرق به ابروهای سفید و درازش را میگیرد و سلانهسلانه میرود سمت در.
«کیه؟»
صدای زن جوان و دخترک میپیچد بههم: «منم.»
«ماییم.»
در را باز میکند و کف چرب دستهایش را با پشت دامنش پاک میکند. زن جوان که موهای بور کوتاه و مژههای بلند پر و لبهای متورمی شبیه ماهی دارد، بینی سربالا و کوچکش را چین میدهد، از بوی زهم گوشت لابد، و ظرفی پر از دلمهی برگ مو میگیرد سمت پیرزن.
«سلام. من همسایهی بغلیتون هستم. این رو مامانم درست کرده و فرستاده. گفتم که...»
دخترک که تازه از پشت ران توپر مادرش سرک کشیده، جملهی مادر را کامل میکند: «بابا دلمه دوست نداره. من هم دوست ندارم. مامان هم رژیمه.»
زن معذب میخندد و موهای فر بلند دختر را کمی میکشد. «نه. این حرفا چیه مامان؟ راستش...»
پیرزن ظرف را میگیرد و تشکر میکند. میخواهد در را ببندد که زن میگوید: «میشه خواهش کنم چند ساعت مراقب دخترم باشید! من یه کار واجب دارم که...»
چرا نمیتواند جملههایش را تمام کند؟ کلمهها کش میآیند و دور میشوند و نگاه و ذهنش خالی میشوند انگار. پیرزن در را باز میکند. دخترک نیمی از صورتش را پشت پای مادر پنهان کرده و خجالتزده نگاه میکند. پیرزن ناگهان لبخند میزند. «آره عزیزم. چرا نمیشه؟ یاد نوهی خودم افتادم.»
نوه ندارد پیرزن.
«تو هم مث دخترم.»
دختر هم ندارد. بچه نداشتند او و همسرش. زن همسایه آهی از سر آسودگی میکشد و دخترک را آرام هل میدهد جلو. یک کولهپشتی بچهگانهی صورتی با عکس تکشاخ و پر از اکلیل و پولک روی شانههای دخترک است. آماده آمدهاند، با فرض پذیرش پیرزن. بد هم نیست چهرهی صمیمی داشتن، گرد، سرخوسفید، موها یکدست سفید؛ دو گیس کمپشت از زیر روسری ترکمن پیدا، چهرهی کلیشهای پیرزن مهربان و مهماندوست.
دخترک میآید داخل و پیرزن در را روی صورت خندان پرآرایش زن میبندد. دخترک بلاتکلیف ایستاده توی هال و با چشمهای درشت قهوهایاش به مبلهای استیل دربوداغان پذیرایی نگاه میکند. یک پیراهن چهارخانهی آبیآسمانی و سفید کوتاه پوشیده با جورابشلواری سفید نازک. یک تکه از روی موهای فر پرپشت تیرهاش را هم با یک کش موی صورتی پشمالو بالای سرش بسته و باقی فرها آشفته و بیخیال و رها، زیر پنکهی سقفی بازی میکنند. درهم میروند. بال درمیآورند. رها. پیرزن کیف دخترک را میگیرد و در سکوت لباسراحتی و دفتر نقاشی و مدادرنگیهایش را از توی کولهپشتی درمیآورد. دخترک میگوید: «خودم بلدم لباسهام رو عوض کنم.»
پیرزن سر تکان میدهد و در اتاق کوچک را نشان میدهد که صندوقچهی قدیمی و خنزرپنزرهای دکان ابزارفروشی شوهر مرحومش را چپانده در آن. تا دخترک لباسش را عوض کند، دست میجنباند در بستهبندی گوشتهای ماندهی توی سینک. میشوید و خشک میکند و گوشت پختهشدهی زودپز را میریزد توی کاسهی ملامین و میگذارد کنار پنجرهی باز آشپزخانه که خنک شود.
دخترک میآید توی هال. تاپ و شلوارک پوشیده؛ صورتی با عکس شاهزادهخانمی که پیرزن نامش را نمیداند. موهایش را کامل جمع کرده و با همان کش صورتی بسته. کیفش را بغل کرده و به درودیوار نگاه میکند.
«تلویزیون ندارید؟»
پیرزن سری تکان میدهد که نه.
«رادیو داریم.»
و به رادیوی خاکگرفتهی روی میز پذیرایی اشاره میکند.
دخترک نگاهی بیمیل به رادیو میکند و بساط نقاشیاش را پخش میکند روی فرش ماشینی، زیر پنکه. یک لایه از موهای پرپشتش از عرق خیس شده و چسبیده پشت گردنش و رگ برجسته را، شاهرگ را، پوشانده است. چرا اینقدر یاد شوهر مرحومش میافتد؟ چند سال گذشته از نبودنش؟ در فریزر را باز میکند که آخرین بستهی گوشتها را جا بدهد، کنار بستههای گوشت شهریور پارسال. همهی بستهها تاریخ دارند جز این جدیدها. زود مصرف میشوند. میخواهد بپزدشان و بفروشد به سیدحسن آشی که دکانش سر میدان است و غروببهغروب شاگردش را میفرستد پی گوشت جدید، برای هلیم فردا صبحش. و در خالیشدنهای یکبارهی بازار از گوشت و تعطیلی کشتارگاهها و اعتصاب کارگرها و ممنوعیت واردات گوشت منجمد برزیلی هم، گوشت دارد پیرزن، همیشه با همان قیمت قراردادشان. چه میخواهد بیشتر و بهتر، آقای آشی؟ به کسی هم نم پس نمیدهد که منبع ارزشمندش را بقاپند از او. هرچه نباشد، نه ماه نشده یک ماشین شاسیبلند خریده و سرقفلی دکان سرنبش را به اسم زنش زده و یک عروسی آنچنانی هم برای دخترش گرفته. شاگردش میگفت اوستا پسر کوچکش را اسمنویسی کرده توی یک مدرسهی غیرانتفاعی که شهریهی یک ماهش اندازهی شهریهی یک سال مدارس عادی است.
بعد که مادر همسرش از فرستادن پسرش به مدرسهی شهر گفته بود و کار خودش بهعنوان مستخدم در سازمان انتقال خون، زن دانسته بود که همسرش به سندروم «رنفیلدز» مبتلاست. دکترها گفته بودند درمان ندارد. احتمالاً ژنتیکی است و این سرفههای خلطدار آغاز سل است بیشک و حساسیت مردمک چشمهایش به نور آفتاب و اینهمه گرماخواهی و فشار پایین خونش از عوارض همان بیماری. دکترها احتمال دادند بعدتر شاید حتی به هپاتیت B و C هم مبتلا شود و دردناکترین قسمتش خونی بود که با هر سرفه بالا میآمد و مرد میگفت طعمش زیر زبان میماند، مثل یک لذت تلخ. خودش گفته بود به زن، که بوی آهن زنگزده میدهد و طعم گس خرمالو.
دخترک دارد یک رنگینکمان میکشد با چهار رنگ. باقی مدادهایش نوک ندارند. میپرسد: «تراش دارید؟»
پیرزن سر تکان میدهد که: «نه.»
قرمز، نارنجی، زرد، قهوهای؛ عجیب نیستند رنگهای رنگینکمانش؟!
«شام میپزید؟»
پیرزن سر تکان میدهد که: «نه.»
«مامانم بهم پول داده که پیتزا سفارش بدم.»
و جیب کوچک کیفش را باز میکند. چند اسکناس سبز مچاله بیرون میکشد.
پیرزن به زودپز اشاره میکند. «نمیخواد. میپزم.»
آخرین بار مادرشوهرش را کی دیده بود؟ تنها بودند. غروب بود. توی اتاقشان زیر بازارچهی سپه نشسته بودند. مادر همسرش تهسبزیهای میدان ترهبار را مجانی میآورد خانه. پاک میکرد. میشست. خرد میکرد. سرخ میکرد و میفروخت به سوپرمارکتیهای بالای شهر. میگفت: «همه دنبال غذاهای پر از سبزیاند. طبع مردم از گوشت برگشته.»
پیرزن که آنموقع میانسال بود، گفته بود: «وسعشان نمیرسه.» و یادش افتاده بود که چطور اجارهی دکان ابزارفروشی شوهرش شش ماه عقب افتاده.
سرقفلی به نام پسر بزرگ همان حاجی فلانالدولهی نوادهی بهمان شازده بود که شوهرش را بیرون کرد. مجبور شدند وسایل سالم خانه را بفروشند که آخر سر خرج خانه و اسپریهای آسم و داروهای سه ماهشان درآمده بود فقط و از همان روز فکر کرده بود که آنها هم باید نوعی ضایعات رایگان بیاورند خانه، تمیز کنند، بپزند و بفروشند. با بیماری و ضعف روزبهروز شدیدتر و بیاشتهایی و درد عضلات و سرگیجهها و ازکارافتادن مفاصل زانو و آرنج و یکییکی انگشتهای شوهرش کاری نبود برایش و زن نیز نه مهارتی داشت نه هنری. نه تحصیل کرده بود، نه خانوادهای مانده بود برایش، نه ثروتی و هرچه بود، همین خانه بود و وسایل قراضهاش و نه فرزندی، نه آشنایی، نه فامیلی، نه دوستی.
پیرزن میرود سراغ کابینت گوشهی آشپزخانه و سیخ و منقل و زغال را بیرون میآورد. خاک گرفتهاند؛ خاکی که معلوم نیست از کجا، اینقدر زیاد، وسط تابستان، راه پیدا کرده داخل کابینتها. از کدام درز؟ شاید برای دخترک کباب بپزد بهجای پیتزا. چشمهای قشنگی دارد. دخترک میگوید: «شوهرتونه؟»
کی رفته توی اتاق؟ کی عکس را دیده؟ پیرزن پا سبک میکند سمت دخترک. صدای زنگ تلفن میآید. تلفن خانه نیست. سالبهسال زنگ نمیخورد. کسی را ندارد. کسی را نداشتند. موبایل دخترک است. جواب میدهد: «آره مامان... نه نمیخوام... مگه نگفتی میتونم پیتزا سفارش بدم؟» بعد میرود سمت در بالکن. دستگیره را امتحان میکند. قفل است؛ سالهاست.
پیرزن ایستاده توی راهرو، در سایهی عصرگاهی گیرهی لباسی قدی که هنوز بارانی بلند و عصا و کلاه شوهر مرحومش آویزان است به آن، برای عطر تنش؛ بوی عرقش که سالهاست پاک شده.
شوهرش چاقوتیزکن بزرگی داشت توی مغازه. ۱۰ سالی بود کار میکرد، برای قمه و ساطورهای استخوانشکن. دخترک چانه میزند با مادرش: «بستنی چی؟»
بعد از ناپدیدشدن مادرشوهرش دسترسیشان به سازمان انتقال خون قطع شده بود؛ برای خون تازه و گرم و سالم؛ گروه خونی B مثبت که کمیاب بود. مجبور شده بود روی بیاورد به خون بیمار، منجمد، گروه خونی نامعلوم، گوسفندی، گاوی، مرغی، خروسی. این اواخر، شبانه، زبان میکشید روی جوی کشتارگاه، روی سیمان. کارگرها میدیدندش. فرار میکرد. از آفتاب هم میترسید. ترسخورده، پرخاشگر، پر از سرفه و خلط و خون بازمیگشت به خانه، تنها داراییشان.
دخترک در کمد فلزی را امتحان میکند. قفل است. مادرش را تهدید میکند: «اگه نذاری برم بستنی بخرم، به بابا میگم... میگم... خودت میدونی... اون آقاهه... خودم دیدم.»
دخترک مهرهی سوخته است. بستنی میخواهد، از سوپرمارکتی سر کوچهی خلوتشان. چقدر بچهدزدی زیاد شده در محل!
شوهرش از بیخونی مرد. اولین بستههای گوشت را از تن مردهی شوهرش درست کرد. خودش تکهتکه کرد. لایهی گوشت نازک بود و چربی، ناچیز، پراستخوان و بیمار؛ ولی چون مرد قدبلندی بود، تکهتکه جمع شد، مناسب برای کباب، خورشتی، قلوهگاه، دل و جگر، قلب، ماهیچه. برچسب تاریخ و اسم زد. باقی قسمتها را که شکل انسانی داشتند، از ناخن و مو پاک کرد و ریخت توی چرخگوشت. استخوانها را هم جدا کرد برای کسانی که پول گوشتخریدن نداشتند. قصابی محل چندوقتی میشد که اسکلت مرغ و خروس را هم میفروخت.
آرام و بیدرد. دخترک زیبایی است. محلول دستسازش: قرص برنج و کمی مرگ موش. میریزد توی بستنی شکلاتی لیوانی، با تکههای خامه. در این هوای گرم میچسبد. لبخند میزند و میرود سمت دخترک. دخترک بیحوصله تماس را قطع میکند و گوشی را پرت میکند روی تخت. بستنی را که میبیند، چشمهایش برق میزند.