قصههای وحشی1 یکی از آن فیلمهایی است که بارها آن را دیدهام. در دوران دانشگاه، یکی از استادان فیلمنامهنویسیمان معرفیاش کرد و از همان سالهای جوانی این فیلم تبدیل شد به یکی از آن لعنتیهایی که هر بار تماشاکردنش حس همان اولین مواجهه را داشت.
فیلم مجموعهای از داستانهای مختلف را، به صورت اپیزودیک، روایت میکند که تم همهی آنها یک چیز است: «خشم» و همین یک تعریف میتواند به ما بفهماند که انتخاب نام فیلم چقدر هوشمندانه و درست بوده است: قصههای وحشی
هر کدام از اپیزودها، در نوع خود، خارقالعادهاند، اما از همان اولین بار که این فیلم را تماشا کردم مبهوت و دیوانهی آخرین اپیزود آن شدم: «تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.»
قصه در یک مراسمِ عروسی اتفاق میافتد. عروس و دامادی را میبینیم که غرقِ نوشیدن و رقصیدن و شادی در عروسی تجملاتیشان هستند. پسر وضعیتِ مالی خوبی دارد و یک عروسیِ همهچیزتمام را برای دختر فراهم کرده است. همهچیز بینقص و زیبا جلو میرود تا بالاخره «آن» اتفاق میافتد. آن اتفاقی که قرار است با برهمزدن نظم و زیبایی جرقهی یک قصهی درخشان را فراهم کند، آرامش برکه را به هم بریزد، و شخصیتها را وارد دنیایی ویژه کند: عروس متوجه میشود که آقاداماد با یکی از همکاران خانمش به او خیانت میکرده و از قضا آن دختر در عروسیشان هم حضور دارد. اینکه از چه طریقی متوجه میشود و چگونه مُچ آقاداماد را میگیرد مال این نوشته نیست. این نوشته قرار است دربارهی بعد از آن انفجار باشد.
عروس در کسریازساعت آن عروسی را تبدیل به جهنم میکند. بلافاصله، با مردی که از کارگران آشپزخانه است در پشتبام مشغول میشود تا فیالفور انتقام گرفته باشد و میگذارد داماد هم او را در آن حالت پیدا کند. از همان لحظه، هیولایی از زن بیرون میآید که هیچ شباهتی به آن عروس شاد و خوشبختی که دقایقی قبل همسرش را میبوسید و با او مینوشید و میرقصید ندارد. زن بلافاصله برای تمام زندگیاش با مرد نقشه میریزد و نقشهی او چیزی نیست جز انتقام. حرفهای او واوبهواو اینگونه است:
«نمیدونی سربهسر کی میذاری، تا قِرونِ آخر پولت رو ازت میگیرم، هر ملکی که بابات به اسمت کرده که مالیات نده مال من میشه، چون ازدواج کردهیم. یه ازدواج قانونی و رسمی. هر روزم رو صرف خوابیدن با هر مردی میکنم که سر راهم ببینم، هر کی که سَرِ سوزنی دوستم داشته باشه. تا وقتی که خودت بیفتی دنبال طلاقگرفتن. میرم کلاس بازیگری که بتونم نقش یه تولهسگ مظلوم رو جلو قاضی بازی کنم و بهش بگم، من میدم که بتونم این زندگی رو حفظ کنم! اینجوری ازدواجمان تا ابد پایدار میمونه. تمام رازهای تو رو میذارم توی فیسبوک و اونقدر شکنجهت میکنم که از درد فریاد بکشی. اینقدر تحقیر میشی که تنها راه روبهروت میشه پریدن از روی پل و اون موقع مرگ ما رو از هم جدا میکنه! وقتی مرگ تو ما رو از هم جدا کنه همهچیز رو بالا میکشم.»
و سپس، داماد از ترس و فروپاشی روانی استفراغ میکند.
زن به سالن عروسی بازمیگردد و بهاجبار آن دخترِ ازهمهجابیخبر را به رقصی ساختگی وامیدارد و در ادامه او را جوری به سمت دیوارِ آینهای پرتاب میکند که تمام آینه روی بدن دختر خُرد میشود: درسِ عبرتی فراموشنشدنی برای تمام دخترهایی که اطراف مردان متأهل میپلکند. در کمتر از چند دقیقه، ماجرای خیانت داماد به گوش همه میرسد و میان خانوادههای عروس و داماد نبردی درمیگیرد که سالن عروسی را به میدان جنگ تبدیل میکند. همان سالنی که لحظاتی قبل از صدای موسیقی پر بود و همه مشغول رقص و شادمانی بودند.
این اپیزودِ آخر همیشه برایم درخشانترین و واقعیترین بخش فیلم قصههای وحشی بوده است. نمیدانستم چرا اینقدر آن را میفهمم و فقط حس میکردم که یکی از واقعیترین قصههایی است که در تمام عمرم دیدهام، با آنکه هیچوقت چیزی حتی نزدیک به آن را هم تجربه نکرده بودم. تا اینکه شب عجیبی در زندگیام فرا رسید.
با پارتنرم در موقعیتی از رابطه قرار داشتیم که دایم برای آینده برنامهریزی میکردیم: پیشرفت، مهاجرت، به سرپرستی گرفتنِ یک سگ یا گربه، تشکیل خانواده، و پیرشدن کنار یکدیگر. در شبی که یکی از آن لحظات پرحرارتمان را تجربه میکردیم قرار داشتیم. تمام شب این احساس را داشتم که انگار بار دیگر عاشق او شدهام و بار دیگر او را به دست آوردهام. این احساسی بود که با او بهوفور تجربه میکردم و میدانستم برای او نیز همین حس متقابل وجود دارد. ما هر دو دیوانهوار عاشق یکدیگر بودیم. نیمههای شب رسیده بود و ما مدت زیادی همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و حرف میزدیم. همان حرفهای عاشقانهی بعدازهمخوابگی که گفتن و شنیدنش چیزی کم از خود کیف تنانه ندارد. تا آنکه نمیدانم چه اتفاقی افتاد که پارتنرم دربارهی گذشتهام سؤالاتی کرد. در تمام طول رابطه میدانست من هیچوقت در گذشته آدم پرکاری نبودهام و فقط یک تجربهی خارجازچهارچوب داشتهام که اتفاقاً هیچوقت هم دلم نمیخواسته دربارهاش صحبت کنم. بیشتر از یک سال از من سؤالی نکرده بود و من هم پیش خودم فکر میکردم که آن تجربه فقط متعلق به اتاق تاریک خاطرات خودم است و هیچگاه مجبور نمیشوم آن را بازگو کنم. اما فضای پرحرارت و عاشقانهی آن شب مرا از ادامهی نگهداری آن راز در ذهنم بازداشت. ناگهان در موقعیتی قرار گرفتم که اگر دروغ میگفتم، شاید خودم را نجات میدادم، اما انگار جفای بزرگی به آن عشق و آن شب استثنایی کرده بودم. پس زبان باز کردم و ماجرا را گفتم:
آن تجربه برای هنگامی بود که شبی را در احوال بدمستی با صمیمیترین دوستم گذرانده بودم. در آن شب، هر دو مست و لایعقل بودیم و نمیفهمیدیم داریم چه بلایی سر یکدیگر و از همه مهمتر چه بلایی بر سر دوستیمان میآوریم. ما دوستان نزدیک و ارزشمندی برای همدیگر بودیم و در نهایت تصمیممان بر آن شد که فکر کنیم: «یک غلطی در مستی مرتکب شدهایم، بهتر است آن را زیر فرش پنهان کنیم، دربارهاش صحبت نکنیم و به دوستیمان مانند سابق ادامه دهیم.» از آن ماجرا بیش از یک سال گذشت و سپس من با پارتنرم آشنا شدم و رابطهای آتشین و جدی میانمان شکل گرفت.
انفجار اتفاق افتاد. همان نیمههای شب مرا از اتاقخواب بیرون انداخت و من فهمیدم که نوازندههای آهنگهای عاشقانه از نواختن سازهایشان دست کشیدهاند و حالا آن سکوت مرگبار در سالن عروسی اتفاق افتاده است. شاید بگویید تو که خیانت نکرده بودی، ماجرایی بوده برای گذشتهی تو و خیلی متفاوت است با آنچه در فیلم دیدهای. اما باید بگویم که برای پارتنرم مسئله چندان به این مرتبط نبود که با کسی بودهام یا نه. تمام حرف او این بود که «تو به من دروغ گفتهای.» و حق با او بود. من دروغ گفته بودم. هر بار که صحبتی از گذشتهام به میان میآمد، طفره میرفتم و آن قضیه را جوری برگزار میکردم که انگار آن آدمی که یک شب را با او گذراندهام دیگر در زندگیام حضور ندارد. در حالی که او همیشه حضور داشت. در زندگی خودم و در زندگی مشترکِ من و پارتنرم، او همیشه یکی از دوستان نزدیک ما بود. من بیش از یک سال به او دروغ گفته بودم و بعد از آن شب بارها با این سؤال مواجه شدم که «آیا من باید به دروغگویی ادامه میدادم یا کار درستی کردم که حقیقت را گفتم؟»
در آن اپیزود، واقعیت در یکی از عاشقانهترین لحظات ممکن افشا میشود، هنگام رقص تانگو. زن در آغوش مرد است که به او میگوید: «به من راست بگو. با آن دختر خوابیدی؟» همهی ما میدانیم که اگر پسر میگفت «نه!» قطعاً خودش و رابطهاش را نجات داده بود. چرا که میدانیم، گاهی لازم است دروغگو و بیاخلاق باشی تا از خیلی چیزها محافظت کنی. این غیرقابل انکار است که همهی آدمها ظرفیت مواجهشدن با واقعیت را ندارند و دروغ آنها را خوشحالتر و راضیتر نگه میدارد. اما مسئله اینجاست که هیچکس نمیگوید که به من دروغ بگو تا مرا شادکام کنی. همهی ما خودمان را طرفدار راستگویی و اخلاق نشان میدهیم و از همه این انتظار را داریم که باصداقت و شفافیت با ما رفتار کنند. همهی ما میگوییم که از دروغشنیدن بیزاریم و دروغگوها را لایق بخشش نمیدانیم. اما آیا، در آن بزنگاههای سرنوشتساز، ما حاضریم زلزلهی مهیبِ شنیدن یک واقعیتِ آزاردهنده را تحمل کنیم و پسلرزههای آن را برای روزها، ماهها، و شاید سالهای متوالی تاب بیاوریم؟
من فکر میکنم، اگر یک ماشین زمان وجود داشته باشد که ما را به آینده ببرد و به ما آن نسخه از خودمان را پس از شنیدن حقایق سهمگین نشان دهد، اوضاع خیلی فرق کند. اگر بدانیم پس از آگاهی و دانستن رازهای تاریک کسانی که برایمان عزیز هستند و دوستشان داریم چه میزان فروپاشیده و متلاشی خواهیم شد، شاید واقعاً ترجیح بدهیم خیلی چیزها را هیچوقت ندانیم. در بهترین حالت، شاید بتوانیم آن آدمها را با سرزمین چرکین و بدبوی درونشان تنها بگذاریم تا خودشان با تاریکیها معامله و زندگی کنند. بدترین حالت هم این است که ترجیح بدهیم یک احمقِ خوشحال باقی بمانیم تا تصویر ذهنیمان نسبت به آدمها خراب و شکسته نشود.
در اخلاقِ هنجاری شاخهای وجود دارد به نام «پیامدگرایی» که درستبودن یا نبودن هر عمل را در گروی پیامدها و عواقب آن میداند. طبق این شاخه از اخلاقِ هنجاری، اخلاقیترین عمل عملی است که دارای بهترین پیامد باشد، حتی اگر ذاتاً شر باشد. به صورت کلی، هرچه عملی پیامدهای خوبِ بیشتری به همراه داشته باشد، عملِ بهتر یا درستتری است.
در اپیزودِ آخرِ قصههای وحشی و در آخرهای قصه، داماد با همان حالِ زارونزار شامپاینی را باز میکند و با بطری سر میکشد. سپس چاقویی برمیدارد و بهسمت کیک میرود که روی زمین افتاده است. آن را بر میدارد، برش میزند، و میخورد. سپس، دست و صورتش را پاک میکند و بهسمت عروس میرود که روی زمین نشسته و اشک میریزد. دستش را به سمت زن دراز میکند. زن دست او را پس میزند. او دوباره دستش را دراز میکند. این بار زن دست او را میگیرد و بلند میشود. مرد او را در آغوش میگیرد و خیلی آرام با او شروع به رقص میکند —شاید ادامهی همان تانگوی عاشقانهای است که ویرانی به بار آورد— و کمی بعد صورتش را به صورت زن نزدیک میکند. چیزی نمیگذرد که آنها بوسهای پرحرارت را آغاز میکنند و قصه در همین نقطه به پایان میرسد.
هیچکس نمیداند فردای آن عروسی چه شد. آیا آنها، پس از آن بوسهی آتشین، دوباره توانستهاند تکههای شکستهشدهی رابطه را کنار هم بگذارند و آن را ترمیم کنند؟ هیچکس نمیداند. و این ندانستن به این سبب است که ما هیچگاه نخواهیم فهمید که آیا آنها میتوانند مسئولیتِ زندگیکردن با حقیقتی تلخ را بپذیرند؟ چه در مقام کسی که جویای حقیقت بوده و چه کسی که حقیقت را بر زبان آورده است؟
حالا با پارتنرم تراپی میرویم و مشغولِ کارکردن روی زخمِ خونین و عمیقی هستیم که از آن شب ایجاد شده است. بارها به آن شب بازگشتهایم، دربارهاش حرف زدهایم، دعوا کردهایم و هنوز هم نمیدانیم میتوانیم از این کابوس آشفته بیدار شویم یا نه. یک بار پارتنرم، در حالی که اشک میریخت، گفت: «آن شب خیلی خسته بودم، داشت خوابم میبرد، کاش خوابم برده بود…»
و حالا روزهاست که در سالن عروسی منتظر ایستادهام. آشفته و فروپاشیده با سؤالی در مغزم که آیا باید به دروغگویی ادامه میدادم یا نه؟ ایستادهام و به او نگاه میکنم. منتظرم ببینم اگر دستم را به سمتش دراز کنم، آیا بلند میشود تا با من برقصد؟
1.«Wild Tales» (۲۰۱۴) به نویسندگی و کارگردانی دامین سیفرون [Damián Szifron] یک فیلم آنتولوژی و کمدی سیاه محصول مشترک آژانتین و اسپانیاست. -.و