
محسن پناهی
آتشبازی را از انبوه عنوانهای دیگر بیرون کشید و گفت خوش به حالت که اولین بار است آتشبازی ریچارد فورد را میخوانی. کتاب را که میخواندم، میخواستم برگردم به کتابفروشی و به نازی بگویم اما این اولین بار نیست! هرچند چشمهای من تابهحال این سطرها را دنبال نکرده و با...

ساناز کریمی
با اینکه اصلاً مطمئن نبودی این سکو برای نشستن باشد، نشستی و دستت را برای کنترل گرسنگی روی معدهات فشار دادی. گردنت را تا جایی که ستون فقرات و مهرههایش اجازه میدادند به عقب خم کردی. چشمهایت را درشت کردی و باولع به گستردگی آسمان دوختیشان. دلت میخواست میتوانستی حافظهات...


به نبش قبر میماند این کار، کاری که من مایل نیستم انجامش دهم. اصلاً مگر چقدر میتوانم به حافظهام اطمینان کنم؟ حتی فهمیدم اسم میزها را درست به خاطر ندارم. میزی که فکر میکردم دیفور باشد اِیفور است. نمیخواهم از او بنویسم. آدمها میمیرند، مهاجرت میکنند، و میروند. مکانها اما...
مهتاب شریعتی

به نبش قبر میماند این کار، کاری که من مایل نیستم انجامش دهم. اصلاً مگر چقدر میتوانم به حافظهام اطمینان کنم؟ حتی فهمیدم اسم میزها را درست به خاطر ندارم. میزی که فکر میکردم دیفور باشد اِیفور است. نمیخواهم از او بنویسم. آدمها میمیرند، مهاجرت میکنند، و میروند. مکانها اما...
مهتاب شریعتی
نفیسه نصیران
در جواب تسلیت من، باتأسف میگوید: «آنقدر سرسرهبازی کرد تا لغزش آخری کارش را ساخت.» و آن کلمهی هولآور را به زبان میآورد. بعد از چند روز لعنتی میگوید که خودش اسمش را گذاشته صدوسه ساعت بیخبری. «روز اول زنگ نزدم. شده بود شب نیاید یا بیستوچهار ساعت بیرون از...

سعیده اسداللهی
ما آدمهای تقریباً خوشبینی بودیم و اصرار داشتیم نقصها را ماستمالی کنیم. تری ایگلتون، فیلسوف بدبین اهل بریتانیا، اسمش را گذاشته است «ابتذال خوشبینی»، در توصیف وقتی که دلیلی خردمندانه برای بهبود نداریم و باید برای امیدوار بودنمان دلیلی وجود داشته باشد. او همهی خوشبینها را پیشرفتگرا میداند. این یعنی...

علی صالحی بافقی
«خونهها شبیه آدمایی میشن که توی اونا زندگی میکنن.» این را آن روز عصر توی حیاط ویلای ساحل خزر به جوان مشاور املاکی بلندبلند گفتم. باران مهر ماه روسری من و چروک صورت سهراب را خیس میکرد و ما همانطور ایستاده بودیم توی حیاط ویلای پیشنهادی پسر. سهراب پرسید: «خونهی...

داود شادلو
قلم دیدی که با تیغ ار ستیزد ز هر بندش برون شنگرف ریزد جامی میگویند آن هنگام که مرا آبستن بود شیفتهی نقاشی شد. خلوتگزیده به تماشای پیچکهای ختایی مینشست که کامجویانه از لابهلای شاخههای ستبر اسلیمی میگذرند و بهنرمی چشم را میفریبند تا میانهی متن شگفتانگیز نقاشیها. شبهنگام، تخیلش...

نازنین صفاییان
«قرار شد بریم دریا.» «بریم.» روی ساعدم خطوط دریا را میکشم شبیه به کرم شده.کرمی که تو را خورده. بیمارستان شلوغ است. دکتر من را از راهروی تنگی میبرد سردخانه برای تأیید هویت. «نسبت؟» «دوستمه.» تو را از یخچال بیرون میکشند. «خودشه؟» تو زیر یک پارچهی سفیدی. جوان و درخشنده....

یوکو اوگاوا
«واحد امنیت اجتماعی پلیس متروپلیتن لندن مرد سیوهشتساله را به جرم طبابت غیرمجاز، که نقض قوانین نظام پزشکی است، دستگیر کرد. او سه سالونیم پزشکِ پارهوقت در سه کلینیک مختلف بوده و چندین اقدام پزشکی غیرقانونی از جمله مصاحبههای اولیه با بیماران، تجویز دارو و بخیه زدن انجام داده. بیمارانش...


به نبش قبر میماند این کار، کاری که من مایل نیستم انجامش دهم. اصلاً مگر چقدر میتوانم به حافظهام اطمینان کنم؟ حتی فهمیدم اسم میزها را درست به خاطر ندارم. میزی که فکر میکردم دیفور باشد اِیفور است. نمیخواهم از او بنویسم. آدمها میمیرند، مهاجرت میکنند، و میروند. مکانها اما...
مهتاب شریعتی

به نبش قبر میماند این کار، کاری که من مایل نیستم انجامش دهم. اصلاً مگر چقدر میتوانم به حافظهام اطمینان کنم؟ حتی فهمیدم اسم میزها را درست به خاطر ندارم. میزی که فکر میکردم دیفور باشد اِیفور است. نمیخواهم از او بنویسم. آدمها میمیرند، مهاجرت میکنند، و میروند. مکانها اما...
مهتاب شریعتی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد