icon
icon
اثری از هلنه شارفبک
shurum enlarge
اثری از هلنه شارفبک
پلنگ و فلز
نویسنده
عماد عبادی
زمان مطالعه
6 دقیقه
اثری از هلنه شارفبک
shurum enlarge
اثری از هلنه شارفبک
پلنگ و فلز
نویسنده
عماد عبادی
زمان مطالعه
6 دقیقه

پلنگ روی تخته‌سنگی موج‌دار و سخت، قامت راست کرده بود و با آرواره‌های تیز و شکافنده‌اش گویی هوای دودآلود و باروت‌زده را می‌درید. شیار باریک و ناپیدای کوهپایه مأمن بی‌هول‌وهراسی بود برای آنان که می‌خواستند تن را از هلاکت به امنیت و آسایش بسپارند و دمی بیاسایند.

سرباز به تنه یخ‌زده سپیدار بلند یله داد و بخار نفس خسته‌اش را آرام‌آرام بیرون فرستاد. احساس کرد دیگر خس‌خس سینه‌اش را نمی‌شنود و آن درد سنگین انقباضی ریه‌ها خود را نشان نمی‌دهد. گوش‌هایش از سرما تیر می‌کشیدند و درد تا پس سرش قوس برمی‌داشت. دستکش‌های بافتنی‌اش را درآورد و گوش‌هایش را با کف دست پوشاند. ابتدا به صورت دورانی و بعد کمی تندتر آن‌ها را مالید. همراه با این حرکت، احساس گزش و سوزشی عمیق جانش را چنگ زد. صدایی شاید. یک لحظه خشک ماند؛ مثل چوب یا سنگ یا چیزی شبیه خود محیط. حرکت نداشت. پرنده نبود. صدا هم نداشت. سعی کرد با چشم‌ها و گوش‌های نیمه‌جانش مسیر صداهای احتمالی را شناسایی کند. تماس دو شیء نامفهوم مثل پرواز یک پرنده در مهی سنگین یا صیقل سطحی نامرئی بر کناره کهربا یا ململی باریک و نرم، آزارش می‌داد.

در گرگ‌ومیش هوا همه‌چیز رنگ می‌باخت. چشم‌های پلنگ نارنجی غروب را به خود گرفته بود و حس نویددهنده‌ی گس‌آلودی را، مثل تولد کودکی بی‌مادر، در خود پنهان می‌ساخت. سوز سردی وزیدن گرفت و بر پوست شکم و یال و ریش کم‌پشتش لغزید.

سرباز با احتیاط حفره پهلویش را کاوید. گرمی و لزجی خوشایندی در سرانگشتانش احساس کرد. با انگشت سبابه‌اش محل زخم را بیشتر لمس کرد. می‌خواست بازی انگشت و حفره را با حس بساوایی کرختش به تصویر بکشد: نرمی گوشت‌های سوخته و لهیده را.

کلاشینکف را روی ضامن گذاشت و لوله را به سمت نامعلومی نشانه رفت. می‌خواست این‌بار خالق اثر خودش باشد؛ تصویر چکاندن ماشه و تجمع هوای متراکم و سوزاننده اطراف لوله و نعره ناشناسی در دل تاریکی و سکوت دهشت‌بار یک شب سربی.

چینش این تصاویر هراسش را زخم می‌زد. دست به جیب پهلوی اورش برد. دختر ریزنقش و دلربایی نیمه‌عریان بر تختی آرمیده بود و گویی در خواب می‌خندید. سرباز عکس را نزدیک‌تر گرفت تا خیال تکراری دختر کمی سرشارش کند از لذت. چشم‌ها اما فقط به سایه‌ها عادت داشتند.

پوزه پلنگ در تاریکی جنبید و پره‌های پرتراوش بینی‌اش با ولع تکان خورد؛ چند بار مثل ماهی خاکستری رودخانه که بر تخته‌سنگی می‌جهد و هوای مرگبار را در آبشش‌هایش فرو می‌برد.

ذرات وهم‌آلود احتیاط مثل یک شریان بریده به حوالی راه می‌جست.

عطر موها و رایحه تن دختر هنوز سرباز را سرِ کیف می‌آورد. شاید دختر باید از جایش بلند می‌شد و نزدیک‌تر می‌آمد یا همان‌جا روی تخت می‌نشست و با ساتن آبی روتختی و یا بهتر از آن، با تورهای سفید پایین دامنش بازی می‌کرد و ریز می‌خندید. سرباز هم با فاصله و ژستی معین روی صندلی می‌نشست و چایش را هم می‌زد و گه‌گاه از خجالت به بخار نرم و سبک روی فنجان چشم می‌دوخت. بعد یکی از آن دو سر صحبت را باز می‌کرد، مثلاً سرباز، و دیگری به خود جرئت می‌داد و جلو می‌آمد و کمی هوس‌آلود و جنباننده خیره می‌شد به چشم‌های آن‌یکی و کم‌کم هر دو درهم می‌تنیدند و فرو می‌غلتیدند و... .

حرکتی خفیف سرباز را به خود آورد. چشم‌ها را دراند تا بهتر ببیند. صداها یک‌دست و تکراری بودند. به نظرش جایی فرمانده گفته بود به همه‌چیز و همه‌کس باید مشکوک بود. گاه حرکت ساده و بی‌اهمیتی می‌تواند نشانه‌ای از وقوع یک فاجعه باشد.

در حال بارگذاری...
اثری از هلنه شارفبک

پلنگ اما هوشیار بود. بوی فلز و سایش انگشت را در پس تاریکی احساس می‌کرد.

سرباز به صدا گوش داد، اگر بود. آخرین بند انگشت سبابه‌اش روی تن سرد ماشه آرام گرفت. گوش‌های کبود و کرختش را تیز کرد تا همان خش کشنده را شناسایی کند. هراس در او می‌دوید و نفسش را بند می‌آورد. هر بار که احتمال جنبش یا صدای خفیفی را در اطراف می‌داد، حفره هم فریاد می‌کشید. کوچک‌ترین حرکت، ولو حرکت چشم‌ها، با درد پهلو همراه بود. یادش آمد در کتابی خوانده: «سرباز سرنیزه آتشین را در کتف خود فرو برده و مرما بی‌پدر را بیرون کشیده.»

آتش امید می‌داد، گرمش می‌کرد و خاطرش را آسوده می‌ساخت، مثل دختر؛ آتش اما ممکن نبود و سرنیزه انگار ساعتی پیش در یک درگیری تن‌به‌تن گلو و ران سرباز دیگری را دریده و در سینه سوم سرباز دشمن جا مانده بود. سرنیزه همدم خوبی برایش بود، سکه اقبالش را سوراخ می‌کرد، یادگاری‌هایش را بر تن سخت اشیا حک می‌کرد و تندیس شبه‌پلنگش را می‌تراشید.

آن‌ها، سربازان دشمن، هم خوب می‌جنگیدند و سخت جان می‌دادند یا هرگز تسلیم نمی‌شدند. با نعره و حرکت دست فرمانده، همه از سنگرها و کانال‌ها بیرون زده بودند و با هرکس که فقط لباسش با آن‌ها متفاوت بود بی‌رحمانه درهم‌آمیخته بودند.

سرما از منافذ پوتین‌ها تو آمده بود و خود را بالا می‌کشید. سفیدی ابرها و کبودی سرخ‌فام آسمان درهم تنیده بود و سایه‌ها را پررنگ‌تر می‌ساخت.

پلنگ دهان‌دره‌ای کرد و پوزه کشیده‌اش را خیساند. بخار گرم و ذرات بزاق، روح سرکش و طبیعت ناآرامش را آکند. بی‌هیچ صدایی در جایش قد کشید و کسالت انتظار را از خودش راند. نیروی تازه‌ای در رگ‌ و پی و عضلات درهم‌تنیده‌اش هویدا شد. چست‌ و چالاک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و ظاهرش هیبت حین حمله را در ذهن تداعی می‌کرد.

سرباز کمی پایین سریده بود و انگار پشتش بر تنه درخت دوخته باشد، سایه قوزداری به چشم می‌آمد. دستش را آرام به زمین تکیه داد و کمی خود را بالا کشید.

از صدای خش‌خش برگ‌های خشکیده که مابین انگشت‌هایش بازی می‌کردند و کف دستش را قلقلک می‌دادند، خوشش آمد. احساس کرد دارد گرم می‌شود. برگ‌ها مثل انگشتان کشیده و سفید دختر کیفورش می‌کردند. دختر با موهای تافته و با لبخندهای نمکین و لوندی حرکاتش باز هم به او نزدیک شده بود و انگشتان نرم و هوس‌انگیزش را در پنجه پولادین سرباز گره داده بود.

سرباز گرمِ گرم شده بود. خون به چهره‌اش دویده بود و برش نرم و داغ سیمی فلزی حنجره‌اش را رگ‌به‌رگ می‌برید و جلو می‌رفت. پاشنه‌های پوتین خاک نمور را تندتند عقب می‌راند و انگشتان بی‌رمق آخرین تقلا را برای چکاندن ماشه از خود نشان می‌دادند.

لحظاتی بعد بلورهای سبک و خط‌خطی برف، سایه سرباز با گلوی نیم‌بریده و رقص بازیگوشانه دختر را می‌پوشاند؛ سایه پلنگ اما نبود.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد