درون کدام اثر هنری زندگی کردهاید؟ اگر قرار باشد به این سؤال پاسخ دهید، پاسختان چیست؟ من بیدرنگ جواب میدهم سمفونی شمارهی پنج گوستاو مالر. دربارهی خیلی از فیلمها، نقاشیها، مجسمهها و رمانها میتوانم خیلی بیشتر از این سمفونی حرف بزنم. حداقل میتوانم از شمایلشان یا از مفاهیمی که در من ایجاد کردهاند بگویم، ولی این یکی نه. بله درست است، درکی از تجربهای زیسته که نه تصویر واضحی دارد، نه مفهومی و نه موضوع مشخصی. هیچچیز از آن ندارم، جز یک شمارهی پنج، اما خوب بلد است دستم را بگیرد و درون خودش بکشاند. درونِ ابدیتی کوتاهمدت.
بار اول اصلا متوجه نبودم دارد از طریق امواج صوتی در من رسوخ میکند. محو تماشای فیلم مرگ در ونیز ویسکونتی بودم، شمارهی پنج هم در سایر عناصر فیلم غرق شده بود.
شمارهی پنج از همان تصویر اول میوزد روی صحنه، درست وقتی رفتهرفته رنگ و نور در سیاهی صفحه نفوذ میکنند و افق دریا پدیدار میشود، با کشتیای که دود سیاهرنگش، رقصان، با رنگهای قرمز و آبی آسمان درهممیآمیزد. پروفسور آشنباخِ میانسال، نقش اول فیلم، سوار بر کشتی دارد وارد سرزمین ونیز میشود، راهیِ مرگ است. وعدهی فیلم با مالر، دریا و خیال است. هر جا تصویری از دریاست یا پروفسور پا به سرزمین خیال میگذارد، سروکلهی مالر هم پیدا میشود، بیشتر با سمفونی شمارهی پنج و کمتر با شمارهی سه.
مرگ در ونیز براساس رمانی با همین عنوان اثر توماس مان ساخته شده. آشنباخ در ونیز پسر نوجوان زیبایی را ملاقات می-کند که بهسانِ الههی زیبایی یونان سمبل زیبایی مطلق است و در خلال همین مواجهه با زیباییِ نابِ تحملناپذیر رفتهرفته خودش و شهر در مرگ و نیستی غرق میشوند. برای من این فیلم ترکیبی از چند اثر هنریِ باهمعجینشده است: رمان، سینما و موسیقی.
اینکه چطور شمارهی پنج خودش را از بقیه جدا کرد نمیدانم، درواقع، هنرِ خودش بود که خیلی ملایم و طی چند ماه من را شیفتهی خودش کرد. وادارم کرد به تیتراژ اول فیلم دقت کنم و نامش را بیابم. وادارم کرد مستقلش بدانم، و راهش را از شمارهی سه جدا کرد. به من گفت گاهی تصویر دست و پایش را میگیرد و راهش را از تصویر هم جدا کرد. آخرسر دیدم دست کلمه و داستان را هم رها کرده و درست نشسته وسط صفحهی دسکتاپ.
خیلی از ما چیزی داریم برای پناهبردن به آن یا برای زیارتکردنش، شبیه نوعی مناسک عرفانی، یا کعبهوار حولش گشتن، در روزهایی مبادا از هر دست. نویسندهای را میشناسم که در چنین روزهایی میرفته در فلان موزه مقابل تابلوی محبوبش ساعتها مینشسته و آنقدر نگاهش میکرده تا از زیبایی یا آنچه خودش میداند سیراب میشده و به خانه برمیگشته. شمارهی پنج برای من مثل همان تابلوی نقاشی است که میروم درونش مینشینم. و این روزهای مبادا برای من روزهاییاند که یا مستأصلم یا احساسی در من غلیان میکند که ناشناخته است. اگر شادی معادل حس سرخوشی باشد، پس شادی نیست. اگر غم برآمده از بیرحمیِ فقدان یا دلتنگی باشد، پس غم هم نیست. ناشناسی آشنا که ترکیبی از چندین حس را در خود بالا و پایین میکند. انگار که روی بوم نقاشیاش طیف وسیعی از رنگهای حسی پاشیده شده باشد. این روزها روزهای من و شمارهی پنج است. به زیارتش میروم. پخشش میکنم و از دستگاه فاصله میگیرم تا صدا برایم دلنشینتر شود.
لازم نیست چشمم را ببندم، چون در هر صورت از تصویر خبری نیست. از پروانهای که آرام پر میزند، از عریانی زنی که به بسترِ آب میرود، از گلی که شکفته میشود، از جنگلی در مه و کلا از هیچ زیبایی بصری خبری نیست. راهی به کلام هم نمیگشاید که به مفهوم پل بزند یا طرح موضوعی کند. تنها آمیختگی است. آمیختگی همهی آن ناشناختههای بینام درونم با تمام همبستگیهای آواییِ شمارهی پنج. نه طوفانی میآید و نه طوفانی میرود، ولی تصاحبی ذوبکننده دارد. گویی آمده تا آگاهیِ مبهمی بدهد و برود. و من را، با حسِ مسافری که روز آخر سفرش نشسته و می-داند از بازگشت گریزی نیست، به زندگی برگرداند. زیبایی با همهی پیچیدگیهایش چگونه اینقدر ساده راه خودش را در من پیدا کرده؟ در من که هنوز «سل» را از «فا» تشخیص نمیدهم.
سال ۱۹۰۱ مالر در کلبهای تابستانی، در حالی که تازه از آغوش مرگ به زندگی بازگشته بود، این اثر را خلق میکند. اثر سال ۱۹۰۳ اجرا میشود، ولی سالها برایش تمامنشده باقی میماند تا اینکه مالر بالاخره در سال ۱۹۱۱، درست سه ماه قبل از مرگش، به دوستش مینویسد: «من پنجم را به پایان رساندم. همنوازیِ آن بایستی همگی بازنوشت میشد. بهراستی درنمییابم چرا بایستی اینهمه اشتباه داشته باشم.»
او با آگاهی به سوی هنر «همنوازی» ناب گام برداشته بود. گویی تمام زیبایی مخلوقش بر وحدت و سادگی استوار است، زیباییای که مختص فرد خاصی نیست و درش به روی همه باز است.
«فقدان فردیت یکی از ویژگیهای زیباییِ شامخ است.»