مسئله، رویارویی واقعیت و تخیل بود، بود و نبود، هستی و غیاب و حضور، آنجا که نابوکُف خود گفته است: «نمیتوانستم باور کنم، رونوشتِ حقیقت با خود حقیقت رقابت کند.» درست است که نابوکُف این جمله را دربارهی اولین و، به قول خودش، ناپختهترین داستانش میگوید، ولی در تمام...
برای نوشتن از تو، ذهنم دچار یک نوع حالت خلسه و خلوت میشود. خالی میشود و مِهی بزرگ و شیریرنگ مرا در بر میگیرد. بهخصوص سالهای بعد از چهلسالگی که انگار طورِ دیگری به رفاقت نگاه میکنی. انگار، نخی نامرئی تو را به خاطراتی وصل کرده که ممکن است...
یکی از موجبات تأسف من در زندگی ادبی و اجتماعیام این بوده که، به دفعات مکرر، سرنوشت انسانهای مهمی را، از نظر تاریخی و اجتماعی و هنری، سر راه من قرار داده، اما یا آنها را نشناختهام، یا شناختهام و نتوانستهام با آنها گفتگویی داشته باشم. و از احوال...
از نوجوانیام نسبتم با زندگی دراماتیک بود، انگار بین من و جهان، بین من و هر اتفاقی یک هاله، یک لنز، یک ورودی وجود داشت که باعث میشد همهچیز برایم بیشتر از حدِ معمول دراماتیک باشد. البته، نمیدانم حد معمول دراماتیکبودن چقدر است، اما برای من هر اتفاقی تبدیل...
همین که جادهی ساحلی را به سمت گلستان هشتادوچهار میپیچم، صدای قرآن با شورِ همایون در هم میشوند. یکی «سورهی جمعه» را میخواند و دیگری «ای بیبصر، من میروم، او میکشد قلاب را.» پیچ پخش ماشین را کم میکنم. به انتهای کوچه که میرسم، صدای قرآن بلندتر میشود....
آخرین باری که خبر مرگ فردی نزدیک را شنیدم همین چند ماه پیش بود: یکی از روزهای اول خرداد، ساعت هشتِ صبح. چشمهایم را بهآرامی باز کردم، هنوز در مرز نازک خواب و بیداری بودم که صفحهی گوشی به چشمم خورد. از شقایق سه تماس ازدسترفته داشتم. این ساعت...
«یه چند روزی میرم شمال پیش مامانبابا. فکر کنم اگه یه مدت تنها باشیم، برای جفتمون بهتر باشه.» رها با ماتیک قرمز این جمله را روی آینه نوشته بود و من با چشمان نیمهباز زل زده بودم به آن. تازه فهمیدم که رنگ ماتیکش چقدر فلفلی و...
زن دستبهسینه مینشیند. اخم میکند و به تختهسیاه نگاه میکند. مردی که عینکی تهاستکانی با قابی نقرهای دارد لبخندزنان میگوید: «خب، بخونش.» لبهای زن میلرزند. لب پایینش را با نوک زبانش مرطوب میکند. دستهایش دور سینهاش بیقراری میکنند. دهانش را باز میکند و دوباره میبندد. نفسش را حبس...