دستِ افراشتهی نیما یوشیج به دفعات در مجموعهای از آثار هانیبال الخاص تکرار شده است. اما در این نقاشی بزرگ، شاعر را در مرکز بومی بزرگ میبینیم؛ با دستی افراشته، انگار که راهنمایی باشد یا امیدی در میان تیرگیها. به غیر از مجموعهی نقاشیهایی که الخاص از چهرهی شعرا...
«سفر چرا کنم، چرا سفر کنم؟ من که میتوانم سرگردان باشم سالها حوالی خانهام.» (بیژن الهی، تکهای از شعرِ عقل سرخ) ۱ من یکجانشینم. اهلِ سفر نیستم. حتی چندان اهلِ گشتوگذار هم نیستم. پرسه در شهرِ خودم و یکی دو شهرِ دیگر را ترجیح میدهم. به اصطلاح عموم، آدمِ...
من و پدرم خیلی کم با هم حرف زدهایم ولی بیشترین خاطرات خانوادگی را از پدرم به یاد دارم. رابطهام با او چیزی بین علاقه و نفرت بوده است. دوران کودکی و نوجوانی من به شدت توأم با ترس و کتک خوردن بود؛ تحقیر فراوان، بیتوجهی و خیلی چیزهای...
یک کیف چرم قهوهای، یک کیف چرم قهوهای سنگین که دو تا سگک بزرگ، درش را به بدنه چفت میکرد و با کلید کوچکی قفل میشد. دو حلقهی فلزی، دستهی پت و پهنی را به تاج کیف بست زده بود و بند بلندی دو طرف کیف را به هم...
سی سال اول زندگیام در شعاع یک مایلی ایستگاه متروی «ویلسدن گرین» گذشت. البته که در این مدت دانشگاه رفتم و حتا برای مدتی کوتاه در شرق لندن زندگی کردم اما اینها میانپردههایی کوتاه بودند. خیلی زود برمیگشتم به کنج دنجم در شمال غربی لندن. اما ناگهان، کاملاً بیمقدمه،...
ده روز میشد که عسل را ندیده بودم. قبل از آن مدت، هر روز از کلاسِ ساعت یک دانشگاهم میزدم و دو تا کوچه پایینتر از مدرسه منتظر آمدنش میماندم. میآمد و تا خانهشان، چهل دقیقه کنار هم بودیم. گاهی هم پیش میآمد جایی غیر از مسیر مدرسه تا...
«ساکتها بدترینند.» هیچوقت این رو نفهمیدم. اشکال سکوت چیه؟ به نظر من شلوغها بدترینند. همیشه سر و صداست که زیادیه. از سروصدا خوشم نمییاد. هوزار پر سروصدا بود. اما بازم میگن سکوت بده. اگر همهچی ساکت باشه، معنیش اینه یه بمبی چیزی قراره منفجر بشه و تو...