یوکیو میشیما (۱۹۲۵-۱۹۷۰) شناختهشدهترین نویسنده از میان نویسندگانی است که پس از جنگجهانی دوم در ژاپن پدیدار شدند. آثار او بیش از هر نویسندهی دیگری از آن نسل در خارج از ژاپن چاپ و منتشر شد. میشیما اولین رمان خود را وقتی وارد دانشگاه توکیو شد به پایان رساند. در ادامه رمانهای زیادی خلق کرد (حدود بیست و سه رمان، که آخرین اثر او در روز مرگش در ۲۵ نوامبر ۱۹۷۰ کامل شد)، و همینطور بیش از چهل نمایشنامه، بیش از نود داستان کوتاه، چندین جلد شعر و سفرنامه، صدها مقاله و یک فیلم (با نام وطنپرستی) از او به جا مانده است. او، که تحتتأثیر مطالعات عمیقش در زمینهی ادبیات اروپایی بود، برای مردم سرزمین خود فضایل باستانی ژاپن را بازگو میکرد و خواستار بازگشت به آن فضایل بود. او انسانی بسیار منضبط بود و رژیم سخت بدنسازی و هنرهای رزمی را در پیش گرفت. وی در چهل و پنجسالگی، هنگامی که در اوج زندگی حرفهای و سرزندگی بود، در پی اعتراض به وضعیت موجود کشورش به روش سپوکو، نوعی روش خودکشی سنتی ژاپنی، به زندگی خود پایان داد.
زیبارویان باید در جوانی بمیرند و بقیهی آدمها باید تا آنجا که میتوانند عمر کنند. متأسفانه، ۹۵ درصد اوقات مردم برخلاف این رویه فکر میکنند. زیبارویان تا هشتادوچندسالگی عمرشان را کش میدهند و احمقهای زشت در بیستویکسالگی میافتند و میمیرند. زندگی هیچگاه بر اساس نقشههای ما پیش نمیرود؛ و ما، که زنده میمانیم، باید شاهد این نمایش طنزآمیز باشیم.
در اساطیر یونانی میخوانیم که آشیل مجبور شد بین زندگیای طولانی و بدون افتخار و مرگی باشکوه در جوانی یکی را انتخاب کند. او، بدون لحظهای تردید، دومی را انتخاب کرد. اگر در آغاز زندگی به انسانها حق انتخاب داده شود، مطمئناً انتخاب هر انسانی، غیر از انسانهای بیاحساس، گزینهی دوم خواهد بود.
همهی ما در اعماق قلبمان این آرزو را داریم که داستان زندگی ما در یک آهنگ— یا مثل اسکندر مقدونی در سنگ— جاودانه شود. بر اساس فرمان اسکندر، تمام مجسمههایش فقط به شکل و شمایل او در بیستویکسالگیاش ساخته میشدند. از شانس و اقبال او بود که درست پس از سیسالگی درگذشت، اما اگر همهچیز خراب میشد و تا هفتادسالگی به زندگی ادامه میداد، اختلاف فاحش بین شکل او در مجسمههایش و پیرمردی که این دنیا را ترک میکرد باعث میشد شاهد طنزی تلخ باشیم. اسکندر به اینکه آشیل را الگوی خود میدانست شهرت داشت و تمام زندگی خودش را با افسانهی آشیل میسنجید. او هم آرزو داشت در جوانی بمیرد و میدانست که جوانمرگشدن مناسب شخصیت اوست.
در مورد اینکه آیا مرگ جیمز دین نوعی تصادف رانندگیِ معمولی بود یا خودکشی نظرهای متنوعی وجود دارد. به نظر من، همه با هم اتفاقنظر داریم کسی که رؤیای مرگ را در سر نمیپروراند ممکن نیست با اتومبیل پورشهاش برای شرکت در یک مسابقهی اتومبیلرانی از تمام چراغقرمزها رد شود. جملهای از هوگو فون هوفمنستال وام میگیرم که دربارهی سرنوشت غمانگیز اسکار وایلد میگوید: «این اشتباه است که همهچیز را به سطح یک فاجعه پایین بیاوریم.» من اطمینان دارم که جیمز دین به خاطر چیزی باسرعت به پیش میرفت که در تمام زندگیاش به دنبال آن بود، چیزی که برای دستیافتن به آن به دنیا آمد. مرگ غمانگیز او در واقع پیروزیای تمامعیار بود.
من هم همین کشش به سمت مرگ را احساس میکردم. وقتی پسربچهی کوچکی بودم، عمیقاً تحتتأثیر مرگ رِیمون رادیگه در جوانی قرار گرفتم. زمانی مطمئن بودم که مانند او در بیستسالگی، پس از خلق شاهکاری برای رقابت با اثر او، میمیرم و اطمینان داشتم که مرگ من هم به همان اندازه باعث سوگواری دیگران میشود. اما اشتباه میکردم، زیرا اقبال من اینگونه نبود. فقط عدهی خیلی کمی از رماننویسان میتوانند از مرگ در دههی بیست زندگی فرار کنند. برای من هم این اتفاق رخ نداد. من به زندگی ادامه میدادم و رمانها را پشتسرهم مینوشتم، که در نوع خودش طنز تلخی بود؛ اما اگر در بیستسالگی میمردم، این سرنوشت طنزآلود هرگز رقم نمیخورد. شاید بتوان گفت مرگ از سرِ من گذشت. انگار فرشتهای نگهبان داشتم.
شرایط لازم برای مرگ در جوانی آسان به دست نمیآید. اول، شما باید برای این نقش کاملاً مناسب باشید. و دوم، نیکبختی باید نقش خود را در رخدادن مرگ در جوانی ایفا کند. جیمز دین نمونهای کامل از بهبارنشستن این دو شرط است.
مهارت بازیگری بیستوچندساله چیزی نیست که زیاد بتوان دربارهی جزئیات آن صحبت کرد، و چهرهی دین، در عین زیبایی، در حد مقایسه با آدونیس یا آنتینوس نبود. اما او فوقالعاده حساس بود، رفتار و بیانی پرخاشگرانه داشت که مظهر آن مرحله از زندگیاش بود، رفتاری تقریباً غیرطبیعی داشت، حالتش شبیه هیولایی نابالغ بود که از شدت عصبانیت به خودش میپیچید، شانههایش را طوری بیاعتنا بالا میانداخت که انگار دستهایش مادرزادی مشکل دارند، و لبخندی تلخ و پسرانه بر لبهایش بود. اگر مرگ با سرعت کمتری به سراغ او میآمد، تمام اینها خیلی زود محو میشدند، چرا که دین بازیگر و در عین حال ستارهی سینما بود و روی لبهی تیز حرفهی بازیگری راه میرفت که حرفهای بسیار نامهربان است. آیا با این شرایط واقعاً امکان داشت او، که هنرمندی بیاعتنا به همهچیز بود، در سالهای آینده دچار بلوغی تدریجی شود و همچنان از روند لذت ببرد؟ تنها چیزی که از آن اطمینان داریم این واقعیت است که در این حرفه بالاخره او هم آلوده میشد.
آلبِر تیبوده یک بار دربارهی ریموند رادیگه چنین نوشت: «گل محبوبی که یک سال بیشتر عمر نمیکند، همان که زیباترین گل در تمام فرانسه است، بر فراز قلهای مملو از خیانت رشد میکند.» در مقایسه با رادیگه، دین حتی از «زیباترین گل در تمام فرانسه» هم زیباتر بود و در جایگاهی هزاران بار خطرناکتر از جایگاه رادیگه قرار داشت.
درک ذهنیت عامهی مردم کاری مشکل است. تماشاگران سینما تابهامروز عدهی بیشماری «چهرههای تازه و جوان» را آلوده کرده و آنها را پایین کشیدهاند. یک سال پس از مرگ دین، کسانی که اگر زنده بود خودشان او را به ویرانی میکشاندند هنوز از مرگش ناراحتاند. اما آیا واقعاً مایهی شرمساری است که دستان آنها برای لکهدارکردن او هرگز فرصتی نیافتند؟ آیا واقعاً باعث ناراحتی است که او به اندازهی کافی عاقل بود تا اولین حرکت را خودش انجام دهد، خودش رهبر زندگیاش باشد و فراتر از دسترس تودههای ویرانگر اوج بگیرد؟ مردم معیار ما برای گذر بیرحمانهی زمان هستند و زمان پیروزِ همیشگی است، اما هرگز نمیتواند خاطرهی این شکست خاص، شادیبخش و گرانبها از جیمز دین را از بین ببرد.