نازیلا دلیرنیا
اولین بار که دوست نابغهی من 1 را دیدم، نمیدانستم به تماشای یک داستان آمدهام یا اعترافنامهای از خودم در لباسی دیگر. سریال از همان قابهای نخست—با آن نور سرد، دیوارهای ترکخورده و کوچههای تنگ و خاکی، و بیش از همه آرزوهای دختری که میخواهد نویسنده شود—مرا به سفری برد...

الهام اشرفی
ماریو بارگاس یوسا در قسمتی از کتاب چرا ادبیات؟ مینویسد: «ادبیات، از آغاز تاکنون و تا زمانی که وجود داشته باشد، فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطهی آن انسانها میتوانند یکدیگر را بازشناسند.» شاید همین جمله گویای حس و حال کسانی که...


شنیده بود آدمی تنها چند ثانیه پیش از آنکه روح جسمش را ترک گوید از مرگ خود آگاه میشود و در آن هنگامه از بالا خویشتن را به نظاره مینشیند. در آخر، روح به صورت آگاهی و شعور به کیهان باز میگردد. پس چرا برای او متفاوت بود. اصلاً همهچیز...
وحید معماری

شنیده بود آدمی تنها چند ثانیه پیش از آنکه روح جسمش را ترک گوید از مرگ خود آگاه میشود و در آن هنگامه از بالا خویشتن را به نظاره مینشیند. در آخر، روح به صورت آگاهی و شعور به کیهان باز میگردد. پس چرا برای او متفاوت بود. اصلاً همهچیز...
وحید معماری
ریچل ایسیندِرَت
تقریباً یک روز طول کشید تا با قطار به آنجا برسیم. اما بالاخره رسیدیم: به شیکاگو!—اروپای غرب میانه، «رمِ خطوط راهآهن!» (شاید مارک تواین هم، با طعنه به این تشبیه، به این موضوع پرداخته که چگونه برلین از نظر مسافری آمریکایی «شیکاگوی اروپا»ست.) اینجا همهچیز باشکوه و...

مهسا رهنما
خاصیت گربه چیست؟ نه از ناسپاسی، نه از ضربالمثلهای کهنه، و نه گربهستیزی—دارم از خود گربه حرف میزنم، از خاصیت واقعیاش—که، قبل از هر چیز، حیوان بودن است. و حیوان بودن یعنی شعور کمی داشتن؟—شاید، شاید هم نه. کسی چه میداند؟—گربهای میشناسم که در ششماههی اول زندگیاش گیر کرده...

آزاده عبدیفرد
ایمیل موافقت با درخواست جابهجایی را که خواندم، بعدِ چند دقیقه خوشحالی حال عجیبی سراغم آمد. وقت ناهار از شرکت بیرون زدم به سمت پارک ساعی. خلوت کردن در یکی از شلوغترین پارکهای شهر قلق خاص خودش را داشت. ساعی شبیه زمردی بود که لای یکی از چینخوردگیهای ردای بلند...


عطش نیکوتین که از خواب پراندش، کورمال دست دراز کرد زیر بالش و دور تشک. سیگار و فندکش نبود. مه نوری که تخت امیر و سولی را روشن میکرد و میرفت تا در بستهی اتاق هوشیارش کرد. تازه یادش افتاد که نوزده روز است لب به سیگار نزده، شمال است،...
نفیسه نصیران

عطش نیکوتین که از خواب پراندش، کورمال دست دراز کرد زیر بالش و دور تشک. سیگار و فندکش نبود. مه نوری که تخت امیر و سولی را روشن میکرد و میرفت تا در بستهی اتاق هوشیارش کرد. تازه یادش افتاد که نوزده روز است لب به سیگار نزده، شمال است،...
نفیسه نصیران
نسیم نعمتالهی
حواسم نبود پوشک ندارم. شاشیدم توی شلوارم. تقصیر بچههایم بود. گفتند: «ایزیلایف از زیر لباس پیداست، بابا. خوب نیست در اولین دیدار خانم رحیمی بفهمد.» از شب قبلش نه یک چکه آب خوردم، نه یک استکان چای. فشار مثانه زیاد نمیشد، میتوانستم خودم را کنترل کنم. فقط باید تندتند...

لور سگال
هوپ پیشنهاد داد: «بیایید زودتر شکایتهامون رو بکنیم و خلاص بشیم. من قلبم رو باتری گذاشتهم.» فرح گفت: «دارم بیناییم رو از دست میدم.» بسی گفت: «من شوهرم رو از دست دادم.» و بریجت گفت: «داستانم رو برای دوستی که تو کلاس نویسندگی قدیمیم بود فرستادم.» بسی پرسید: « خب...


شنیده بود آدمی تنها چند ثانیه پیش از آنکه روح جسمش را ترک گوید از مرگ خود آگاه میشود و در آن هنگامه از بالا خویشتن را به نظاره مینشیند. در آخر، روح به صورت آگاهی و شعور به کیهان باز میگردد. پس چرا برای او متفاوت بود. اصلاً همهچیز...
وحید معماری

شنیده بود آدمی تنها چند ثانیه پیش از آنکه روح جسمش را ترک گوید از مرگ خود آگاه میشود و در آن هنگامه از بالا خویشتن را به نظاره مینشیند. در آخر، روح به صورت آگاهی و شعور به کیهان باز میگردد. پس چرا برای او متفاوت بود. اصلاً همهچیز...
وحید معماری

عطش نیکوتین که از خواب پراندش، کورمال دست دراز کرد زیر بالش و دور تشک. سیگار و فندکش نبود. مه نوری که تخت امیر و سولی را روشن میکرد و میرفت تا در بستهی اتاق هوشیارش کرد. تازه یادش افتاد که نوزده روز است لب به سیگار نزده، شمال است،...
نفیسه نصیران

عطش نیکوتین که از خواب پراندش، کورمال دست دراز کرد زیر بالش و دور تشک. سیگار و فندکش نبود. مه نوری که تخت امیر و سولی را روشن میکرد و میرفت تا در بستهی اتاق هوشیارش کرد. تازه یادش افتاد که نوزده روز است لب به سیگار نزده، شمال است،...
نفیسه نصیران
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد