
فاطمه احمدی آذر
موضوع اسطوره و داستانهای اساطیری همیشه برایم جذاب بودند. امکان نداشت که هنگام خواندن یک رمان پستمدرن اشاره به اسطورهها را نبینم. هر زمانی که نویسندهای در میانهی داستانش اشارهای به شخصیت یا داستانی اساطیری میکرد، فوری آن را در موتور جستجوی گوگل مینوشتم. یکی از سایتهای صفحهی اول...

محسن ظهرابی
سرک نمیکشم. عکسهای فیلم را دوباره نگاه نمیکنم. صحنهها را مرور نمیکنم. به حافظه برمیگردم. چیزهای اساسی فراموش نمیشوند، مثل «رُزا» در بخششهای دلسوزانه، اولین نقشآفرینی مهم تس هارپر در عالم سینما. چشمانم را میبندم تا اولین تصویر را به خاطر بیاورم. رزا در...


اگر توطئهی بریتانیا و شوروی نبود، من تهرانی بودم. این را زمانی فهمیدم که پدربزرگم، برخلاف عادت مألوف، در مهمانی خانهی عمهام از خاطراتش میگفت. معمولاً در مهمانیها، در اوج شلوغی و سروصدا، اگر کسی حواسش از بگوبخند و پذیرایی پرت میشد، «آقآ» را میدید که روی صندلی نشسته، هر...
علیرضا زیلوچی

اگر توطئهی بریتانیا و شوروی نبود، من تهرانی بودم. این را زمانی فهمیدم که پدربزرگم، برخلاف عادت مألوف، در مهمانی خانهی عمهام از خاطراتش میگفت. معمولاً در مهمانیها، در اوج شلوغی و سروصدا، اگر کسی حواسش از بگوبخند و پذیرایی پرت میشد، «آقآ» را میدید که روی صندلی نشسته، هر...
علیرضا زیلوچی
افرا جمشیدی
خوب خاطرم هست، سال دوم دبستان بودم که نظریهی اتساع زمان اینشتین را راجع به نسبی بودن زمان درک کردم، اما نه با فرضیات اینشتین، بلکه با مشاهده و تحلیل ذهن کوچک خودم متوجه شدم زمان در اوج بدبختی کش میآید و دور و دورتر میشود. انگار که بخواهی...

فاطمه سادات موسوی
« تنها با یادآوری شادی ازدسترفته، اندوه را درمییابیم.» «اتین دولابوئسی» نشسته بود روی صندلی چوبی تقولقی که با هر تکان صدای جیرجیرش بلند میشد و پشتسرهم تکرار میکرد: «من چیزیم نیست.» یک دستش را من گرفته بودم و آنیکی دستش را پسرش. دکتر از پشت...

محسن پناهی
از کجا شروع کنم؟ این را از تو پرسیده بودم. چهارده سال پیشتر از این بود. میخواستم شعر بنویسم. تازه مسیر نوشتن را شروع کرده بودم. هیچ نگفته بودی. بسیاری از پاسخها را همان موقع به زبان نمیآوردی. در موردِ چیزها، به پنجرهای یا دری خیره میشدی. خیره بودی و...

مینو جانمحمدی
شاید به خاطر نیاوری، ولی یک بعدازظهر بهاری سال 1374دختری دبیرستانی با روپوش مدرسه و مقنعهی درازی که تا مچ دستهایش پایین میآمد و کولهپشتی بزرگی که به دوشش بود بالاخره بر کمروییاش غلبه کرد و از دو پلهی کوتاه کتابفروشی بالا آمد. دستگیرهی در را چرخاند و با...


روز هشتم مهرماه از خانه بیرون میزنم. ساعت شش بعدازظهر. به هوای قدم زدن و خرید نان و دارو. سرم را رو به آسمان میگیرم و هوای تازه را نفس میکشم. ابرهای تیره آسمان را پوشانده است. برنمیگردم تا چتر بردارم. با هر قدم که برمیدارم، از هوای خانهای دور...
افرا آبشناسان

روز هشتم مهرماه از خانه بیرون میزنم. ساعت شش بعدازظهر. به هوای قدم زدن و خرید نان و دارو. سرم را رو به آسمان میگیرم و هوای تازه را نفس میکشم. ابرهای تیره آسمان را پوشانده است. برنمیگردم تا چتر بردارم. با هر قدم که برمیدارم، از هوای خانهای دور...
افرا آبشناسان
نازیلا دلیرنیا
به دستهایم نگاه میکنم. میگویم: «باید ناخنهایم را کوتاه کنم.» هیچوقت تحمل ناخن بلند را نداشتهام. دستهایم نه زنانهاند، نه ظریف، همیشه شبیه دستِ بچههای دبستانی، با ناخنهایی گرفتهشده از بیخ. میروم سراغ قفسه، ناخنگیر را برمیدارم، اما دستم در یک لحظه متوقف میشود. ناگهان میبینم با همین ناخنها به...

محبت محبی
«اُههالا» کلمهای است با ریشهی عربی و از «انشاءاللّٰه» مشتق شده است، گرچه طی زمان معنای اندک متفاوتی یافته است و امروزه بر هر آرزوی توأم با عدم قطعیت تأکید دارد. زن آرژانتینی دربارهی آیندهی نمایشگاه گلفود دبی از «انشاءللّٰه» استفاده میکند و البته به واژهی...

امیربهادر کریمی
میخواستم به او بگویم که همهچیز تمام شده است. دیگر رفتن به خیابان بیفایده است و کوچهها بیپناه شدهاند و کوچهی بیپناه کی میتواند سرپناه آدم دلمرده باشد؟ میخواستم به او بگویم که دیگر جایی نیست که برویم و برای چند دقیقه هم که شده خودمان را از شر واقعیت...

سینا طهمورثی
نوشتن در صبح بخشی از برنامهای است که جولیا کَمرون در کتاب راه هنرمند پیش رویم میگذارد—راهی که به گفتهی او خلاقیت بهخوابرفتهام را بیدار میکند، چشمهی جوشانی که قرار بود دستکم تا حالا چند تایی نوشتهی کوتاه و بلند را به ثمر نشانده باشد....

لیلا جمشیدیان
این یک داستان واقعی است، داستانی در مورد تن؛ تجربهی شخصی من در مواجهه با چاقی؛ ماجرایی که از یک جایی شروع شده، اما آخری نداشته است. من چاقی را پشت سر نگذاشتهام. همیشه در میانهی آنم، چون برایم راهکار همیشگی و جاودانهای وجود ندارد. نمیدانم جنگ با بدن برای...

علیرضا محمودی ایرانمهر
یکی از بازتابهای جنگ سکوت است، سکوتی که با فرو نشستن صدای انفجارها از راه میرسد و پر از وحشت و حیرت است. نوعی سکون و سرشدگی که از جنس مرگ است و از سیطرهی آن کلمهای از ذهن به زبان نمیرسد. ولی در این چندین روز گذشته من بیشتر...


«چرا با این وضعیت اومدی ایران؟» «چارهای نداشتم. اونجا فقط نود روز بهم اقامت دادن.» پاهایش را دراز کرد. دستش را گذاشت روی شکم برآمدهاش و حرکت جنینی را حس کرد که نسبتی با وی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به ستاره که مشغول آماده کردن...
زهرا علیاکبری

«چرا با این وضعیت اومدی ایران؟» «چارهای نداشتم. اونجا فقط نود روز بهم اقامت دادن.» پاهایش را دراز کرد. دستش را گذاشت روی شکم برآمدهاش و حرکت جنینی را حس کرد که نسبتی با وی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به ستاره که مشغول آماده کردن...
زهرا علیاکبری
زینتسادات قاضی
«الهی که، به حق پنج تن آل عبا، جزجیگر بزنی. این هم زندگیَه برامان ساختی؟!» مامان بود. صدایش نرم نبود؛ آرام هم نبود. نشسته بود روی دو زانویش و لباسها را توی تشت مسی چنگ میزد. نور آفتاب از لای برگهای درخت انجیری که صبحها سایهاش پهن میشد روی...

فرید امینالاسلام
چشمهایم را که باز کردم نور شدیدی چشمهایم را زد. لحظهای کور شدم. اما بعد به نور عادت کردم. در اتاقی بودم کوچک با در آهنی که از بیرون قفل شده بود. گیج شده بودم. از خودم پرسیدم که در این اتاق چهکار میکنم. چند ضربه به در آهنی...


اگر توطئهی بریتانیا و شوروی نبود، من تهرانی بودم. این را زمانی فهمیدم که پدربزرگم، برخلاف عادت مألوف، در مهمانی خانهی عمهام از خاطراتش میگفت. معمولاً در مهمانیها، در اوج شلوغی و سروصدا، اگر کسی حواسش از بگوبخند و پذیرایی پرت میشد، «آقآ» را میدید که روی صندلی نشسته، هر...
علیرضا زیلوچی

اگر توطئهی بریتانیا و شوروی نبود، من تهرانی بودم. این را زمانی فهمیدم که پدربزرگم، برخلاف عادت مألوف، در مهمانی خانهی عمهام از خاطراتش میگفت. معمولاً در مهمانیها، در اوج شلوغی و سروصدا، اگر کسی حواسش از بگوبخند و پذیرایی پرت میشد، «آقآ» را میدید که روی صندلی نشسته، هر...
علیرضا زیلوچی

روز هشتم مهرماه از خانه بیرون میزنم. ساعت شش بعدازظهر. به هوای قدم زدن و خرید نان و دارو. سرم را رو به آسمان میگیرم و هوای تازه را نفس میکشم. ابرهای تیره آسمان را پوشانده است. برنمیگردم تا چتر بردارم. با هر قدم که برمیدارم، از هوای خانهای دور...
افرا آبشناسان

روز هشتم مهرماه از خانه بیرون میزنم. ساعت شش بعدازظهر. به هوای قدم زدن و خرید نان و دارو. سرم را رو به آسمان میگیرم و هوای تازه را نفس میکشم. ابرهای تیره آسمان را پوشانده است. برنمیگردم تا چتر بردارم. با هر قدم که برمیدارم، از هوای خانهای دور...
افرا آبشناسان

«چرا با این وضعیت اومدی ایران؟» «چارهای نداشتم. اونجا فقط نود روز بهم اقامت دادن.» پاهایش را دراز کرد. دستش را گذاشت روی شکم برآمدهاش و حرکت جنینی را حس کرد که نسبتی با وی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به ستاره که مشغول آماده کردن...
زهرا علیاکبری

«چرا با این وضعیت اومدی ایران؟» «چارهای نداشتم. اونجا فقط نود روز بهم اقامت دادن.» پاهایش را دراز کرد. دستش را گذاشت روی شکم برآمدهاش و حرکت جنینی را حس کرد که نسبتی با وی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به ستاره که مشغول آماده کردن...
زهرا علیاکبری
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد