پرسه در جای و جهانی دیگر، گشتوگذار در هزارتوی معنایِ مرگ و زندگی، با نثری که ردایی از مِه بر تن دارد، کارِ شاهرخ مسکوب است در هوای غزلهای حافظ شیرازی، در هستیِ بیت بیتِ آن غزلها.
مسکوب به دیوانِ خواجه سفر کرده، و در این سفر، دستِ ما را، مخاطبش را هم گرفته و با خود همراه کرده. او در جهانِ حافظ غرق است و ما نیز با او در این دریای بیکران غوطهوریم. ما پا به جهانِ آکنده از رازورزیِ مسکوب میگذاریم، ساکنِ کوی دوست میشویم و معنای تازهای از دوستی را فهم میکنیم، با مسکوب و حافظ مینشینیم و میخواهیم معنای جهان را، هستی و نیستی را، عشق و نفرت را، همهی مفاهیمِ ازلی و ابدی را معنا کنیم، آیا میتوانیم؟ بیشک نه، قرار هم بر این نیست، اما خوشهای به سهم خود میچینیم. در این جشن بیکران پرسهای میزنیم و بعد، تلاش میکنیم جورِ دیگری به آنچه هست و نیست، فکر کنیم؛ این کارِ مسکوب در «در کوی دوست» است.
شاهرخ مسکوب دلبستهی شاهنامهی فردوسی بود، این مهم با نگاهی سرسری به کارنامهی قلمیاش آشکار میشود: مقدمهای بر رستم و اسفندیار، سوگِ سیاوش، ارمغان مور، تنِ پهلوان و روانِ خردمند و... . عمری پای شاهنامه گذاشت و کوشید منظری نو به این نظمِ سترگ باز کند. مسکوب برای نوشتن دربارهی/از شاهنامه فرم جستار را برگزید، چنانکه در دیگر آثارش هم از این فرم استفاده میکرد، چنانکه تاریخ جستارنویسی در زبان فارسی، پیوندی عمیق و تنگاتنگ با نام و کارِ او دارد. مسکوب در جستارهای بلند و کوتاهش دربارهی شاهنامه کوشیده تا درعینحالی که حضور خود را در روایت نشان میدهد، به تحلیل عمیق فنی و مضمونی شاهنامه بنشیند، شاهنامه در اولویت است در کار مسکوب تا منِ راوی، بیشتر به جزئیات جهانِ زادهی فردوسی میپردازد تا جهانِ خودش، گرچه فرم مواجههی او بدیع است، اما درنهایت همهچیز به خود اثر، به خودِ شاهنامه معطوف میشود.
تمرکز کارنامهی نوشتاریِ مسکوب بر شاهنامهی فردوسی است، بیشترین آثار او حول محور این اثر میچرخند، اما دیگر کارهای او را میتوان به چند دسته تقسیم کرد؛ آثاری از او که مجموعهجستار یا روزنوشتهای شخصیاند، دربارهی خودش و دیگران: خواب و خاموشی، روزها در راه، در حالوهوای جوانی و... . بخشی دیگر که رسالههایی در ادبیاتاند: داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع، هویت ایرانی و زبان فارسی و... . بخشی دیگر فرمی داستانی دارند: مسافرنامه، سفر در خواب و... اینها نه همهی آثار او که تقسیمبندی شکلهای مختلف نوشتاریاش است.
در این میان، یک اثر، که درست در مرکزِ تحول فکری و کاریِ مسکوب هم قرار گرفته، وضعیتی بینابینی در کارنامهاش دارد. حالتهایی از همهی شکلهای نوشتاریِ او را در این اثر میبینیم؛ مسکوب در «در کوی دوست» اندکی از خودش مایه میگذارد، اندکی به دیوان حافظ نقب میزند و اندکی هم خودش و حافظ را میانجیِ سفری میکند به هستی، خودش میرود و ما را هم میبرد: «این رساله سفرنامهی مسافری است به کوی دوست. در این سفر بیتها و غزلها به منزلهی ستارههای راهنمایی بودهاند که مرد مسافر از یکی آهنگ دیگری کرده و راهش را پیموده است. هرچند «ستاره»ها از دوست میآیند، اما از آنجا که راه را خود برگزیدهام و به دلخواه در پای بوتهای و گلی تأملی کرده و در کنار چمنی یا زیر سایهای ماندهام و گاه، به صرافت طبع، راههای رفته را بازرفته و بازدیدهام، از آنجا که بر بال خیال خود نشستهام، اعتبار این رساله از حد سفرنامهی یکی از مسافران فراتر نمیرود.»۱1
در کوی دوست، عجیبترین متنِ شاهرخ مسکوب است، نمیگویم بهترین و یا مهمترین، مشخصا بر «عجیب» بودن این متن تاکید دارم؛ در این رسالهی بلند، مسکوب از خود، بیخود است، در عوالم دیگری سیِر میکند و مهمترین دغدغهی عمرش، یعنی مسئلهی مرگ و زندگی را درهم میآمیزد، حافظ بهانهی مسکوب است، او به حافظ پناه برده، چون هیچ پناهی جز حافظ برای بیپناهیاش پیدا نمیکرده، چون هیچ شاعری نظیرِ حافظ نمیتوانسته گستردگیِ مسئلهی مسکوب را در زبان فارسی دربربگیرد.
مسکوب کوشیده تا با سفری به جهانِ متکثر حافظ، به جهانِ درون خودش، به میدانِ منویات انسانِ تاریخی خودش سفر کند، چنین است که او حافظ را بیزمان و بیمکان میخواند و میبیند: «در غزل عارفانه و غنائی مکان فشرده و «عمودی» است. نگاه خواجه شیراز از تماشای زمین و آسمان به آن سوی جهان به وادی تاریکی و روشنائی، به سرزمین فراق و وصل پرواز میکند. و اگر از شهری و اقلیمی نام برد برای بیان حال است نه بیان ماجرا»۲2 یا در جایی دیگر میکوشد تا جنبههای غیرعرفانی و اجتماعی شعر حافظ را ببیند و بگوید و از این طریق، باز هم غزلهای حافظ را همهزمانی و همهمکانی جلوه بدهد: «حافظ فرد اجتماعی را به انسان جهانی بدل میکند. میدانیم که او کمتر از موقع اجتماعی ممدوحان خود، امیر و وزیر و حاکم و فلان و بهمان نام میبرد، بلکه از آنها بیشتر در مقام یار، محبوب، دوست و شاه خوبان و... سخن میگوید.»۳3 تمام این رساله به شیوهی تداعی آزاد توسط نویسنده پیش میرود، به همین خاطر گاه از شاخهای به شاخهای دیگر میپرد و میپریم، اما نگرشی واحد، همهی این شاخهها را بر یک خط نگه داشته است.
اینکه آیا میشد در کوی دوست را طور دیگری نوشت، یا اساسا مسکوب میتوانست این کتاب را طور دیگری بنویسد یا نه را نمیدانم، اهمیتی هم ندارد، ما با این کتاب همینطوری که هست روبهرو میشویم، همینگونه میخوانیم و در لحظههایش درنگ میکنیم.
ما هم سفر میکنم به جهانی که مسکوب به رویمان گشوده است. مسکوب اغلب به فارسیِ سهلوممتنعی مینویسد، تورق آثارش این ادعا را به چشمبرهمزدنی ثابت میکند، اما آیا در کوی دوست هم چنین است؟
نثرِ این کتاب از دیگر آثار او متفاوت است، به دشواری پیش میرود، نیاز به بازگشتن و دوبارهخوانی دارد. مرگ و زندگی مفاهیمی پیچیدهاند و به بلندای تاریخِ بشر، همیشه مسئلهی بشر بودهاند، بنابراین مصافِ با چنین مفاهیمی دشوار است، و مسکوبِ میانسالِ آن سالها (حوالی انقلاب) احتمالا در اوجِ آشفتگیهای شخصی و اجتماعیاش، چنین مواجههی دشواری با این پدیدهها داشته، این نثر پیچیده در مصاف با جهانی تودرتو شکل گرفته است.
باید در این لحظه، در لحظهی نثر مسکوب و ابیاتِ حافظ درنگ کنیم تا بتوانیم همراه کتاب پیش برویم، جهانِ غزلهای حافظ سطحی و دستیاب است؟ بیشک نه، اگر چنین بود از پس این قرنها، هنوز و هر روز، پای تفسیر و تحلیل بیت بیتِ غزلهای او نمینشستیم، بنابراین سفر به جهان غزلهای او با نثر مسکوب هم راحت نخواهد بود. دقیقتر بگویم، نثر مسکوب پیچیده است، نه به این معنا که صقیل نوشته یا شیوهی بیانش را عوض کرده، نه، پیچیدگی نثر او، از تودرتوییِ جهانِ حافظ به انضمام تحلیلی که مسکوب بر آنها استوار میکند و از آنها بیرون میکشد، ناشی میشود.
حرفِ حافظ و حرفِ مسکوب مشخص و صریح است، اما فضای خالی بین حرفِ این دو نفر را جهانی از معانی ازلی و ابدی پر میکند و همین، دشواریِ کارِ خواندن در کوی دوست است.
مسکوب ابیات حافظ را تفسیر نمیکند، تحلیل هم، او اصلا قصد ندارد معانی ابیات حافظ را برای ما بشکافد، این کاریست عبث، بیهوده و بیمعنا برای مسکوب، چنان که خودش مینویسد: «باری شرح اصطلاحات و تفسیر مفهومهای دیوان، هرچند بیگمان به فهم محتوای شعر کمک میکند اما راهی به رمز اندیشهی بینای شاعر نمینماید. و این رمزی نیست که یکی بیاید و شگرد آن را بیابد و بگشاید و کار تمام شود. فکر حافظ رنگینکمانی است که نوردیدهی هر صاحبنظری زیروبم و سایهروشن تازهای دارد، شعبدهی نور رنگین است در آسمان چشم تماشاگران و هر چشمی در حد توانائی دیدش در طیفهای متغیر رنگهای اصلی نفوذی میکند. در این حال دید دل خود را در فضای این رنگینکمان پرواز دادن و با نور سفر کردن شاید راهی باشد به درون این گردونهی بسیار نقش و کوشش برای دریافتی رازگشا.»۴4
پس مسکوب چه میکند؟ او جهانِ خودش را میسازد، در همسایگی جهانِ حافظ، حافظ همسایهی مهربانیست، اهل دوستی و مراوده، و مسکوب برای ساختنِ فضا و محیط پیرامون خود از او مدد میجوید و مفاهیمی را گاه از غزلهای حافظ به عاریت میگیرد برای بیان و تبیین جهانِ خودش، مسکوب را کاری به کارِ تفسیر این بیت و آن مصرع نیست، او در پیِ معنا بخشیدن به جهان خودش، به جهانِ حافظ گره میخورد؛ تمام بحث بر سرِ دیدن هستی و نیستی است، همین و بس.
در کوی دوست، حافظ مراد است، مرادی خردمند، حیوحاضر، نه گوشهنشین. و مسکوب مرید است، او پا به هیاهوی جهان حافظ گذاشته، اینجا اما، او نیز مریدی چشموگوشبسته نیست، خاکسار است، اما پیوسته در گفتوگو با ایدهها و اندیشههای مراد، بیوقفه شک میکند، میپرسد، درنگ میکند و باز به راه ادامه میدهد، گاه بیتی را به چالش میکشد و گاه غزلی را دستمایهی حرفی میکند. اما این مرید، این مرد دو زانوی ادب نشسته، قرار نیست هرچه مراد میگوید را معنا کند، نه، این مرید از این قسم کسالتهای ادبی دور است، او بر مفاهیم غزلهای مرادش درنگ میکند و بسطشان میدهد تا به هر لحظهی هستی. میکوشد حافظ را، هستیشناسیِ غزلهای حافظ را معنا کند، نه تک تک ابیاتش را، نه دانه به دانهی غزلهایش را، گهگاهی شاهدمثالی از بیتی و غزلی میآورد، اما فقط محض نمونه ولاغیر. مرید-مسکوب، در محضر مراد-حافظ نشسته است تا در گفتوگویی جهان را معنا کنند، و ما نظارهگر این دیالوگ هستیم، دیالوگی بین بیتبیتهای زندهی حافظ و گسترش ایدهها و اندیشههای شاهرخ مسکوب.
در کوی دوست به دلایلی خارج از متنِ کتاب، آنچنان که باید و شاید دیده و خوانده نشد، چرا؟ چون اتمسفر حاکم بر کتاب، حالوهوایِ نوشتار مسکوب، با اوضاع و احوالِ زمانهی انتشار کتاب، همخوان که نبود هیچ، بلکه به راهی خلافِ وضع موجود میرفت، از زبانِ خودش بخوانیم: «بالاخره دیروز در کوی دوست از چاپخانه بیرون آمد. چندتاییش هم به دست من رسید. یک وقتی ترس برم داشته بود که نکند بمیرم و کتاب ناتمام بماند؛ موقع جراحی زخم معده در لندن که تقریبا کتاب به نیمه رسیده بود. میترسیدم بشریت از چنین شاهکاری بینصیب بماند! الان کتاب با روحیهی فعلی اجتماع ایران سازگار نیست، پرت است و بوی نا میدهد. مثل سیبزمینی مانده است، اما اگر مدتی بگذرد این بو میپرد و این محصول جوانههایش را خواهد زد. گمان میکنم کتابیست که احتیاج به زمان دارد تا جا بیفتد.»۵5 بدیهی و طبیعیست که در بستر جامعهای که میرود تا برای انفجار بزرگ، برای انقلاب آماده شود، این جنس نگاه هستیشناسانه به هر متنی، حتی حافظ، خریدار و خواننده نداشته باشد، و بعدش هم که انفجار رخ میدهد، طبیعتا چه وقتِ این حرفهاست؟ حافظ، حافظ شیرازی حتی در متن انقلاب هم نفس میکشد و زنده است، اما نه با چنین تفسیر و تأویلی که مسکوب از آن به دست میدهد. فصل، فصلِ حافظ شورشی بود، نه ریزنگر در جزئیات هستی. زمانهی حافظِ «گویند رمز عشق مگویید و مشنوید/ مشکل حکایتیست که تقریر میکنند» بود، نه حافظِ «کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز/ تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان.»
در کوی دوست البته در زمانِ خودش، اما از طرفِ آدمی که از هیاهوی زمانهی ایران دور بود و جایی بیرون از دایرهی انفجار بزرگ نشسته بوده، یعنی توسط یوسف اسحاقپور، جستارنویس و اندیشمند، در پاریس تحسین شد، اسحاقپور دوستِ روزهای در راهِ مسکوب بود، خود مسکوب از قول او مینویسد: «دیروز اسحقپور تلفن کرد. کتاب به دستش رسیده و خوانده بود. برای همین تلفن کرد. خیلی گفت. اقلا ده دقیقه یک نفس گفت و من گوش میکردم و حظ میکردم. خلاصه این که گفت یکی از بهترین کتابهایی است که خوانده است. این حرف از آدم کتاب خوانده و تیزبینی مثل او تمجید و ستایش فوقالعادهای است. تمام خستگی و کشاکشهای روانی دردناک موقع نوشتن، در رفت... خواست و اراده خواننده هوشمند –حتی وقتی مخالف باشد- الزامآور است و نویسنده را تسلیم میکند. ولی به خودم هشدار دادم که حواسم جمع باشد و حرفهای او را خیلی به جد نگیرم وگرنه خر میشوم.»۶6
مسکوب پردهی آخر را، نهایتِ خواست و نیتش را در فصل پایانی کتاب آشکار میکند؛ حافظ را از پهنهی هستی، به پهنهی شعر میکشاند، گرچه در تمامِ طول کتاب بدهبستان و رفتوآمد هستی و شعر برقرار بود و این دو از هم جدا نبودند (و مگر اصلا جدا هستند؟) اما در انتهای کار، مسکوب پای در زمینِ سیال شعر میگذارد و همانجا پرسه میزند. ما نیز همراهِ او به عالم جادویی خیال، به لحظاتِ وهمآلود شعر، به آنجا که خواب میبرد ما را میرسیم، به شعر، به تعریف شعر، آنهم به واسطهی حافظ شیرازی، حافظی که تا آن لحظه جهان را به میانجی غزلهایش، مسکوب برای ما روایت کرده بود، حالا انگار او میخواست به ما بگوید، جهانِ ما، همین شعر است، همه یکسر شعر است و هیچ نیست جز این، و این شعر را میتوان به واسطهی غزلهای راز-ورزانهی حافظ معنا کرد، جهان را با غزلهای او میشود فهمید و جهان، مگر چیست به جز شعر؟
اینگونه است که سفرِ مسکوب و درواقع سفرِ ما به میدانِ معنای هستی، به معنای شعر میرسد، به آنجا ختم میشود و ما تا ابد در اوهامِ شعر غوطهور میمانیم: «اما شعر فریب است زیرا بازی است نه حقیقت واقع، از بودنیها گرتهای برمیدارد و سپس قانون و کارکرد آنها را تغییر میدهد و به صورتی بدیع جلوهگرشان میکند، آنچه در کارگاه آفرینش گذشته است در کارگاه خیال او باز میگذرد. جهان شعر نمایشی است از جهان اما با نمایشنامه، صحنهآرائی و بازیگرانی که شاعر خود برگزیده و در عالم خیال پرداخته و سپس نقش آن را بر پرده عالم افکنده و به واقعیت عالم نمود و جلوهای دلخواه بخشیده است. او حقیقت حاضر اما نیافتنی خیال را در جسم چیزها و «تصورات جسمانی» -تصوراتی چون ایمان کور و تعصب نادان که از فرط ریشه و رسوخ گوئی با جسمشان در جسم ما فرو رفتهاند- دمیده و جسمانیت عبوس و استوار آنها را به بازی گرفته است. شعر «تقلید» باژگونه اما ساحرانهی پدیدههاست چندانکه نهتنها نمونهی بدل را اصل مینماید، بلکه ما را از «اصل»، از آنکه هست –و آنچنان است که هست- فارغ و در جستوجوی «عالمی و آدمی دیگر» روان میکند.»۷7
1.در کوی دوست، شاهرخ مسکوب، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم ۱۳۸۹، ص ۱۳.
2.همان، ص ۱۴۶.
3.همان، ص ۱۸۲.
4.همان، ص ۵۴ – ۵۵.
5.روزها در راه، شاهرخ مسکوب، یادداشت ۲۴/۱۲/۵۷.
6. همان، یادداشتِ ۱/۲/۵۸.
7. در کوی دوست، شاهرخ مسکوب، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم ۱۳۸۹، ص ۲۵۵.