icon
icon
تهران، دهه‌ی هفتاد شمسی، عکس از چیپ هایرز
تهران، دهه‌ی هفتاد شمسی، عکس از چیپ هایرز
برای او که نامش را نمی دانم
این متن رتبه‌ی پنجم دعوت‌نامه‌ی چهارم نویسندگی در بخش در قاب را کسب کرده است.
نویسنده
مینو جانمحمدی
تاریخ
28 خرداد 1404
زمان مطالعه
7 دقیقه
تهران، دهه‌ی هفتاد شمسی، عکس از چیپ هایرز
تهران، دهه‌ی هفتاد شمسی، عکس از چیپ هایرز
برای او که نامش را نمی دانم
این متن رتبه‌ی پنجم دعوت‌نامه‌ی چهارم نویسندگی در بخش در قاب را کسب کرده است.
نویسنده
مینو جانمحمدی
تاریخ
28 خرداد 1404
زمان مطالعه
7 دقیقه

شاید به خاطر نیاوری، ولی یک بعدازظهر بهاری سال 1374دختری دبیرستانی با روپوش مدرسه و مقنعه‌ی درازی که تا مچ دست‌هایش پایین می‌آمد و کوله‌پشتی بزرگی که به دوشش بود بالاخره بر کمرویی‌اش غلبه کرد و از دو پله‌ی کوتاه کتابفروشی بالا آمد. دستگیره‌ی در را چرخاند و با صدای زنگی وارد مغازه شد. کتابفروشی‌ای که تازه زیر پل کریمخان باز شده بود و در مسیر هر روزه‌ی خانه تا مدرسه‌اش بود. اولین کتابفروشی شبانه‌روزی تهران. وقتی وارد شد، او را ندیدی چون مشغول چیدن کتاب‌های تازه توی قفسه‌ها بودی. اما وقتی او در برابر حجم کتاب‌هایی که نمی‌شناخت دست و پایش را گم کرد و قطورترین کتاب روی میز را انتخاب کرد، کتابی از آنتونیو گرامشی (احتمالاً به دلیل اسم بامزه‌اش که بی‌شباهت به قهرمان کتاب‌های کمیک نبود)، توجهت به او جلب شد. از او پرسیدی چه شد که این کتاب را انتخاب کرده و او با صدایی آهسته چیزی گفت که درست نشنیدی و وقتی دخترک بدون خداحافظی و بادستپاچگی از مغازه خارج شد، به دوست یا همکارت که پشت دخل بود گفتی: «همینا. همین نسل ما رو نجات می‌دن.»

حتماً ویترین خوش‌آب و رنگ مغازه را به یاد می‌آوری. کتاب‌های رنگی چیده‌شده روی سطح سفید تضاد عجیبی با خیابان‌های خاکستری آن روزها داشت، روزهایی که تنها نشان رنگ در شهر کرکره‌های مغازه‌ها بودند که مورب رنگ زده شده بودند به پیشنهاد شهردار که می‌خواست شهر را زیبا کند. نمی‌دانم یادت هست روزهایی را که دخترک جرئت کرد بیشتر در کتابفروشی بماند و دل سیر به کتاب‌ها نگاه کند. بعدازظهرهای بعد از مدرسه، تنها تفریح دخترک همین بود. تو خودت را به کار مشغول می‌کردی و وقتی کاری نبود کتابی می‌خواندی تا حضورت ناامنی ایجاد نکند و او با خیال راحت کتابش را انتخاب کند. اما کم‌کم متوجه سردرگمی او شدی که هر بار یا دست خالی از کتابفروشی بیرون می‌رفت یا یک کتاب جدید با چاپ بد از آگاتا کریستی برمی‌داشت. یک روز کتاب شعری را که دوستت نوشته بود به او دادی و از او خواستی آن را بخواند. به او گفتی که دوستت شاعر بی‌نظیری است. دوست شاعرت گفته بود: «بگذار آفتاب از چهارسو بتابد، تا ندانم در کجای زمینم.» و شعری نوشته بود برای برادرش که کارون تمامش را پس نداده بود. شعرها عجیب به دل دخترک نشست. در تنهاییِ زنگ تفریح‌های مدرسه، شعرها را زیر لب زمزمه می‌کرد و بعد از یک هفته تقریباً تمام کتاب را از بر شده بود. وقتی این را شنیدی، می دانستی که کتاب بعدی که به او می‌دهی چیست.

تو قطعاً نمی‌دانستی، ولی دخترک هر روز به شوق کتابفروشی زیر پل از در مدرسه به‌شتاب بیرون می‌زد. مدرسه‌ای که به‌اجبار در آن رشته‌ی ریاضی‌وفیزیک می‌خواند. جایی که همه فقط در فکر رتبه‌ی کنکورشان بودند و کسی برای دوستی وقت نداشت. مدرسه‌ای که آرزو می‌‌کرد کاش زودتر تمام شود. اما وقتی وارد کتابفروشی می‌شد، انگار در دنیای دیگری بود. تو نگاهی به قفسه‌های کتاب می‌انداختی و دست می‌بردی بینشان و کتابی را بیرون می‌آوردی. بعد رو می‌کردی به دخترک و می‌گفتی: «این، اینو باید بخونی.» و دخترک بی‌چون و چرا کتاب را می‌گرفت و می‌خواند و هربار شگفت‌زده‌تر از قبل می‌شد. روزها و هفته‌های بعد که وارد کتابفروشی می‌شد دیگر آن دخترک کمرو و خجالتی نبود. حرف‌ها داشت از کتاب‌هایی که خوانده بود و حتی گاهی درخواست کتاب‌های بیشتری از نویسنده‌های مورد علاقه‌اش می‌کرد. دیگر می‌دانست چه روزهایی آنجا هستی و قراری نانوشته بینتان بود که هربار که می آمد، تو چند جلد کتاب برایش کنار گذاشته بودی.

باید به تو بگویم که یکی از کتاب‌هایی که زندگی دخترک را تغییر داد و کتاب محبوب زندگی او شد کتاب فضیلت‌های ناچیز ناتالیا گینزبورگ بود که تو به او داده بودی. کتابی در قطع جیبی از نشر هرمس و ترجمه‌ای زیبا از محسن ابراهیم. این کتاب چنان با دخترک اخت شد که تا سال‌ها آن را مثل کتابی مقدس با خود حمل می‌کرد. وقتی بالاخره از رشته‌ی ریاضی خلاص شد و به دانشکده‌ی هنرهای زیبا رفت، سعی کرد مثل ناتالیا گینزبورگ فکر کند و حتی مثل او بنویسد. از ناتالیا گینزبورگ و لئونه گینزبورگ رسید به السا مورانته و آلبرتو موراویا، پریمو لوی و بعدتر ایتالو کالوینو و بورخس و دیگران. اما اگر به او می‌گفتند که همه قرار است به مریخ بروند و هرکس مجاز است تنها یک کتاب با خودش ببرد، بدون فکر کردن می‌گفت: فضیلت‌های ناچیز. بعدها که مثل خیلی از جوان‌های دهه‌ی هفتاد مهاجرت کرد، بی آنکه شماها را نجات دهد، اولین کتابی که در چمدانش گذاشت همین کتاب بود.

در حال بارگذاری...
عکس از خبرگزارى کتاب ایران

در تمام این سال‌ها حتی در ماه‌های اول مادر شدن این کتاب نجات‌بخش او بود. پسرش، که تازه شروع به دندان در آوردن کرده بود و علاقه‌ی عجیبی به جویدن گوشه‌های کتاب داشت، خودش را به‌سختی به قفسه‌ی کتاب‌های توی هال می‌رساند و کتابی را برمی‌داشت و بی‌صدا شروع به جویدن می‌کرد. یک روز که پسرش را در حال جویدن کتاب فضیلت‌های ناچیز دید، دلش ریخت و خودش را رساند تا کتاب را نجات دهد، اما لحظه‌ای درنگ کرد و فکر کرد شاید با این کار بخشی از حکمت کتاب به ناخودآگاهِ بچه نفوذ کند. اما لحظه گذشت و عقل مادری حاکم شد. کتاب را گرفت و در بالاترین قفسه‌ی کتابخانه گذاشت. در تنهایی‌ها و ترسِ مواجهه با پرورش یک انسان، این کتاب مثل راهنمایی کامل در اختیارش بود. کتاب همیشه آنجا بود، در کنج کتابخانه‌اش برای روزهای سردرگمی. ناتالیا گینزبوگ کتاب فضیلت های ناچیز را از سال ۱۹۴۴ تا ۱۹۶۰ نوشت. از روستایی در ایتالیا، جایی که او و شوهرش در تبعید زندگی می‌کردند. او نوشت: «تا جایی که به تربیت کودکان مربوط می‌شود، فکر می‌کنم به آنها نباید فضیلت‌های ناچیز بلکه فضیلت‌های بزرگ را آموخت. نه صرفه‌جویی را، که سخاوت را و بی‌تفاوتی نسبت به پول را. نه احتیاط، که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را، که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را، که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را، که آرزوی بودن و دانستن را.»

شاید فکر کنی اغراق می‌کنم، اما هنوز هم که هنوز است، دخترکِ دیروز به لحظه‌ای فکر می‌کند که کتاب را از دست‌های آن کتابفروش گرفت. این لحظه لحظه‌ی مهمی است، چون بدون این کتاب شاید برای خیلی از احساسات و ناملایمات زندگی کلمه‌ای نداشت و تو حتماً می‌دانی که «داشتنِ کلمه» همه‌چیز است. ادبیات هست برای گفتن ناگفتنی‌ها. برای تاب آوردن در این زندگی و برای فریادی که در درونمان می‌زنیم و صدایش را هیچ‌کس نخواهد شنید اگر کلمه‌ای برایش نداشته باشیم.

سال‌های زیادی از آن روزها می‌گذرد. دقیقش را بخواهی، سی سال تمام. در تمام این سال‌ها هرازگاهی در اینترنت جستجو کرده‌ام و به هر که رسیده‌ام نشانی آن کتابفروش خوش‌ذوق را پرسیده‌ام که آن سا‌ها، همان سالی که کتابفروشی را آتش زدند، آنجا کار می‌کرد و، بدون اینکه خودش بداند، زندگی دخترکی را دگرگون کرد. کسی که حتی نامش را نمی‌دانم و عجیب این است که هرچه سعی می‌کنم بجز شمایلی دور از چهره‌اش چیزی به خاطر نمی‌آورم.

این روزها در گذر پرشتاب زندگی در این قاره‌ی دور گهگاه می‌نشینم به تماشای ویدئوی بلاگرهای جوان از کتابفروشی‌های زیر پل و کافه‌های زیبا و جوان‌هایی که آنجا پرسه می‌زنند و به مرکز شهر معنای تازه‌ای داده‌اند. کتابفروشی‌های جدیدی باز شده‌اند و کریمخان میعادگاه کتاب‌دوستان شده است، اما از دوست و آشناهایی که از آن‌طرف‌ها می گذرند شنیده‌ام که کتابفروشی آن روزهای ما یعنی «مرغ آمین» تبدیل به پیتزافروشی شده است. این هم بی شباهت به سرانجام رؤیاهای نسل ما نیست.

اگر نشانی‌ات را داشتم، این نامه را به رسم قدیم روی کاغذ می‌نوشتم و برایت پست می‌کردم. هرچه باشد ما حالا آدم‌های قدیمی‌ای شده‌ایم و نامه نوشتن از رسوم زمانه‌ی ماست. زمانه‌ای نه‌چندان دور که در آن حتی اینترنت نبود، چه برسد به هوش مصنوعی. اما چه خوب که کتاب بود و کتابفروشی‌ها بودند و کتابفروش‌هایی که عاشق کارشان بودند.

این نامه را همین‌جا می‌گذارم، در شوروم، که اگر روزی روزگاری گذرت به اینجا افتاد، این چند خط را بخوانی. کسی چه می‌داند، بعضی وقت‌ها ما آدم‌ها نیاز داریم بدانیم که به یاد کسی مانده‌ایم و یا جایی چراغی روشن کرده‌ایم، هرچند کوچک. پس اگر روزی اینها را خواندی و تصویری محو از آن روزها از جلوی چشمانت گذر کرد، برایم چند خطی از خودت بنویس که کجایی و چه می‌کنی و آیا هنوز چراغ‌به‌دست گرد شهر می‌گردی و مهم‌تر از همه پای نامه اسمت را امضا کن.

صمیمانه،

دخترک قدیم ساکن خیابان ایرانشهر

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد