
امیر میثمی
من آدم هنریای نیستم، بعید هم میدانم زمانی به جرگهی هنردوستان بپیوندم، از آنهایی که کار هنری میکنند یا دوست دارند آثار هنری داشته باشند یا حتی از آنهایی که دربارهی هنر مطالعه میکنند. البته شده که گاهی همراه دیگران بروم در گالریهای مرکز شهر و جاهای دیگر پرسه...


ایام تعطیلات تابستان بود. در خانهی خالهاش روبهروی تلویزیون نشسته بود منتظر تا بقیه هم آماده شوند و به مهمانی عصرانه بروند. در سایهروشنِ عصرگاهی، رخوتی غمناک در فضای اتاق خزیده بود. تلویزیون، به رسم آن روزها، داشت بین برنامهای موسیقی پخش میکرد، موسیقی کلاسیک. سهم همنسلان او از...
ندا میلانی

ایام تعطیلات تابستان بود. در خانهی خالهاش روبهروی تلویزیون نشسته بود منتظر تا بقیه هم آماده شوند و به مهمانی عصرانه بروند. در سایهروشنِ عصرگاهی، رخوتی غمناک در فضای اتاق خزیده بود. تلویزیون، به رسم آن روزها، داشت بین برنامهای موسیقی پخش میکرد، موسیقی کلاسیک. سهم همنسلان او از...
ندا میلانی
زهرا مسچی
اولین باری که بوها را کشف کردم خانهی آقادایی بود که میشد دایی بابا. از درِ چوبی خانهشان که وارد میشدی، در یک لحظه خانه مشامت را پر میکرد از بوهای مختلف: بوی گلهای بهاری باغچه، بوی وسوسهبرانگیز غذا، که از پنجرهشان میگذشت و تا کوچه میپیچید و دل هر...

سمیرا هاشمی
از داشتن اطلاعات بیاهمیت خوشم میآید. با اشتیاق و وسواس خاصی دادههای بیاهمیتِ بعضی جاها و آدمها را گردآوری و توی ذهنم ثبت و ضبط میکنم. اطلاعاتی شبیه به اینکه مغازهی نزدیک خانهام چند کاسبیِ بیدوام به خودش دیده، کرکرهی فلان مغازه چند وقت است بالا نیامده، خانهی آجری محبوبم...

الهام بدیعی
عصر شده بود. دوچرخه را برداشتم و افتادم در مسیر جادهی باریکی که از پشت خانه به شالیزار وصل میشد. لاکپشتهای کوچک داشتند در عرض جاده سلانهسلانه راه میرفتند. تا چشم کار میکرد همهجا سبز بود. با اینکه بیشتر سالهای زندگیام در این شهر بودهام، هنوز این حجم از...

دنیل توره
یک لحظه روراست از خودتان بپرسید: آیا ادبیات زندگی من را بهتر کرده؟ در جواب این سؤال همهی ما معمولاً واکنشِ آنیِ غضبآلودی در دفاع از داستانهای مورد علاقهی خود بروز میدهیم، انگار این سؤال لحاف ایمنی ما را کنار زده باشد. اما رهاکردن نوستالژی و احساسات مرتبط با آن...

فریبا گرانمایه
هوا هنوز تاریک بود که ماهرخ از خواب بیدار شد. پردهی تور طوسی را کنار زد و به آسمان پشتِ پنجره نگاه کرد. هوا ابری بود. جلو آینهی سنگی طاقچه ایستاد و موهایش را شانه کرد. جیوهی پشت آینه ریخته بود و جابهجا لکههای ریز میافتادند روی صورتش. دهانش خشک...


ایام تعطیلات تابستان بود. در خانهی خالهاش روبهروی تلویزیون نشسته بود منتظر تا بقیه هم آماده شوند و به مهمانی عصرانه بروند. در سایهروشنِ عصرگاهی، رخوتی غمناک در فضای اتاق خزیده بود. تلویزیون، به رسم آن روزها، داشت بین برنامهای موسیقی پخش میکرد، موسیقی کلاسیک. سهم همنسلان او از...
ندا میلانی

ایام تعطیلات تابستان بود. در خانهی خالهاش روبهروی تلویزیون نشسته بود منتظر تا بقیه هم آماده شوند و به مهمانی عصرانه بروند. در سایهروشنِ عصرگاهی، رخوتی غمناک در فضای اتاق خزیده بود. تلویزیون، به رسم آن روزها، داشت بین برنامهای موسیقی پخش میکرد، موسیقی کلاسیک. سهم همنسلان او از...
ندا میلانی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد