نخستین مواجههی من با «ارنست همینگوی» همچون ملاقاتی عاشقانه بود. رابطهای پر از سوءتفاهم، شیفتگی، و حتی گاه خشم. مثل وقتی که نمیدانی چرا کسی که خیلی دوست داری تو را عصبانی میکند. نخستینبار که نام او را دیدم اواخر دههی شصت بود. زمانی که رؤیای نویسندگی برایم بهشتی...
«مگر زمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟» نساء، ۹۷ در شب دلگشای فروردینی شاه والاقدر بار داده و به جهتِ دیدار با رعیت و جهانبانیِ ربع مسکون به بیرونیِ کوشک مشرف شده بود. هیاهوی شحنه، هیزمشکن، ملا و بقال مانع نبود که شاه از کمی آنسوتر نوای دلچسبِ...
در مغز ما عصبها در شبکههای بزرگ و کوچک نظم مییابند. با هر عمل و هر فکری که میکنیم این شبکهها تغییر میکنند: عصبهایی به شبکهها وارد میشوند و عصبهایی از آنها کنار گذاشته میشوند، و ارتباط بینشان قویتر یا ضعیفتر میشود. این فرایندها تماممدت در جریاناند—همین حالا که...
«تنها چیزی که او گفت این بود که در میان رذائل انسانی بزدلی را یکی از اولین رذائل میدانست.» مرشد و مارگاریتا میخائیل بولگاکف با سر مدادنوکی روی دستت حروف بی و جی را مینویسی. بعد از چند لحظه، دو حرف متورم و قرمز میشوند. به من نگاه میکنی...
تیغِ تیزِ سرنوشت طوری گردن خوشبختی را درید که هیچ نالهای از آن شنیده نشد. چون فرصت نکرد. خون از شاهرگش پاشید به همهچیز و همهکس. آنان که مشاهدهگر بودند دست از تماشاکردن برداشتند. نه دیواری بود نه درگاهی. و دنجگاهی نبود. تنها پسلهی آنجا پشت همانجایی بود که...
«ما ما، که روی کلمات مکث میکنیم، هرگز نمیفهمیم چه گفتهایم...» محمدباقر کلاهی اهری این را گفته و من با مداد مشکی زغالی روی دیوار نوشتهام. روی دیوار رفتن ساده نیست، نستعلیقشدن هم، آن هم برای ما، مایی که گاهی مکث کردهایم روی کلمات و تا عمقشان...
گیلاسی از توی بشقاب برمیدارم و میگذارم توی دهانم، لبهایم را روی هم قفل میکنم و دم گیلاس را میکشم بیرون. هنوز دندانهایم به هم نرسیدهاند که گیلاس له میشود و طعمی تلخ دهانم را پر میکند. لابد کرم هم داشت. با این حال، گیلاس بعدی را برمیدارم و...
آخرین کارتنهای وسایلم را میبستم که صدای قیژ درِ آپارتمان پشت سرم بلند شد. امین توپبهدست توی هال ایستاده بود و دلخور به جعبهی بستهبندیشده نگاه میکرد. میخواستم بگویم در را پشت سرش ببندد. چیزی نگفتم و گذاشتم به حال خودش باشد. هنوز کنارآمدن با این اسبابکشیهای هرساله برایش...