مَثَلی انگلیسی هست که میگوید تأثیر برخورد اول هیچگاه فراموش نمیشود؛ به نظرم دربارهی همهی برخوردهای اول مصداق ندارد، ولی بعضی از اولین برخوردها چون منورِ آرام و کوچکی، نوری میافروزند که روشناییاش آهسته و پیوسته باقی است. وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم، برخورد من با موسیقیِ تام...
همیشه میل غریبی در توجه به جداماندهها در من بوده و هست. گرایشی دارم همواره به مرور گذشتهها. این هم شاید نوعی خودآزاریست. نمیدانم. مقولهی مهاجرت هم همیشه برای من با اندوهی ژرف همراه است و نزدیکانم این را بهچشم دیدهاند که وقتی حرف مهاجرت میشود یا کسی از...
بویِ چوب رنده شده، یک جان به جانهای آدم اضافه میکند. اواسط زمستانِ رشت، سال ۱۴۰۰، قرار گذاشته بودیم که صبحِ آفتابزدهای برویم و از کارگاه نجاری آقای حقانیپور، خانهی چوبی در ادامهی پروژهی ناجه گزارشی تصویری تهیه کنیم. ترکیبِ آفتاب و زمستان در رشت متاع نادریست؛...
۲۰۱۰ من بابام آن سال میآمد پاریس دارو میگرفت. یعنی یک پروفسوری توی یک انستیتویی، جایی داروهای جدید برای سرطانیها تجویز میکرد تا ببیند چقدر دیگر زنده میمانند. بابام هم توی بازیاش بود. هر ششماه، یکسال باید میآمد پاریس به پروفسور بگوید هنوز مریض است. یکسری عکس و...
همیشه میپرسند چرا در کتابهای ادبیات فارسیِ مدرسه از داستانها و شعرهای هدایت و گلشیری و چوبک و شاملو و براهنی و فروغ خبری نیست. حالا فرض کنیم اینها را توی کتابهای درسی منتشر کردند ــ کی میخواهد درسشان بدهد؟ چند نفر بلدند راجع به شازدهاحتجاب گلشیری حرف بزنند؟...
۱ خواب میبینم کشتمت. خواب میبینم از لب یه صخرهی بلند پرتت کردم پایین. اون پایین رودخونهای جاریه و اطرافش صف درختهایی که باد توی برگهاشون میپیچه. برگها به آفتاب رخ نشون میدن و روشن میشن. نگاهت مهربونه، اصلا نترسیدی. فقط ناباورانه نگاهم میکنی. دستهات رو کمی از...