

بعضی وقتها آدم از طرف خودش غافلگیر میشود. تصمیمی ناگهانی میگیرد و در مسیری میافتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخوردهام.
تصمیم من پیشدرآمدی تصادفی داشت؛ در محل کارم، درگیر برگزاری یک رویداد تخصصی شدم. رویداد قرار بود ماه بعد برگزار شود. برنامه یک ماه جلو افتاد و دو روز فشرده درگیر تهیه اسلاید کارگاهها، بازخوانی متنهای سخنرانی و هماهنگی با استادان مدعو شدم و از همینجا، ریتم خوردن و برنامه غذاییام به هم ریخت؛ ناهار حذف شد. خواب جای شام را گرفت و کل روزم فقط با چند فنجان چای و بیسکویت گذشت.
رویداد و آن کار فشرده به پایان رسید و روز سوم در حالی شروع شد که من دیگر حس گرسنگی نداشتم. از روی عادت برشی نان برداشتم، پنیر روی آن مالیدم و مغز گردوها را روی پنیرها چیدم. لقمهام را پیچیدم، اما گذاشتمش برای بعد. بیمیلی تا ظهر و حتی عصر، کش آمد؛ بدون سردرد و تهوع. انگار بدنم بعد از دو روز بینظمی، سر لج افتاده بود و با بیاشتهایی داشت اعتراضش را نشان میداد. همان روز چند بار صدای خودم را شنیدم: «نخور! همینطور ادامه بده. مگه نمیخواستی غذات رو کم کنی و هر بار نتونستی؟ حالا وقتشه!»
صدا میگفت: «دو روزی که بیغذا گذشت، سخت بود؟»
ـ نه! سخت نبود. آنقدر گرفتار بودم که فراموش میکردم غذا بخورم و وقتی یادم میآمد چیزی نخوردهام، وقت نداشتم و بعد خسته بودم و خوابیدم.
صدا میگفت: «برنج رو حذف و باقی چیزها رو هم کم کن.»
خودم را به این صدا سپردم، مثل دهها بار قبل که صدا گفته بود: «وزنت بالاست، از امروز کم بخور!»
من هم هر بار گوش کرده بودم و یک روز نخورده بودم، ولی از فردا، باز خورده بودم. این بار کمی فرق داشت؛ دچار بیاشتهایی شده بودم و کاش بیاشتهایی میماند.
در روز سوم، اگرچه درونم آرام بود، محیط بیرون اما پر از وسوسه خوردن بود. جزئیات آن روز را فراموش نمیکنم؛ مادرم روغن را کف دیگ ریخت، کمی کنجد پاشید و سیبزمینیهای ورقورقشده را روی کنجدها چید و بعد دانههای برنج آبکششده را مثل آبشاری روی سیبزمینیها سرازیر کرد و بوی دم کشیدن پلو، خانه و راهپلهها را پر کرد. وسوسه جدیتر داخل دیگ بزرگ کناری بود؛ مادرم صبح زود، آلوهای گوشتی براق را در پیازهای طلایی غلتاند، بعد دانههای ترش و سرخ انار خشکشده را به آنها اضافه کرد و آخر کار، گردوهای ساییده را روی این ملات سرخ و طلایی چرب ریخت تا بعد همه را داخل شکم دو اردک بریزد و مثل جراحی ماهر، جای برش زیر شکمشان را بدوزد و بگذارد روی ملایمترین شعله، آرامآرام مغزپخت شوند. همزمانی عجیبی بود بین بلند شدن صدای درون و شکل و بوی غذای بیرون که در سال فقط دو یا سه بار پخته میشد. آن روز پلو و اردک شکمپر را نخوردم، نه از سر مقاومت و نه با حسرت، بلکه بیوسوسه از آنها گذشتم ولی آن قاب، هنوز در ذهنم مانده است. انگار پریز پلو خوردن از آن شب تا امروز از مغزم کشیده شد. آن روز با خنده به مادرم گفتم: ـ این بار تصمیم را من نگرفتهام؛ تصمیم مرا گرفته است!
آنقدر ناگهانی تصمیم به ترک برنج، غذاهای چرب و حتی شیرینیها گرفته بودم که در روزهای اول، برای جایگزینی جز سالاد هیچ ایدهای نداشتم؛ تا چند روز فقط سالاد میخوردم. خیار، گوجهفرنگی، کاهو، هویج، سیب، نعناع خشک و آبلیموی تازه را با حجمی بیشتر از همیشه، با هم ترکیب میکردم و میخوردم. وقتی دیگر از پلو، قورمهسبزی و قیمه روغنافتاده و سیبزمینی سرخشده خبری نبود، تازه مزه خود سالاد را میفهمیدم. خیلی زود ترکیب و نسبتها برایم مهم شدند؛ اگر سالاد را بدون هویج و سیب میخوردم، دست و پایم یخ میکرد و فشارم میافتاد. وقتی کنجد، گردو و چند دانه کشمش به آن اضافه میکردم، طعمش مثل اردک شکمپر، شاهانه میشد. حتی اضافه کردن پنیر صبحانه معمولی به آن ترکیب هم معجزه میکرد. بقیه فکر میکردند این بازی موقتی است. نگاهشان میپرسید: ـ آدم غذاخور و شیرینیخوری مثل تو، چقدر بیبرنج و فقط با سالاد خوردن دوام میآورد؟
این بار دچار یک نوع میل سمج برای نخوردن شده بودم. شیرینیهای تر کنار چای در اداره، شکلاتهای کاکائویی مغزدار و بستنی وانیلی که مربای آلبالو روی آن شره میکرد، هم از چشمم افتاده بودند. وقتی آدم تصمیم میگیرد غذایی را کنار بگذارد و به تصمیمش پایبند میماند، یکجور احساس «من میتوانم» در او تقویت میشود که لذتش شبیه ایستادن روی سکوی قهرمانی مسابقات ورزشی است. من گرفتار این حس شده بودم. شوق و ذوق آدمی در حال عبور را داشتم که از جهانی آشنا به جهانی ناشناخته سفر میکند؛ سفری که در در آن غذا فقط برای لذت بردن و سیر شدن نبود، محک توانمندی و کنترلم بر لذتها هم بود.
بچه که بودم میوه نمیخوردم. یک روز که از زور گرمای تابستان با بیحالی روی فرش دراز کشیده بودم، مادربزرگم نگاهم کرد و گفت: ـ حال نداری چون سیب نمیخوری! احتمالاً از روی رودربایستی، سیبی را که آورده بود، خوردم و چند دقیقه بعد چنان به توپ پلاستیکی روی فرش شوت زدم که توپ درست وسط لوستر فرود آمد و چند تا کریستال اشکیاش شکست. در عالم بچگی، آن لحظه باورم شد این انرژی از سیب به من رسید! سالها بعد دوباره، دنبال همان انرژی در غذاهایی غیر از پلو و خورش روزانه میگشتم. در همان ماه اول، از روی تجربه، چیزهایی درباره غذاها کشف کردم؛ سردم که میشد، زنجبیل و دارچین توی چای میریختم و تخممرغ آبپز روزانهام را میگذاشتم برای وقتی که کار فکری داشتم، سیب را قبل از جلسههای کاری میخوردم و درست یا غلط، هر غذا را به یکی از کارهای روزانهام وصل میکردم. انگار بدنم آرامآرام زبان دیگری پیدا کرده بود و حتی برخی کلمات در دنیای خوردنیها برایم معنای جدیدی پیدا کرده بودند. کلمه «کالری» را قبلاً روی بستههای غذایی دیده بودم، ولی حالا روی آن حساس شده بودم. اینکه انرژی هر غذا را میتوان با عدد اندازه گرفت، برایم جذاب بود. ناگهان بشقابها پر از عدد میشدند؛ تخممرغ، گردو، سیب و مرغ، هر کدام دیگر فقط غذا نبودند، مقدار معینی انرژی بودند که باید حسابشان را نگه میداشتم. برای خودم مرز و قانون گذاشتم؛ روزی ۱۰۰۰ کالری خوردن مجاز بود. حالا هر وعده، قبل از اینکه خورده شود، جمع و تفریق میشد. این بازی اولش هیجان داشت. روزی که زیر ۱۰۰۰ کالری میخوردم، حس میکردم بر خودم غلبه کردهام و روی سکوی قهرمانی ایستادهام، اما اگر چندتا بالا میزد، ذهنم درگیر میشد. موسیقی میگذاشتم و میرقصیدم. اسمش رقص نبود، یکجور ورزش بیقاعده بود. کسی که برای سوزاندن کالری بالا و پایین میپرد، به زیبایی حرکات و هماهنگی با آهنگ و ریتم فکر نمیکند، فقط میخواهد چیز مازادی را از بین ببرد. هر پرش و حرکت تلاشی بود برای بیاثر کردن لقمهای که چند دقیقه قبل خورده بودم. بعدها فهمیدم این هم شکلی از اسارت است. وقتی گرفتار شمردن کالریها میشوی، غذا نهتنها لذت نیست، بلکه به دشمن تبدیل میشود. از یک حدی، هر لقمه متهمی میشود که باید حضور و اثرش را خنثی کرد. هر بار که کمتر میخوردم، حس میکردم آدم بهتری شدهام! غذا خوردن به میدان جنگ با خودم بدل شده بود. کالریشماری برایم فقط یک برنامه غذایی به حساب نمیآمد؛ نوعی فضیلت اخلاقی شده بود. برنج حذف شد. شیرینی حذف شد. چربی حذف شد و در دو ماه ۱۴ کیلو از وزن بدنم کم شد؛ در حالی که فقط ۱۰ کیلو اضافهوزن داشتم. بدنم از من جلوتر رفته بود و غافلگیری همچنان ادامه داشت. اگرچه داشتم در نخوردن افراط میکردم، همان افراط، دری را به روی دنیایی باز کرد که تا آن روز تقریباً نمیشناختم. ترکهای ناگهانی، شروعهای ناگهانی دیگری را به دنبال داشتند و من که از فضای امن خوراکیهای شناختهشده بیرون آمده بودم، برای نیازهای بدنم باید جایگزینهای مناسبی پیدا میکردم.

در خانواده ما، غذا معمولاً به خوراک حاوی گوشت اطلاق میشد؛ گوشت قرمز، مرغ، ماهی، غاز، اردک یا میگو فرق نداشت؛ فقط همهچیز دور گوشت معنا پیدا میکرد. وقتی صحبت از ناهار و شام بود، بادمجان، لوبیا، سیبزمینی و... نقشهای مکمل بودند و هیچوقت بهتنهایی شخصیت اصلی سفره نمیشدند. وقتی برنج و خورش را حذف کردم، برای اولین بار به این خوردنیهای جانبی توجه کردم. خانواده کلمها هیچوقت جایی در برنامه غذایی ما نداشتند؛ من این غریبهها را از نو کشف کردم. بامیه هم تازهوارد بود. آن را خام امتحان کردم و تردیاش را بیشتر از بامیه پخته دوست داشتم. لوبیا سبز از حاشیه بشقاب به مرکز آمد و به این ترتیب سبزیجاتی که همیشه فقط دورچین و همراه غذا بودند، خود غذا شدند.
در آن ماهها، هر خوراک جدید خارج از عادت که تجربه کردم، حرکتی بود به سمت ساختن معنای تازهای از دنیای غذاها. به این ترتیب کمکم جنگ با غذا هم تمام شد. اصل را گذاشتم بر درستخوری و توجه به نیاز بدنم به پروتئین، ویتامینها، کربوهیدرات و... پس اتفاق خوب فقط وزن کم کردن نبود؛ در طول مسیر چندماهه ام، به مرور غذا را از لذت صرف به میدان آگاهی بردم. افتاده بودم در مسیری که نیاز به تشویق کسی جز خودم نداشتم.
چند سال بعد از تغییر سبک غذا خوردنم، به چین سفر کردم. آنها همهچیز میخوردند. با دوستانم در شهر ققنوس، در ایالت هونان، مقابل دکههایی توقف کردیم که عقرب، سوسک و کرمهای چاق و گوشتی به سیخ کشیدهشده میفروختند. این غذاها اول به نظرمان عجیب و چندشآور میآمدند. از ردیف سوسکهای براق روی سیخها و عقربهای خشک سیاهی که دمشان را منظم به سمت بالا داده بودند، عکس گرفتیم. فروشنده پیشنهاد داد این حشرات را تست کنیم. از سر شوخی و هیجان، دلمان میخواست جسارت کنیم و امتحانشان کنیم. آن روز فهمیدم هر غذایی، پیش از آنکه وارد دهان شود، باید در ذهن پذیرفته شود؛ مثل کلمها و بامیه خام که قبلاً باورشان کرده بودم. برای خوردن سوسک و کرم، مزه مهم نبود؛ ابتدا باید از تصویری که در ذهن داشتم عبور میکردم. ذهن بیش از دهان مقاومت میکرد. سوسک، عقرب و کرم باید در ذهنم از چیز غیرقابلخوردن به غذا تبدیل میشدند و بعد از این مرحله بود که توانستم برای یک بار سوسک را روی زبانم بگذارم و بجوم و بعد طعم تلقینیاش را تاب بیاورم.
بعدها در جاهای دیگر توانستم جلبک تازه با بوی لجن، ماهی نپخته با بوی زهم و میگوی خام و... هم بخورم و اتفاقاً از وقتی رابطهام با غذا عوض شد و توانستم غذاهای ناشناخته را هم بخورم، به واسطه آن غذاها توانستم ارتباطات راحتتری با بقیه برقرار کنم؛ کسانی که زبانشان را هم بلد نبودم. حتی به خیلی از اطرافیانم که فکر میکنم، میبینم رابطه من با آنها، با غذا گره خورده است. بعضی آدمها برای من، پیش از آنکه با چهره یا صدایشان به خاطر آورده شوند، با غذایی که با هم میخوردیم یا غذایی که دوست داشتند و نداشتند و حتی با شیوه آشپزیکردنشان، به یاد میآیند. زنداییام یکی از آنهاست. هر سال با رسیدن گوجهسبز، تصویر او بیش از هر چیز دیگری در ذهنم جان میگیرد. او گوجهسبزهای ترد و سفت را روی سینی سنگی مخصوص، توی سبزی دلار تازه میغلتاند و نمک رویشان میپاشید و بعد با گوشتکوب سنگی، آرام و باحوصله روی گوجهسبزها ضربه میزد؛ آنقدر که ترک بردارند و دلار و نمک به عمق بافت ترششان نفوذ کند و عقل از سر همهمان بپراند. این هنر او بود و هنوز کسی را ندیدهام که آن کار را با چنان ظرافتی انجام بدهد و هر تابستان بهانه جمع کردن فامیل در تراس خانه ساده و قدیمیاش بشود. زنداییام را مثل خیلی از آدمهای دیگر نمیشود دید، اما شاید هر کدام آنها با غذایی پیوند خوردهاند که هنگام خوردن آن غذا به یادشان میآوریم و گاهی همین نزدیکترین شکل دوباره دیدن آنهاست.
مجموعه عکسی از آخرین غذای چند محکوم به اعدام دیدهام که در آن تصویری تکاندهنده از آخرین غذای درخواستی آنها در آخرین لحظههای زنده بودنشان، ارائه میدهد. هنری هارگریوز عکاس این مجموعه گفته است هدفش از گرفتن این عکسها دیدن آدمهایی بود که در آخرین وعده غذای خود به دنبال شادی کوچکی بودند. در هیچکدام از عکسها آدمی دیده نمیشود. فقط بشقابها هستند؛ تکهای مرغ سوخاری، زیتون، سیبزمینی، شیر، آبمیوه، استیک و... وقتی میدانی این آخرین غذایی است که صاحب آن بشقاب پیش از مرگ انتخاب کرده است، دیگر آن غذا معمولی نیست؛ این آخرین باری است که انسان میتواند با انتخاب غذایش درباره جهان نظر بدهد. در لحظهای که همه انتخابها از او گرفته شدهاند، هنوز میتواند بگوید: «این را میخواهم.»
بعد از دیدن این عکسها با خودم فکر میکنم اگر از من بپرسند آخرین غذایت چه باشد، چه جوابی میدهم؟ برای من که غذاهایی را کنار گذاشتهام، بیآنکه از آنها بدم بیاید و غذاهایی را خوردهام، بیآنکه دوستشان داشته باشم، شرایط متفاوت و انتخاب سخت است. شاید آن موقع هم خودم را غافلگیر کنم و به جای انتخاب غذایی برای خوردن، بخواهم فقط در معرض بوی دم کشیدن برنج قرار بگیرم. بوی برنجی که مرا ببرد به سمت یک خاطره قدیمی؛ سمت پدری که عاشق برنج بود و دیگر زنده نیست و مادری که برای کنار برنج، هنوز از نظر من، بهترین اردک شکمپر دنیا را میپزد.