
گلچهره صادقزاده
آنتونیو لوپز گارسیا: در تومیلوسو هستم. درختهایی را آن طرف میدان میبینم که قبلاً، هرگز، آنجا نبودند. برگهای تیرهشان را به جا میآورم. من به همراه پدر و مادرم زیر این درختان هستیم، همراه با چندنفری که نمیتوانم تشخیصشان بدهم. صدای خودمان را میشنوم که با آرامش گپ میزنیم....

الهام خطایی
با صدای اُرکستر و ترکیبی از سازهای زهی و بادی شروع میشود. ابتدا هیجانانگیز است، سپس اوج میگیرد به تمپوی تندی میرسد و تو را به خود میخواند. صدای موسیقی کم میشود و صدای راوی را میشنویم که نام کتاب را میگوید، بعد نام نویسندهاش را، و با فاصلهی...

فاطمه صادقی
موجِ تماشای سریالهای خارجی در ایران، باب جدیدی در زندگی هر کسی ایجاد کرد. از تقویت زبان و دورهی تدریس زبان انگلیسی همراه با سریال فرندز گرفته تا تم تولد به سبکِ گیم آف ترونز . هر کس، بهنوعی، سهمی از دنیای جدید را تجربه میکرد....

سپیده پارساپژوه
ژاکلین از آن نامهای قدیمی و کهنه است. امروزه، اینجا، بیشتر زنهای سالمند از اینگونه نامها دارند، اما من به جوانی آنها فکر میکنم. دیروز فیلم مکانهای رفتن 1 را دیدم. یک فیلم کمدی درام با صحنههای بیپردهای از روابط جنسی که برتران بلیه، تقریباً، پنجاه سال پیش آن را...

دَنی لایِن
پاییز ۱۹۶۶، وقتی بیستوچهارساله بودم، به نیویورک بازگشتم. بالاخره، سفری که زمستان ۱۹۶۴ از نیواورلئان آغاز کرده بودم، با بازگشت به خانه، به پایان رساندم. دوست مجسمهسازم، مارک دی سوورو، در ساختمانی در تقاطع خیابانهای فولتن و فرانت زندگی میکرد و من دنبال آپارتمانی نزدیکیهای آنجا بودم. آن زمان عدهی...

راضیه فیضآبادی
گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروریدن «… در کائوآئی، در ایالت هاوایی هستم. هوا، به طرزی باورنکردنی، صاف و آفتابی است. یک ابر هم در آسمان دیده نمیشود، و انگار حتی مفهومِ ابر هم در ذهن نمیگنجد. […] آپارتمانی اجاره کردهام. صبحها که هوا خنک است، پشتِ میزتحریرم...


بیدل دهلوی همین که بیدار شد احساس کرد در ادامهی رؤیایی که میدیده بیدار شده. سعی کرد خوابی را که به بیدارشدنش گره خورده بود به یاد بیاورد. تصویرهای گنگی، شبحوار، از جلو چشمانش میگذشت، اما مثل کلمهای که نوکِ زبان آدم گیر کرده باشد و به زبان درنیاید، نتوانست...
محسن حکیممعانی

بیدل دهلوی همین که بیدار شد احساس کرد در ادامهی رؤیایی که میدیده بیدار شده. سعی کرد خوابی را که به بیدارشدنش گره خورده بود به یاد بیاورد. تصویرهای گنگی، شبحوار، از جلو چشمانش میگذشت، اما مثل کلمهای که نوکِ زبان آدم گیر کرده باشد و به زبان درنیاید، نتوانست...
محسن حکیممعانی

بیدل دهلوی همین که بیدار شد احساس کرد در ادامهی رؤیایی که میدیده بیدار شده. سعی کرد خوابی را که به بیدارشدنش گره خورده بود به یاد بیاورد. تصویرهای گنگی، شبحوار، از جلو چشمانش میگذشت، اما مثل کلمهای که نوکِ زبان آدم گیر کرده باشد و به زبان درنیاید، نتوانست...
محسن حکیممعانی

بیدل دهلوی همین که بیدار شد احساس کرد در ادامهی رؤیایی که میدیده بیدار شده. سعی کرد خوابی را که به بیدارشدنش گره خورده بود به یاد بیاورد. تصویرهای گنگی، شبحوار، از جلو چشمانش میگذشت، اما مثل کلمهای که نوکِ زبان آدم گیر کرده باشد و به زبان درنیاید، نتوانست...
محسن حکیممعانی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد