icon
icon
بخشى از لوکیشن سریال بیگ بنگ تئورى
بخشى از لوکیشن سریال بیگ بنگ تئورى
مواجهه
نظریه‌ی شروعِ دنیای آزاد
نویسنده
فاطمه صادقی
7 شهریور 1403
بخشى از لوکیشن سریال بیگ بنگ تئورى
بخشى از لوکیشن سریال بیگ بنگ تئورى
مواجهه
نظریه‌ی شروعِ دنیای آزاد
نویسنده
فاطمه صادقی
7 شهریور 1403

موجِ تماشای سریال‌های خارجی در ایران، باب جدیدی در زندگی هر کسی ایجاد کرد. از تقویت زبان و دوره‌ی تدریس زبان انگلیسی همراه با سریال فرندز گرفته تا تم تولد به سبکِ گیم آف ترونز. هر کس، به‌نوعی، سهمی از دنیای جدید را تجربه می‌کرد. فصل جدیدی از مواجهه با دنیای آزاد شروع شده بود، که حتی انتظار رسیدن زمستانش نیز جذاب و پرمخاطب بود.

برای من، این ماجراجویی جدید حکمِ دریانوردی را داشت که توی دوربین چشمی‌اش ساحل را دیده و با طیبِ خاطر منتظر است کشتی لنگر بیندازد. اولین سیتکام (situation comedy) زندگی‌ام را تابستان بعد از کنکور دیدم و همان‌جا اسیر و بنده‌ی دنیای جدید شدم. پایم به خشکی رسیده بود و ذره‌ذره در حال کشفِ سرزمینی ناشناخته بودم. عطشم از قبل هم بیشتر شده بود، اولین سریال به تورِ گردشگریِ یک‌روزه‌ای می‌مانست که هول‌هولکی چند نقطه‌ی معروف و دیدنی را نشانتان بدهند و قبل از اینکه بتوانی درک عمیق‌تری را تجربه کنی می‌بایست جمع می‌کردی و برمی‌گشتی به همان سرزمین خودت. لازم بود باز هم بدانم، نقطه‌های سیاه و سفید و خاکستری و اصلاً همه‌ی طیف‌های رنگ را تجربه کنم.

دوران دانشجویی، به لطف اجتماع بی‌نظیر خوابگاه، سیتکام مورد علاقه‌ام را پیدا کردم و از فصل پنجم تا انتهای فصل دوازدهمش را، هر پنجشنبه، می‌دیدم و بیست دقیقه‌ی جادویی را با سریالِ نظریه‌ی بیگ بنگ تجربه می‌کردم. مسیر و اکتشاف این ‌بار متفاوت بود. من هم، مثل بقیه، انتظار هفتگی را برای فهمیدن سرانجام کاراکترها تجربه می‌کردم. همزمان با دیدن سریال، راجع به آن توییت می‌کردم و با باقی بیننده‌ها در ستودن و نقد و اشک‌ها و لبخندها همراه می‌شدم. همراه با شلدون و پنی و لئونارد بزرگ می‌شدم و رشد می‌کردم، و همچنان که شخصیتم تغییر می‌کرد، مسائل را متفاوت می‌دیدم. فضای سریال فضای مورد علاقه‌ام در واقعیت بود. مثل آنها طرفدار هری پاتر و جنگ ستارگان و ارباب حلقه‌ها بودم. کار، به‌عنوان محقق، در دانشگاه آرزویم بود و بحث در مورد تفاوت زامبی و گرگینه و تقلید نبرد ارباب حلقه‌ها با سس‌های روی میز بهترین قسمت روزم به حساب می‌آمد. کاراکترها باورپذیر بودند و نزدیک به دنیای واقعی. لباسِ تکراری می‌پوشیدند. تی‌شرت و شومیزهای معمولی تنشان می‌کردند و آخر هفته‌شان به بِرد گیم و لگو می‌گذشت و مثل شخصیت‌های باقی سریال‌ها مستقیم از روی جلد مجله‌ی وُگ نیامده بودند.

همه‌چیز برایم ملموس بود، صرفاً یک سیتکام امریکایی نبود، سبک زندگی‌ای بود که بعضی لحظاتش را می‌توانستم در واقعیت تجربه کنم. اجازه می‌داد فراتر از آنچه هستم باشم. کمیک بوک خواندن را تجربه کنم یا برای خریدن اتفاقی اکشن‌فیگورِ شخصیت اسپاک از سریالِ پیشتازان فضا، که انگشتان دست راستش را به هم چسبانده و بین انگشتان دوم و سوم فاصله انداخته بود تا حرکت معروفش را نشان بدهد و آرزوی زندگی طولانی و موفقیت برای بقیه بکند، از شهر کتاب آن‌قدر هیجان‌زده شوم که در جواب نگاه متعجب دوستم فقط بگویم: «اگر شلدون اینجا بود، قطعاً درک می‌کرد.»

برنامه‌ای که برای زندگی‌ام چیده بودم برخورد و نگاهم به سریال را در طول زمان تغییر می‌داد. قرار بود برای دکترا از ایران بروم و مثل شخصیت‌های سریال، به‌عنوان محقق، در دانشگاه کار کنم و حتی شاید آخر هفته‌ام را در فروشگاهِ کمیکی مشابه فروشگاهی که در سریال بود می‌گذراندم. درک وجوه واقعی تصاویری که یک عمر از طریق صفحه‌ی لپ‌تاپ و گوشی از سر گذرانده بودم تجربه‌ی زیست متفاوتی داشت. اینکه یک پدیده را چندین سال بشناسی و زیروبمش را بدانی، ولی هیچ‌گاه به‌طور انسانی تجربه‌اش نکرده باشی و حضور واقعی در آن نداشته باشی، انسان را دچار تعلیقی می‌کند که هر چقدر واقعیت فضای اطرافت را دوست نداشته باشی آزاردهنده‌تر می‌شود. حالتِ صفر و صدی ندارد و نمی‌توان آن را کاملاً بد یا خوب دانست. مثلاً اینکه در سفری اتفاقی کتابفروشی جذابی را ببینی و چندین ساعت به کشف گوشه‌گوشه‌اش بپردازی و حتی حین صحبت با فروشنده در مورد کتابی که دنبالِ آنی متوجه شوی که او هم فلان کتاب را خوانده و در مورد بهمان رمان با تو هم‌نظر است و لحظه‌ای فراموش‌کنی کجایی و حس‌ کنی با دوستی قدیمی راجع به علایقت مکالمه‌ی جذابی داشته‌ای و وقتی چند ماه بعد، هنگام خواندن بیوگرافی‌ای از نویسنده‌ای ژاپنی، اسم کتابفروشی‌ای را به طور خاص ببینی و معنی اسم و قصه‌ی پشتش را بفهمی، امتیاز بالایی می‌گ‍یرد. یا اگر از سر خستگی به کافه‌ای پناه ببری و متوجه شوی کافه‌‌ای موروثی است و هزار و یک قصه‌ی نهان دارد و نسل‌های مختلف از آدم‌های دنیا طعمِ قهوه و چیزکیکش را تجربه کرده‌اند، آن‌گاه این حس بهت دست می‌دهد که گربه‌ی شرودینگر را زنده درون جعبه پیدا کرده‌ای.

ولی گاه واقعیت تلخ‌ترین وجه خود را به تو نشان می‌دهد و حالی‌ات می‌کند که چقدر از دنیای فیلم و سریال و آرمانشهرِ ذهنی‌ات دوری. به واقعیت بازمی‌گردی و درمی‌یابی قرار نیست دکترا را در دانشگاه معتبر خارج از کشوری بخوانی و کار تمام‌وقت و فشار درس و عذاب همیشه در راه‌ بودن وقتِ سر خاراندن به تو نمی‌دهند چه برسد به بازی‌کردن با بِرد گیمی که گوشه‌ی اتاقت خاک می‌خورد.

آخر هفته‌ها، قرار نیست به معاشرت با دوستانت بگذرد و به لطفِ زندگی در پرت‌ترین نقطه‌ی دنیا از همه‌شان، حداقل، هزار کیلومتر دورتر زندگی می‌کنی. اینجاست که متوجه می‌شوی صرف دیدن جزیره از دوربین چشمی کفایت نمی‌کند و قوانین بین‌الملل، نسبت به دوران کریستف کلمب، تغییرات زیادی کرده و همین‌جوری نمی‌شود لنگر انداخت و خوش‌خوشان روی خاکِ کشور بیگانه قدم زد.

ولی هر اندازه هم که وجه تاریک ماجرا جدی باشد، نمی‌تواند مانع سفر ذهنی و رؤیاپردازیِ تو شود. شاید نشود کل واقعیت را تجربه کرد، ولی همیشه امکان مواجه‌شدن با بخش‌های فرعیِ آن وجود دارد.

در حال بارگذاری...
بخشى از لوکیشن سریال بیگ بنگ تئورى

چیزی که در این ‌بین همواره غلغلکم می‌داد و عمیقاً دوست داشتم تجربه‌اش کنم مواجهه‌ی تماماً فیزیکی بود. اینکه بخشی از دنیایی را که سال‌ها از دور تماشا کرده بودم و از پشت ویترینِ سیزده اینچی نیم‌نگاهی به آن انداخته بودم درک کنم. یعنی ارتباط کلامی برقرار کنم و فرازوفرود موقعیت را بچشم. ولی خب ایرانی‌بودن دست آدم را برای هر نوع تجربه‌ای می‌بندد و به طُرقِ مختلف یادآور می‌شود، همین که هنوز می‌توانی از پشت ویترین تماشا کنی باید کلاهت را بیندازی بالا و هرآینه ممکن است همین را هم از دست بدهی. تا اینکه چند ماه پیش در سفری شانس این را پیدا کردم که پا را از گلیم ایرانی بودنم فراتر بگذارم و سرک کوتاهی بکشم.

بعد از یک روز طولانی گشت‌وگذار، خسته و گیج، گوشی‌به‌دست، صفحه را اسکرول می‌کردم تا رستورانی معقول و با امتیازی مناسب پیدا کنم. از جستجوی بسیار کلافه شدم و سر بالا آوردم و چشم چرخاندم، به‌ هر حال رستوران هر قدر هم امتیازش بالا باشد و نقدِ مثبت گرفته باشد، تا ظاهرِ چشم‌فریب نداشته باشد برای من مورد قبول نیست. چشمم به لوگوی آشنایی خورد و دوباره همان ذوقِ قدیمی همان حس اشتراک با باقی مردم دنیا به سراغم آمد. رستورانی که چندین سال کاراکترهای محبوبم برای غذاخوردن در آن دور هم جمع می‌شده‌اند، و گاه‌و‌بیگاه توی کتاب و فیلم‌های دیگر هم اسمش را شنیده بودم یافتم. دیگر مطمئن بودم که قرار است بهترین گوشتِ قلقلیِ دنیا را اینجا بخورم و برای دسر گزینه‌ی جذابی منتظرم است: «چیزکیک فکتوری». این همان رستورانی‌ است که پنی، چندین سال، در آن پیشخدمت بود. ذوق‌زده داخل شدم و از شانس خوبم یک میز عالیِ روبه‌دریا نصیبم شد. پیشخدمت که آمد، جمله‌ی معروفِ پنی را تکرار کرد. همه‌چیز واقعی بود، نه صرفاً یک نسخه‌ی مشابه یا یک کپیِ فیکِ چینی که افتاده باشد گوشه‌ی خاک‌خورده‌ی مغازه‌ای. وجهی را تجربه می‌کردم که نیازمند تمام‌قد حضور فیزیکی‌ام بود. نسخه‌ی باکیفیت و زبان اصلی که، به صورت اختصاصی، برای من اکران شده بود. همه‌چیز حاضروآماده جلو چشمانم رژه نمی‌رفت. باید حرف می‌زدم و با لهجه‌ی فرانسوی پیشخدمت سروکله می‌زدم تا منظورش را متوجه می‌شدم. خبری از زیرنویس نبود، نمی‌توانستم پاز کنم یا بزنم عقب، در لحظه باید متوجه می‌شدم و مکالمه را به نفع رسیدن به یک غذای خوشمزه پیش می‌بردم. سورچرانی‌ام وقتی کامل می‌شد که منوی دسر را می‌آورد و من، که از قبل به منو مسلط بودم، فاتحانه جذاب‌ترین و خوشمزه‌ترین و بزرگ‌ترین چیزکیکِ عمرم را، به همان شدت شیرینیِ دسرهای آمریکایی، می‌خوردم. حالا دیگر چیزکیکِ فکتوری صرفاً اسم رستورانی در سریال نبود و وجه انسانی پیدا کرده بود: غذایش را امتحان کرده بودم، به همراهم غُر زده بودم که چرا سرویس‌دهی‌شان این اندازه کُند است. از منظره لذت برده بودم. و حتی برای پیشخدمتش انعام هم گذاشته بودم و در بخش نظرهای اپلیکیشن در موردش نظرِ مثبت نوشته بودم و به او امتیاز بالایی داده بودم.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد