ایام تعطیلات تابستان بود. در خانهی خالهاش روبهروی تلویزیون نشسته بود منتظر تا بقیه هم آماده شوند و به مهمانی عصرانه بروند. در سایهروشنِ عصرگاهی، رخوتی غمناک در فضای اتاق خزیده بود. تلویزیون، به رسم آن روزها، داشت بین برنامهای موسیقی پخش میکرد، موسیقی کلاسیک. سهم همنسلان او از موسیقی، در سالهای جنگ، همین میانبرنامههای کوتاهمدت همراه تصاویر طبیعت و گلها از نمایی نزدیک بود.
از میان تکوتوک موسیقیهای کلاسیک پخششده در تلویزیون، آن موسیقی در ذهنش ثبتوضبط شد و بعدتر بالاخره پیدایش کرد: «سمفونی شمارهی نه بتهوون». مواجههی اولیه با این سمفونی در آن سنین بازیگوشانه بود. او خود را رهبر ارکستر تصور میکرد و با اوجوفرود صدای سازها سر و دست خود را بالا و پایین میبُرد و سرش را چنان تکان میداد که تمام موهایش آشفته میشد؛ گویی رهبر ارکستری کهنسال شبیه عکسهای بتهوون است. سالها بعد بود که فهمید آنچه در کودکی او را مجذوب خود کرده همان موومان چهارم از سمفونی نهم است. از جذابیتهای موومان آخرِ این سمفونی آوازیبودن آن با اشعاری از فردریش شیللر با عنوان چکامهی شادی است.
جذابیت این قطعه باعث شد مشتاقانه دربارهی بتهوون بخواند. بخشی از دفتر خاطرات نوجوانیاش بریدههایی از روزنامهها و مجلهها دربارهی زندگی و آثار این موسیقیدان افسانهای بود. مانند داستان ساختهشدن سونات مهتاب، که همراه با عکسی از او به دفترش چسبانده شده بود. اما هرچه بیشتر خواند، بعدتر، معلوم شد که برخی از آن مطالب مستند نیست، با این حال جادوی بتهوون ماندگار بود. تغییرات ناگهانی صداها در آثار بتهوون یکی از نوآوریهای او در زمان خودش بود. اگر این تغییرات صدا در آثار پیش از بتهوون بهتدریج ایجاد و نواخته میشد در کارهای او اما ناگهانی و بهیکباره رخ میداد، بهاصطلاح ایجاد تضادهای ناگهانی میان زمختی و نرمی یا شدت و ضعف. اصلاً شاید همین خصلتِ تغییرات ناگهانی صداها بود که شخصیت هیجانی او را به آن موسیقی (بتهوون) پیوند میزد.
این کنجکاویها در دوران تحصیل و مدرسه جریان داشت. مدرسه هر چیزی بود جز فضایی دلخواه و شاد برای کشف و شهود و آزمودن راههای نرفته. هدف تربیتِ آدمهای مطیع و سربهراهی بود که سر صف، با ارادهای محکم و صدایی بلند، شعارها را تکرار میکنند و سر کلاس و سپس در خانه نیز گفتههای معلم را. اثری از هنر نبود. زنگ هنر حیاطخلوت دروس دیگر بود. هر معلمی که از برنامهی درسیاش عقب میماند زنگ هنر را مصادره میکرد و آه بود که از نهاد دانشآموزان بلند میشد. در همان معدود ساعات نامنظمِ آموزش هنر جایی برای موسیقی نبود، صرفاً کمی نقاشی و بیشتر خطاطی بود. تئاتر و سرود هم که مختص ایام دههی فجر بود و اغلب مَفری برای دانشآموزان تا از درسهای کسالتبار و فضای عاری از شور زندگی کلاسها خلاص شوند.
از عناصر مهم آموزش نقاشی در مدرسه دفتر نقاشی ارژنگ بود، دفتری که بیشتر تجسم تقلید و تشویق به کپیکردن بود. این روش برای او که هیچ استعدادی در نقاشی نداشت بیشتر از دیگران بیحاصل بود. هشتساله که بود، همراه برادر و دخترداییاش به کلاس یکی از آشنایان رفت که نقاش بود. هنوز هم معلوم نیست که والدینشان برای آموزش مهارتهای هنری آنها را راهی کلاس نقاشی کرده بودند یا بیشتر برای خلاصی از سروصدا و شیطنتهایی که خواب بعدازظهر تابستانیشان را در خانهی مادربزرگ بر هم میزد. در آن کلاس، آقای رزاقی الگویی از یک نقاشی را تعیین میکرد تا آنها نعلبهنعل از روی آن بکشند. تا پایان آن تابستان، صفحات دفتر نقاشی فیلیِ برادرش پر بود از رنگ و اشکالی مانند طوطی، پرتره و کوزه، و دفتر فیلی او اما پر بود از اشکالی کجومعوج و بیمعنی، که صرفاً گواهی بودند از تلاشی بیهوده برای کشیدن مدلهای نقاشی. گالریگردی با پدر بود که بعدها شد حلقهی پیوند او با نقاشی. پدرش، باحوصله، مقابل تابلوهای نقاشی میایستاد و درباهشان حرف میزد. سالها بعد که در موزهی ملی کشوری دیگر گروهی از کودکان را دید که پشت معلمشان ایستاده بودند و معلم هم دربارهی آثار برای آنها حرف میزد یاد تلاش پدر برای انتقال اهمیت هنر افتاد.
سرنوشت برادر و خواهر بااستعدادش در نقاشی فرق چندانی با او نداشت. نظام آموزشیِ یکدستساز، بیاعتنا به مواهب گوناگونی که طبیعت میان افراد تقسیم کرده و بیدغدغه برای شناخت استعدادها یا آموزش به بیاستعدادها، برنامهای برای هنر در آموزش رسمی قایل نیست. به نظر میرسد افراد را به مدرسه میفرستند تا هر گونه انحراف از معیار در ایشان از بین برود، و در نهایت خلاقیت و ابتکار عملشان خشک شود و انگیزهی آنها نیز تبخیر.
برادرش، که اغلب افکارش را نقاشی میکرد، آنچه در آن زمان از سیاست میفهمید به صورت کاریکاتور میکشید. مثلاً در یکی از نقاشیهایش قدرتهای بزرگ جهان را در تمثال انسانهای مختلف در حال جنگ کشیده بود، یا برخی تصاویر رخدادهای تاریخی را میکشید که چیزکی دربارهشان خوانده بود. مثلاً یک صفحه را سیاه کرده بود از آرایش نیروهای نظامی در جنگجهانی دوم و نفربهنفر سربازهای دو طرفِ نبرد را کشیده بود. یک بار هم، که برای اولین بار بهتنهایی به خیابان انقلاب رفته بود، بعد از تماشای کتابفروشیها مشتاقانه در طرحی پانورامایی کل میدان انقلاب و مغازههای کتابفروشی را به تصویر کشید. اما ورودش به مدرسهای با آموزش سختگیرانه و برنامههای درسی فشرده، همراه امتحانات و اردوهای آموزشی و آموزههای مذهبی و عقیدتی، هر نوع فرصت و انگیزهای برای نقاشی کردن را از او گرفت. بعدتر، برادرش این فراموشی و انصراف و دوری از نقاشی را ناشی از شرایط ناخواستهی زندگی میدانست و به نظر میرسید که در این باره گلهای هم ندارد، اما خواهر کوچکتر همیشه از معلمها شاکی و ناراضی بود.
خواهرش عاشق نقاشی بود؛ یکی از سرگرمیهایش کشیدن شخصیتهای خیالی بود، که قیچیشان میکرد و با صدا و حرکتِ دستانش به آنها جان میداد، در واقع سناریوی بازیها را در سر میپروراند و شخصیتها را نقاشی میکرد. یک بار، پیش از ورود معلم ریاضی به کلاس، با ظرافت بسیار، گوشهی تختهسیاه سیمرغی را نقاشی کرد. معلم، به محض ورود به کلاس، کل تخته را پاک کرد، بیآنکه نقاشی او نظرش را جلب کند یا اینکه حتی بپرسد این طرح را چه کسی کشیده. اما واکنش معلمِ هنر هم بهتر از معلم ریاضی نبود. خواهر شبی را تا صبح بیدار مانده بود و مینیاتوری معروف را با تمام جزئیات کشیده بود تا فردایش سر زنگ هنر به معلم نشان دهد. فردای آن روز اما معلم نگاه سردی به نقاشی کرده بود، انگار که خواسته باشد به او بفهماند باید فقط همان تکلیف مشخص را انجام میداده و این نقاشی آنقدرها هم شایستهی تقدیر نیست.
بالاخره آموزش رسمی قریحهی هنری او را هم پس زد و او فقط به خواندن زندگینامهی نقاشان بزرگ اکتفا کرد. او تا مدتها همچون ون گوگ، خیره، اشکال اطرافش را غیر از اشکال موجود و واقعی تصور میکرد و اما در نهایت و بهتدریج این شوق به نقاشیکردن نیز در او رنگ باخت. گاهی اطرافیان به یادش میآوردند که آدم مستعدی است، اما سکوت میکرد و یک بار با اعلام اینکه آن فردِ مستعد نقاشیکردن مُرده و دیگر باید فراموشش کنید به همهی این یادآوریها پایان داد. اما هنوز تصاویر ونگوگ لابهلای ستارهها و ابرها در حرکتاند.