جلال همان موقع هم مرده بود؛ بعدها سیمین هم رفت پیشش و حالا چند سالی است که دیگر بابا را هم نمیتوانم ببینم، اما کتابهایش هنوز هم هستند و کتابخانهاش شده پناهگاهم؛ همان موقع هم بود. هروقت حوصلهی کسی و چیزی را نداشتم پناه میبردم به کتابخانهی بابا که...
گلویم درد میکند. ساعت نه شب دو تا قرص میخورم و میخزم توی تخت. تمام هفته گاهوبیگاه پیش این و آن خوانده بودم «در بهار جنگ نشه یهو، دلم واسهت تنگ نشه یهو» که نترسم، که حداقل آهنگین و ریتمدار باشد ترس و یک لایهی نازک از شور و...
ساعت ۱:۲۳ بامداد را نشان میدهد. انعکاس چراغقرمزِ خیابان روی زمین خیس برایم یادآور طولانیترین شب سال است. همیشه آن شبها باران میآمد و روی زمین پر بود از قدمهای تندوتیز آدمها. نمیدانم با آن عجله کجا میرفتند. همیشه عجله داشتند... میخواستند تندتند، جستهوگریخته، نالان و خوشحال خرید بکنند؛...
میدانم که مرگ در حال نزدیکشدن است، و باکی از آن ندارم، چراکه معتقدم آن سوی مرگ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. امیدوارم که در این مسیر تا جای ممکن کمتر درد بکشم. پیش از اینکه زاده شوم در نهایتِ خشنودی بودم، و به مرگ نیز از همین دریچه...
دستش را از بالای سبیل باریکش تا پایین چانه میکشد: «حالا نمیشد مادرتو میآوردیم خونهی خودمون؟ اصلاً به جای اینکه تو دو هفته بری اصفهان، مادرجون رو یه ماه بیار پیش خودمون بمونه.» او با لباس راحتی جلوی در اتاقخواب به چارچوب تکیه داده است. دانهدانه حرکات فرانک را...
توی این نور بیرمق هم سرخی جامانده روی لبهی فنجان خوب دیده میشود. آنقدر سرخ است که آدم هوس میکند بدون اینکه توی آن چای بریزد لبهی سرخشده را روی لب بگذارد و چشمهایش را ببندد و فقط ادای نوشیدن چای را دربیاورد. اگر توی آن قهوه ترک خورده...
توی میکدهی تابور، حین نوشیدن آبجوی چهارم، مردها گاهی گذشته را شخم میزدند و ماجراهای پیشینیانشان و موفقیتها و شکستهای آنان را برای همدیگر تعریف میکردند. سالها پیش، قیمت گندم کاهش پیدا کرده بود و بیشترِ مزارع بونانزا به آخر خط رسیده بودند. آن موقع اجداد پدریشان آن زمینها...