
معراج قنبری
به مکانها فکر میکردیم، به معماری، به خاطرات جمعی، به اتفاقها و فرازونشیبهای مکانهایی در دل شهر، که هر کدام بخشی از هویت چند نسل را در دلِ خود جا دادهاند. در آغازِ راه، برای ثبت تاریخ هر مکان و خاطراتش به سراغ افرادی رفتیم که روحیه و جوهر...

گبی وود
ساعت هشت صبحِ هشتمِ ژوئیهی ۱۹۸۰، ریموند کارور پشت میز کارش نشست تا نامهای به ویراستارش، گوردون لیش، بنویسد. او تمام شب را بیدار مانده بود و نگران کتابی بود که با لیش روی آن کار میکردند؛ وقتی نوشتن نامه تمام شد، تعداد کلماتش بیشتر از بسیاری از داستانهای...

نازنین ذاکری
پردهی اول؛ خروج هوا دیگر تاریک شده بود که من برگشتم. دوست داشتم مزهی شیریناش آرامآرام تمام شود، پس قاطیِ جمعیت مسیر طولانی را تا مترو پیاده رفتم، پر بودم از انرژی و حس قدرتی که تا آن روز تجربهاش را نداشتم. انرژی غیرقابل توصیف و تازهای، انگار که...

نغمه پروان
از همان اول که عکس خانهمان را در سایت خانهیابیِ سوئدی هِمنت دیدم، برای کاغذدیواری طلاییِ دیوار هال نقشه کشیدم. اما اسبابکشی به این خانهی چهلپنجاهساله، هزار کار فوریفوتیتر انداخت گردنمان و همسرم هم که دید کاغذِ دیوار خیلی هم مندرس نیست، پیشنهاد کرد فعلا از خیر کندنش بگذریم. طلایی...

حبيب دانشور
من زنانِ داستانهای غادةالسمان را دوست دارم. اعتراف میکنم اولینباری که از پشت کلمهها و با کلمهها دلبستهی کسی شدم در دانوبِ خاکستری بود، قصهی کوتاهی که در آن زنی مردان را با چشمانش شکار میکند، عینکش را که در مهمانی از چشمش درمیآورد و مردی را بهدقت ورانداز میکند،...

سعیده سیاحیان
مدتی است مگسهای سیاه کوچک دور و بر کابینتهای آشپزخانهی من پرسه میزنند. کابینتها را سی سیوپنج سال پیش کار گذاشتهاند. از همانهایی که در دوران جنگ برای دریافت حوالهی آهنش باید ساعتها توی صف میایستادی. حالا رنگ از رویشان پریده و حاشیههای سفیدشان گُلهبهگُله کنده شده. نه من و...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد