آتشبازی را از انبوه عنوانهای دیگر بیرون کشید و گفت خوش به حالت که اولین بار است آتشبازی ریچارد فورد را میخوانی. کتاب را که میخواندم، میخواستم برگردم به کتابفروشی و به نازی بگویم اما این اولین بار نیست! هرچند چشمهای من تابهحال این سطرها را...
با اینکه اصلاً مطمئن نبودی این سکو برای نشستن باشد، نشستی و دستت را برای کنترل گرسنگی روی معدهات فشار دادی. گردنت را تا جایی که ستون فقرات و مهرههایش اجازه میدادند به عقب خم کردی. چشمهایت را درشت کردی و باولع به گستردگی آسمان دوختیشان. دلت میخواست میتوانستی...
در جواب تسلیت من، باتأسف میگوید: «آنقدر سرسرهبازی کرد تا لغزش آخری کارش را ساخت.» و آن کلمهی هولآور را به زبان میآورد. بعد از چند روز لعنتی میگوید که خودش اسمش را گذاشته صدوسه ساعت بیخبری. «روز اول زنگ نزدم. شده بود شب نیاید یا بیستوچهار ساعت بیرون...
ما آدمهای تقریباً خوشبینی بودیم و اصرار داشتیم نقصها را ماستمالی کنیم. تری ایگلتون، فیلسوف بدبین اهل بریتانیا، اسمش را گذاشته است «ابتذال خوشبینی»، در توصیف وقتی که دلیلی خردمندانه برای بهبود نداریم و باید برای امیدوار بودنمان دلیلی وجود داشته باشد. او همهی خوشبینها را پیشرفتگرا میداند. این...
«خونهها شبیه آدمایی میشن که توی اونا زندگی میکنن.» این را آن روز عصر توی حیاط ویلای ساحل خزر به جوان مشاور املاکی بلندبلند گفتم. باران مهر ماه روسری من و چروک صورت سهراب را خیس میکرد و ما همانطور ایستاده بودیم توی حیاط ویلای پیشنهادی پسر. سهراب پرسید:...
قلم دیدی که با تیغ ار ستیزد ز هر بندش برون شنگرف ریزد جامی...
«قرار شد بریم دریا.» «بریم.» روی ساعدم خطوط دریا را میکشم شبیه به کرم شده.کرمی که تو را خورده. بیمارستان شلوغ است. دکتر من را از راهروی تنگی میبرد سردخانه برای تأیید هویت. جنسیت: زن، سن:۲۲، وضعیت: غرق شده. «نسبت؟» «دوستمه.» تو را از یخچال بیرون میکشند. «خودشه؟»...
«واحد امنیت اجتماعی پلیس متروپلیتن لندن مرد سیوهشتساله را به جرم طبابت غیرمجاز، که نقض قوانین نظام پزشکی است، دستگیر کرد. او سه سالونیم پزشکِ پارهوقت در سه کلینیک مختلف بوده و چندین اقدام پزشکی غیرقانونی از جمله مصاحبههای اولیه با بیماران، تجویز دارو و بخیه زدن انجام داده....