
موئکو فوجی
آنطور که مادرم میگوید، آشنایی من با جیبلی، به دوران کودکی و سهسالگی برمیگردد. یک روز، که من و خواهرم خسته و بیحوصله بودیم، مادرم پارتیتورهایش کنار گذاشت— او از حرفهی نوازندگیِ پیانو دست کشیده بود تا ما را بزرگ کند—و موسیقی متن همسایهی من توتورو را نواخت....

آروین ایلبیگی
ناصر رمضانی - نقاش ۶۹ سالهی گیلانی - را بیشتر به خاطر منظرههای شهری امپرسیونیستیاش از بندرانزلی میشناسند. او در این نقاشیهای سرشار از رنگ و احساسات، به واقعیتِ کنونیِ انزلی حمله میبرد و اعتراضش را با جایگزینی آگاهانهی گذشته به جای حال (در هر جزء صحنه که خودش...

سهیل کاراگاه
من یک دایی کم داشتم. همین. چندتایی خالهی نزدیک و دور بودند. عمه و عموی دمِدست هم که ایکاش نداشتم. اما دایی. ما بزرگشدهی آخرین نسخههای خانوادهی پرکسوکار ایرانی هستیم. و —نمیدانم چرا— روی خالینماندن تمامِ کرسیهای خانوادگی حساس بودیم. به هر حال، من دایی میخواستم. حتی از راه دور...

امیربهادر کریمی
آن روز قرار بود یک روز معمولی باشد، مثل همهی روزهای دیگر که دلم میخواست معمولی بمانند و بگذرند. اما نبود. به اصرار شراره راضی شدم که دیگر چانه نزنم، از خر شیطان پایین بیایم و تا قبض موبایلمان از این سنگینتر نشده به قبرستان ارمنیان بروم. سال ۹۳ یا...

دریا مجلسی
در جستجوی روستایی تاریخی بودیم که میگفتند روزگاری مردمان شادمانه در آن میزیستند. شب بود که به آنجا رسیدیم. خرابهای یافتیم که بر گوشهاش مهمانخانهای ساخته بودند. مخروبهتر از آن روستای متروک. زن گفت به خانه بیایید تا برایتان اناری بیاورم. پسر زن معلول بود، به در میکوبید و نامفهوم...

زهرا فرهنگنیا
شما به طبیعت میروید یا به آن برمیگردید؟ منظورم وقتی است که مثلاً به قصد کوه کوله را بستهاید یا فلاسک چای و کلمن آب را گذاشتهاید پشت ماشین به مقصد جاده و دشت و دریا. بستگی به این دارد که آدم خودش را کجای چرخه ببیند. من هستم، جابهجا...


مرد گفت: «تو زندگیم با همهجور زنی سر قرار رفتهم، ولی باید بگم که هیچوقت زنی به زشتی تو ندیدهم.» این را وقتی گفت که دسر را تمام کرده و منتظر بودند برایشان قهوه بیاورند. کمی طول کشید تا کاهُو بتواند کلمات او را هضم کند. سه چهار ثانیه. این...
هاروکی موراکامی

مرد گفت: «تو زندگیم با همهجور زنی سر قرار رفتهم، ولی باید بگم که هیچوقت زنی به زشتی تو ندیدهم.» این را وقتی گفت که دسر را تمام کرده و منتظر بودند برایشان قهوه بیاورند. کمی طول کشید تا کاهُو بتواند کلمات او را هضم کند. سه چهار ثانیه. این...
هاروکی موراکامی
سمیه کاظمی حسنوند
بهار بود و من توی کلاس داشتم به بچههای کلاس چهارم ریاضی درس میدادم. روی تختهسیاه با گچِ سفید نوشتم: «تمرینهای دورهای آخر کتاب را برای فردا حل کنید». بعد سرم را به طرف بچهها چرخاندم. شاگردهایم سه پسر و دو دختر بودند. پسرها سرهایشان را تراشیده بودند و لبخند...


مرد گفت: «تو زندگیم با همهجور زنی سر قرار رفتهم، ولی باید بگم که هیچوقت زنی به زشتی تو ندیدهم.» این را وقتی گفت که دسر را تمام کرده و منتظر بودند برایشان قهوه بیاورند. کمی طول کشید تا کاهُو بتواند کلمات او را هضم کند. سه چهار ثانیه. این...
هاروکی موراکامی

مرد گفت: «تو زندگیم با همهجور زنی سر قرار رفتهم، ولی باید بگم که هیچوقت زنی به زشتی تو ندیدهم.» این را وقتی گفت که دسر را تمام کرده و منتظر بودند برایشان قهوه بیاورند. کمی طول کشید تا کاهُو بتواند کلمات او را هضم کند. سه چهار ثانیه. این...
هاروکی موراکامی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد