«گاهی نقطهی شروعشدنِ چیزی پیشبینینشده است و اتفاقاً بعدتر ارتباطت با آن یا با بهانهی شروعش قطع میشود؛ نه اینکه فکرش را نکرده باشی یا برایش برنامه نریخته باشی، اما زمانش انگار از دستِ تو خارج میشود. دستکم برای من اینجوری بود؛ مثل زمان مهاجرتم که قراری عاطفی من...
پدربزرگ سواد نیمبندی داشت. شعر را از دور میشناخت: ضربآهنگ کوبندهی حماسه خاطرهی جنگاوریهای دیرینهی دیارش را در دلش چون تنها شعلهی باقیمانده از خاکستری زنده نگه میداشت. میگفت شاهنامه را از بر است. با لحنِ نقالان دم میگرفت و قریب به پنجاه شصت بیتی میخواند: چه...
در امتداد خیابان دارم قدم میزنم. هوا دلگیر است، در انتهای خیابان کسی نمانده جز من و نور گاهوبیگاه ماشینی که عبور میکند و دخترکی که با خنده دوچرخهسواری میکند. مشغول گوشدادن به آهنگی میشوم، روی پلهی دومِ خانهی شمارهی ۴۹ مینشینم، سیگارم را روشن میکنم، سرم را به...
مردی درشتهیکل چند روزی است روی لبهی دیوارِ کوتاهِ شرقیِ پارک شهرآرا مینشیند و یکریز حرف میزند و از استقرا و قیاس و استنتاج میگوید و دستهایش را طوری در هوا تکان میدهد انگار در دفاع از رسالهای سخن میگوید. مو و ریش بلند و آشفتهاش به سفیدی میزند،...
امروز، هجدهم اوت، روبهروی پنجره نشستهام و خاطرات سقفهای سفالی استانبول را مرور میکنم. یابانجی، (در زبان ترکی به معنای خارجی و غریبه است.) مرغ کوچک دریایی خاکستری، صورتش را به پنجره چسبانده و بخار نفسهایش شیشه را مات کرده است. باشیطنت، تندوتند از من سؤالهای عجیبوغریبی میکند که...
مثلاً شب است. یک شب تابستانی. زمانش هم خیلی مهم نیست. فرض کنیم همین هفت هشت سال پیش. حالا اگر میگفتم اواسط دههی شصت یا سالهای اولیهی دههی چهل، چه فرقی میکرد؟ شاید هم فرق میکرد! به هر حال، همان هفت هشت سال پیش است؛ مردی سیوپنج یا شاید...
شنیدن صدای درختهای پارک میدان افغانی از وقتی شروع شد که خواهرم مهری سرش را روی تنهی درخت گذاشت. گفت: «حرف زد.» با لبهای خشکیدهای که زیر آفتاب شبیه ترک کف پا شده بود به صورت مهری زل زدم تا باور کنم درخت حرف زده. مهری سرم را به...