«اُههالا»1 کلمهای است با ریشهی عربی و از «انشاءاللّٰه» مشتق شده است، گرچه طی زمان معنای اندک متفاوتی یافته است و امروزه بر هر آرزوی توأم با عدم قطعیت تأکید دارد. زن آرژانتینی دربارهی آیندهی نمایشگاه گلفود2 دبی از «انشاءللّٰه» استفاده میکند و البته به واژهی معادلش در زبان آرژانتینی هم اشاره میکند. زن میانسال تُرک تعجب میکند و من بیش از هردوی آنها تعجب میکنم، در حالی که سعی میکنم وانمود کنم به گفتگوی آنها چندان توجهی ندارم!
خط سبز متروی دبی در ایستگاه مرکز تجارت جهانی توقف میکند. اکثر افرادی که سوار میشوند آیدی کارت گلفود دوهزاروبیستوچهار را بر گردن دارند و همین میشود باب آشنایی و صحبت. زن میانسال تُرک کنارم مینشیند و دقایقی بعد با زنی حدوداً سیوپنجساله، که نمیتوانم ملیتش را حدس بزنم، صحبت میکند. زن مشاور صادرات و واردات یک شرکت است و پانزده سالی است که با همسر اسپانیاییاش در دبی زندگی میکند و دبی اکنون برایش وطن شده است، چرا که والدینش را از دست داده است و حالا همسر و دو فرزندش همهی زندگیاش هستند. او از ترافیک سرسامآور دبی خسته است و به همین دلیل اغلب با مترو تردد میکند. به برادر کنار دستش اشاره میکند که برای شرکت در نمایشگاه گلفود از بوئنوسآیرِس آمده است. حرفهایشان به اوضاع نابسامان آرژانتین میرسد و من چه حس نزدیکی دارم وقتی در ذهن فیلم تازهاکرانشدهی هزارونهصدوهشتادوپنج را مرور میکنم و یادم میآید که صباحی درگیر مادران روسریسفید آرژانتینی بودم که به جور زمانه فرزندانشان را از آنها ربوده بودند و به تلخی مادرانگی در نظامهای توتالیتر و... فکر میکنم. زن تُرک آرزو میکند که آرژانتین روزهای بهتری پیش رو داشته باشد. با این جملهی متفرعنانه لبخند محوی میزنم. زن تُرک از مشتریهای آفریقایی میگوید که برای دیدارشان به دبی آمده است و موقعیت خوب صادرات مرغ منجمد به آفریقا و نیز در ادامه میخواهد از وضعیت صادرات پاستا به امارات اطلاعاتی داشته باشد، پس کارت ویزیت زن آرژانتینی را میگیرد تا با او در تماس باشد. حالا، دبی میزبان آدمهایی از آمریکای لاتین تا ترکیه است با میانجیگری غذا. بیش از پنجهزاروپانصد شرکت در حوزهی مواد غذایی اینجا حضور دارند، عددی سرسامآور حتی روی کاغذ، چه برسد به اینکه برای رفتن از سالن فراوردههای غلات به فراوردههای دریایی نیاز باشد که نیمساعت پیادهروی کنی. در همان ازدحام، دکتر «خ» را میبینم، استاد ایرانیالاصل معروف جهانی که سابقاً در هاروارد تدریس میکرده و تخصصش مهندسی پزشکی و کشت بافت است و چند سالی است به وادی غذا و گوشتهای گیاهی گام گذاشته و مؤسس استارتآپ اُمیت3 است.
سرآشپز ژاپنی مشغول آموزش پخت سوشی است و جمعیت بااشتیاق برنامه را پیگیری میکنند تا به پذیرایی آخرش برسند. در گوشهای دیگر، سرآشپز برزیلی در حال مصاحبه دربارهی انواع کوزینها4 است و باز خطکش مقایسه که جایگاه دستور پخت ایرانی در این میانه کجاست. غذای ایرانی، بهرغم پیشینهی غنی، مهجور باقی مانده است و تنها در کشورهایی که تعداد مهاجران ایرانی بسیار زیاد است اندکی به سایر فرهنگها راه یافته است. در جلسات هلدینگهای زعفران از ضرورت حضور در چنین نمایشگاهی و در قالب برنامههای آشپزی گفتهام که موجب افزایش سرانهی مصرف زعفران میشود، بهویژه در شهر دبی، شهری که طی پنج دهه از برهوتی پیشانفتی به محور مواصلاتی شرق تا غرب عالم تبدیل شده است و همانطور که بلاگرهای ما سفر به پاریس را نقطهی اوج آمال خود میدانند بلاگرهای اروپایی چنین فضایی را در دبی تجربه میکنند. شهری که مجموعهای از بزرگترینها را در خود جا داده است و به تعبیری «آینده» را و... چگونه از پس اینهمه تکثر برآمده است؟
زمستان هزاروسیصدوهفتادوسه، با دکتر «ش» درس اقتصاد کشاورزی داریم. مثال شاخص توسعهی آن روزها مالزی و شخص ماهاتیر محمد است. قرار است هرکدام ارائهای داشته باشیم، و من «مدارهای توسعهنیافتگی در اقتصاد ایران» را انتخاب میکنم. مجموعهمقالاتی است که برای من نوجوان میشود جرقهای برای نگاهکردن به جهان و مقایسهکردن ایران با آن و البته تلاش برای یافتن چراییهای توسعهنیافتگیاش در مقیاس دانش محدودم. بنا بر آنچه از روزگار جوانی در ذهن دارم توسعهی اقتصادی بهمنزلهی درآمدی بر توسعهی سیاسی و، فراتر از آن، توسعهی انسانی است، موقعیتی که در آن انسان میتواند سالم و خلاق در جامعهی مدنی دموکراتیک زندگی کند. آیا در این تجربه اسیر لایههای زیرین توسعه در دبی شدهام؟
جمعیت دبی در سال دوهزاروبیستوسه حدود سهوششدهم میلیون نفر است و، به گواهی آمارها، بیش از نود درصد این جمعیت را غیراماراتیها تشکیل میدهند، آماری حیرتبرانگیز که به گمانم دبی را از همهی شهرهای جهان متمایز میکند. در این میان، اتباع هند، پاکستان، بنگلادش و فیلیپین بهترتیب بیشترین درصد ساکنین دبی را دارند و ایرانیها در مرتبهی پنجم هستند، آماری که حتی در سفر کوتاه شهری با مترو مشهود است، حتی از قیاس موهای وِز و مشکی هندیها و بنگلادشیها با موهای لخت و نسبتاً کمحجم آسیای شرقیها و موهای عمدتاً صاف و کراتینی اندک اماراتیهای مسافر مترو در فوریهی دوهزاروبیستوچهار که هنوز جهان وارد ترند موهای فر نشده بود. و البته همهی خاورمیانهایها بیشتر و دقیقتر از هر نقطهی دیگری در جهان ترندها را رصد میکنند، چه در امارات با بیشترین میزان توسعهی اقتصادی زندگی کنند، و چه در ایران با تورم رسمی حدود پنجاه درصد و اقتصاد شبهورشکستهی ناشی از تحریمها و سوءمدیریتها! شاید، از این رو، پرطرفدارترین بلاگر آرایش جهان با بیش از شصتمیلیون دنبالکننده در اینستاگرام فردی عراقی مقیم آمریکاست که از قضا فعالیتش را از همین دبی آغاز کرده است. تأکید بر آرایش و البته مصرف ذهن بسیاری را به سمت سویههای منفی توسعه میبرد و شاید تضاد با توسعهی ساختاری، اما باعث میشود من به زنان همگی موقرمز یوگوسلاوی سابق فکر میکنم، جایی که اسلاونکا دراکولیچ5 آن را ناشی از زیباییشناسی توتالیتری و عدم امکان انتخاب گزینههای متکثر میدانست. تصورش هم دشوار است و انگار آدم را پرتاب میکند به میانهی یک فیلم پادآرمانشهری!
در ایستگاه متروی اماراتمال پیاده میشوم تا به ایستگاه اتوبوس برسم و راهی بازارهای جمیرا ویلیج6 شوم. اینترنت گوشی همراهی نمیکند. توقع زیادی است از رومینگ همراه اول با سرعت اینترنت دبی با میانگین بیش از سیصد مگابیت بر ثانیه که به چشمبرهمزدنی به سقف پرداخت و قطع اینترنت میرسد. در همین اوضاع و نگرانی از نیافتن ایستگاه درست برای پیادهشدن، پسر جوان بیستوچندسالهی عربی توجهم را جلب میکند که او هم مثل من به دنبال همین مقصد است، و باب گفتگو را باز میکند که از آن گریزانم. با راهنمایی سایرین، هر دو در ایستگاه نزدیک به بازار جمیرا پیاده و با لبخندی از هم جدا میشویم. بعد از چند دقیقه پیادهروی، به این ونیز شبیهسازیشده میرسم.
بازار مدینه جمیرا7 متشکل است از مغازههایی که در کوچههای باریک و تودرتو قرار گرفتهاند و در آن از عود عربی گرفته تا پارچههای سنتی، انواع ادویه، فرش، سنگهای قیمتی، و سوغاتیهای امارات را میتوان یافت، جایی که برخلاف مگامالها پیوند عمیقتری میان فروشندگان و خریداران رقم میخورد تا میراث عربی در ذهنها ماندگار شود، حتی بهقدر خرید یک شتر نمادین یا تماشای آثار نقاشی هنرمندان زن عرب. آیا این همان طلسم مشرقزمینی است که راوی نوجوان داستان عربی جویس در پیاش بود و نیافت؟
کانالهای آبی زیبا در مجاورت بازار به لطف نورپردازی و سایهسار درختان نخل تجربهی بینظیری رقم میزند. در این فضا بیش از بیست کافهرستوران هست با اتمسفری عربیمدیترانهای و انواع غذاهای عربی، هندی، ایتالیایی و...، البته نمیتوان از شعب فرنچایزهای شاخصی نظیر استارباکس و کاستا حرفی به میان نیاورد. رستوران ایتالیایی تراتوریا توسکانا با منوی پیتزا، پاستا، و غذاهای دریایی برایم وسوسهبرانگیز است، اما نگاه کردن به قیمتها تمام ریشهی وسوسههایم را میخشکاند! ترجیح میدهم تماشای برج خلیفه در سیطرهی غروب را با یک لاته سپری کنم. به شعبهی کاستا میروم که پیشتر در پراگ، برلین، و چند شهر دیگر قهوهاش را آزمودهام و نشان شرابیاش با انحنای غریب اِس میان کلمه جایی در خاطرم هست و آرومای خوش قهوه را برایم چند برابر میکند. ناپرهیزی میکنم و در کنار لاته یک شیرینی دارچینی سفارش میدهم. از آن رو از واژهی ناپرهیزی استفاده میکنم که نه در تبدیل ریال و درهم که در تبدیل یورو و درهم هم متوجه گرانی بسیار زیاد اقلام غذایی در دبی میشوم و فکر میکنم درآمد سرانه در این کشور چقدر است که پاسخگوی این قیمتهای سرسامآور است؟ به روایت آمارهای بانک جهانی، امارات متحدهی عربی با درآمد سرانهی بیش از هشتادهزاردلاری در جایگاه هفتم جهان است و در این میان دبی مشخصاً نقش ویژهای دارد. دبی شهری پذیراست و همین پذیرا بودن در بستری از تساهل و تسامح رفاه را به مردمانش هدیه داده است. زمانی بیشتر به این امر واقف میشوم که میفهمم وزارت تساهل و همزیستی از وزارتخانههای هیئت دولت در کشور امارات متحدهی عربی است و مسئولیت نظارت و اجرای ارکان «برنامهی تساهل ملی» را به عهده دارد. قطعات پازل حالا اندکاندک در ذهنم جور میشود. با وجود این، باور دارم قطعهی بزرگی از این پازل را در ذهن متمرکز بر مفهوم توسعه گم کردهام!
در بالکن کاستا نشستهام و خیره ماندهام به قایقهای در حال عبور در کانالهای آبی و توریستهای عمدتاً اروپایی که از دل زمستان سخت به هوایی مطبوع پناه آوردهاند. در همین حال، نگاهم میرود به مرغ دریایی که بر لبهی بالکن جا خوش کرده است. میخواهم آرامش عمیق این لحظه را، گرهخورده با ترکیب حد اعلای مدرنیته در طراحی برج خلیفه و سنت برگرفته از طاقها و بادگیرهای اطراف، ثبت کنم که مرغ دریایی نامهربان میشود و شیرینی دارچینیام را میدزدد! زیستن در میان مردمان در هر جای جهان چه چیزها که به پرندگان نمیآموزد!
ساعتی بعد، هوا اندکی تاریک شده است. به سمت ایستگاه اتوبوس میروم و از تابلوی اعلانات متوجه میشوم که نیمساعتی باید منتظر بمانم. پسر جوان عرب هم در ایستگاه است و لبخندی هردویمان را این بار به هم پیوند میدهد، برای گذراندن نیم ساعت انتظار! چند دقیقه بعد از صحبت ابتداییمان، میفهمم که برای مصاحبهی کاری به منطقهی جمیرا آمده است. مصری است و در شرمالشیخ راهنمای تور است. میگویم شرمالشیخ را در اخبار زیاد میشنوم، بی آنکه از موقعیت دقیق جغرافیاییاش خبر داشته باشم. برایم تعریف میکند که شرمالشیخ شهری بندری در حومهی جنوبی شبهجزیرهی سیناست و گردشگری از ارکان مهم اقتصادیاش؛ تاریخ بسیار غنی دارد؛ از جنگها در امان نمانده است و، بعد از حملهی اسرائیل به غزه، رونق گردشگریاش را از دست داده است. تصاویر مهمانان تورهایش را به من نشان میدهد—مردمانی از سراسر جهان و حتی ایران که برایم عجیب است، چرا که میدانم سالهاست ایران و مصر روابط پیچیدهای دارند و از این رو اخذ ویزا برای ایرانیها دشوار است. جوان مصری حالا رؤیاهایش را در دبی میجوید، جایی که به تعبیر او پیشینهای قیاسناپذیر با ایران و مصر دارد و البته هیچ اغراق نمیکند، اما در پس این پیشینهی غنی در ذهن هرکداممان موقعیت امروزی به تصویر کشیده میشود که از ایدئال بسیار فاصله دارد.
دبی شهری است که عامدانه گویا حتی تاریخ پیشانفتیاش را به فراموشی سپرده است تا شهری ژنریک و رها از قیدوبندهای هویت و بدون تاریخ باشد، حتی اگر برخی توجه به مرکز خریدی نظیر ابنبطوطه را اندک تلاشی برای برساختن هویت بدانند، جایی که حیاطهای چین، مصر، پرشیا، هند، تونس، و اندلس قرار گرفتهاند. اینها سرزمینهاییاند که ابنبطوطه در قرن چهاردهم در آنها سیر و سیاحت داشت و این یادآوری باز هم تلنگری است برای من و جوان مصری که حالا سوار اتوبوس شدهایم تا خود را به اماراتمال برسانیم. مقالهای به خاطر میآورم که نویسنده در آن رندانه به تأثیر «تاج» در سرنوشت ایرانیان اشاره کرده بود. نویسندهاش، که به دلیل نظرها و نوشتههای صریح و گاه عجیبش حالا ناگزیر جلای وطن کرده است، ایرانیجماعت را مقهور تاریخ و اسطوره و جغرافیایی میداند که بهاختصار «تاج» میخواندش، نوعی انباشتگی که هیچ حاصلی ندارد جز چرخهی غلطاندن سیزیفوار سنگی که من عجیب در این باور با او همسو هستم. از دیگر سو میاندیشم که کشوری همچون امارات متحدهی عربی، که از قضا کلمهی متحده در نامش هم چندان محلی از اعراب ندارد و پس از گذشت قریب به پنجاه سال از تأسیس هنوز هفت فدراسیونش نتوانستهاند به هویتی یکپارچه دست یابند، چگونه، در نبود پیشینهی تاریخی و هویتی طولانیمدت، توانسته گامهای توسعه را مستحکم بردارد؟
در این میانه، حواسم میرود به آسمانخراشهایی که دبی را تسخیر کردهاند. این شهر به معنای دقیق کلمه در آسمانها سیر میکند. دبی در کنار شهرهایی نظیر ونیز، آمستردام، سانفرانسیسکو، و استانبول برای عاشقان غذا یکی از ده شهر برتر جهان است، جایی که تنوع رستورانها از فرهنگهای مختلف تجربهی کامل جهانی را فراهم میکند. هرچند، برای رفتن به چنین رستورانهایی در دبی باید از طبقات دیگر اقتصادی باشی! در فودکورت از میان رستورانهای ملل به سراغ تاکوی مکزیکی میروم تا شب را با تندی جذاب هالوپینو سپری کنم. ساعتی بعد، سوار مترو میشوم تا به ایستگاه الرقه و هتل تولیپس برسم. الرقه منطقهای سنتی در مرکز دبی است و به این دلیل انتخاب کردهام تا با دبی دیگری مواجه شوم، بخشی که عمدهی ساکنان آن را مهاجران هندی و بنگلادشی و فیلیپینی تشکیل میدهند. نایتکلاب بنگالی و برنج و حبوبات تند هندی برای صبحانه احتمالاً از جاذبههای چنین هتلی برای عمدهی مسافرانش است و من فقط در حال تماشایم—تماشای شهری که، بی هیچ دیالوگی با گذشته، به یک نوع هاب تبدیل شده است و مهمترین مکانهای اقامتیاش نه خانهها که هتلها و فرودگاه و مترو است؛ شهری که اجزایش یکدیگر را تکرار میکنند و این خودمتشابهی نه آشوبزا که به گمانم آرامشبخش است. آیا این آرامش همهی آن چیزی است که در لایههای زیرین این متروپلیس جریان دارد؟ سالهاست که عادت کردهام به هر مسئلهای با نگاهی سرشار از عدم قطعیت خیره شوم و این بار نیز مستثنا نیست. از سویی میدانم یکسونگری، که در این مشاهدهگری تا اینجا برگزیدهام، بهویژه با تفاخر ریشهدوانده در خاطرهی جمعی ایرانیان در هر مقایسه با کشورهای ذرهای خلیج فارس همراستا نیست. از دیگر سو واقفم که سفرهای کوتاه چندروزه حتی اگر تکرار هم شود نمیتواند مرا به بطن این شهر ببرد. پس، دستبهدامان جستجو، در پلتفرمی به گفتگو دربارهی کمپهای کار در دبی میرسم که پیشتر حتی از آن چیزی نشنیدهام و آمار چندهزارتاییشان در حوالی دبی حیرتبرانگیز است. هرچه بیشتر میگردم، کمتر مییابم! ماحصلش فقط مواجهه با چند ویدئوی کوتاه یوتیوبی است، جایی که با زندگی مهاجران کممهارت عمدتاً شاغل در بخشهای ساختوساز و مهمانداری مواجه میشوم که در فضاهایی بسیار شلوغ و نسبتاً غیربهداشتی زندگی میکنند. تعدد دمپاییها در مقابل در اتاقها، لباسهای مندرس آویخته به طنابها، تعدد گربههای لاغر در مجاورت سطلهای مملو از زباله، و اندک جایی برای زیستن و—شاید دقیقتر—خوابیدن و خوردن نان پراتا جهانی دیگر برایم میگشاید. به سراغ گزارش مرکز مطالعات خاورمیانهی اِلاِسای میروم که در جولای دوهزاروبیستوچهار منتشر شده است. یافتههای کیفیاش حاکی است که مدل توسعهای دبی بهکارگیری نیروهای کممهارت، بهویژه از کشورهای آفریقایی و آسیای جنوب شرقی و شبهقارهی هند، است که عمدتاً با مسائلی چون دستمزدهای پایین، تأخیرهای مکرر در پرداخت دستمزد، بار کاری سنگین بدون جبران با درآمد اضافهکاری، و حتی تجربیاتی نظیر آزار و تبعیض دستوپنجه نرم میکنند. بسیاری از این کارگران بخش عمدهی درآمدشان را برای جبران هزینههای خانواده به سرزمین مادری میفرستند. این آخرین قطعهی پازل حالا برایم جایگذاری میشود. جبر جغرافیایی این آدمها را به سرزمینی فرستاده که میتواند حداقلها را برایشان بیافریند و همین کمینه سهم آنها از زیستن بر کرهی خاکی است تا، در سمت مقابل، برندی به نام دبی شکل بگیرد، البته روایت برندها در هر وادی بیشباهت نیست. حاکمان دبی با باور نداشتههایشان راهکاری برگزیدهاند تا با برساختن هویتی برگرفته از برند دبی مدل نوینی از توسعه را پایهگذاری کنند و توسعه خود تیغ دودمی است که هرکداممان بسته به تجارب زیستی و انتخابهایمان نوعی از مواجهه با آن را برمیگزینیم—گاهی از سر اشراف به علوم گوناگون، گاه از روی عناد، و گاهی حتی از سر حسرت!
1.Ojala
2.Gulfood
3.Omeat
4.cuisine
5.Slavenka Drakulić
6.Jumeirah Village
7.Madinat Jumeirah