
بهاءالدین مرشدی
یک خانه دارم که کمتر به آنجا سر میزنم. اصلاً انگار این خانه فقط برای کتابهایم ساخته شدهاست؛ جایی که یک اتاق مال کتابهاست. هِی کتاب خریدهام و اضافه کردهام به قفسههای این اتاق. جوری هم شده که باید قفسه اضافه کنم. حالا بعضی وقتها که هوس میکنم تنها...

باسط بای
طبق عادت هر صبح، گوشیام را برمیدارم، بیاختیار دنبال نوتیفیکیشنی تازه میگردم. وسوسهی همیشگی سراغم میآید و باز میافتم به جان اکسپلور و استوریها؛ بیآنکه بفهمم چرا. در همین ولگردی مجازی، چیزی نگاهم را میگیرد: هشتگها و پستهایی دربارهی خلیج فارس؛ یا همان خلیج همیشگی فارس که دوباره ترند شده....

ذکیه شهاب
چشمانش مثل میخ به سقف سفید اتاق دوخته شده بود. سقفی بیطرح، بیچراغ، بیخاک. سوزن را، بیهیچ تلاشی برای پیدا کردن رگ، در دست لاغر و تتوشدهاش فرو کردند. پوستش سرد بود، مثل دیوارهای این کشور. تصویر تتو انگار در دود محو میشد؛ نه شیر بود، نه پلنگ، فقط...


پدرم عکاسی میکرد. هجده آلبوم عکس از او به یادگار مانده است و صدها کتاب، چند دفتر یادداشت روزانه و یک نوار صوتی که مثل خودش در زمان گم شد و هرگز فرصت شنیدنش دست نداد. خانهی جدیدم را که میچیدم، آلبومها را همچون جهیزیهای گرانبها با خودم آوردم تا...
صدیقه یعقوبی فاز

پدرم عکاسی میکرد. هجده آلبوم عکس از او به یادگار مانده است و صدها کتاب، چند دفتر یادداشت روزانه و یک نوار صوتی که مثل خودش در زمان گم شد و هرگز فرصت شنیدنش دست نداد. خانهی جدیدم را که میچیدم، آلبومها را همچون جهیزیهای گرانبها با خودم آوردم تا...
صدیقه یعقوبی فاز
هاجر رزمپا
کوچک بودم که اولینبار شعر فروغ را خواندم. وقتی رسیدم به آنجا که میگفت: «خطوط را رها خواهم کرد/ و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد/ و از میان شکلهای هندسی محدود/ به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد» چشمهایم برق زد. کتاب را بستم و قند توی...

مهسا غفاری
باید از سین بپرسم که «هری» گربهی غریبهی محلهشان هنوز سرزده به خانهاش میرود یا نه. فراموش کردم قبلاً از هری بنویسم؛ گربهای خاکستری که صبح روز اول جنگ، رأس ساعت هفت صبح جلوی درِ خانهی سین سبز شد. آنقدر از خودش صدا درآورده و به در زده که سین...

زهرا عباسعلی
«خوابیدگان شریکان و همکاراناند در آنچه در جهان روی میدهد.» هراکلیتوس چند روزی میشود که در شبکههای اجتماعی عکس تشییعجنازهی زنی دستبهدست میشود. یک نویسندهی زن ایرانی مرده است. برخلاف روال همیشگی زنان تابوت را روی دوش خود حمل میکنند، این بار زنان حامل مرگاند، صبور، آرام و غمگین تابوت...


هیچکس بیدلیل داستان نمیخواند. حتّا اگر با ذهنی ابرآلود و بیاختیار و بیهیچ دلیلی شروع به خواندن داستانی کنیم، باز هم نیرویی پنهان در این کار وجود دارد؛ نیرویی که نگاه ما را از جملهای به جملهی دیگر میکشاند و در داستان پیش میرویم، و اگر آنچه خواندهایم شایستهی خواندن...
بهاره قانون

هیچکس بیدلیل داستان نمیخواند. حتّا اگر با ذهنی ابرآلود و بیاختیار و بیهیچ دلیلی شروع به خواندن داستانی کنیم، باز هم نیرویی پنهان در این کار وجود دارد؛ نیرویی که نگاه ما را از جملهای به جملهی دیگر میکشاند و در داستان پیش میرویم، و اگر آنچه خواندهایم شایستهی خواندن...
بهاره قانون
سلین لوران
یک سال آزگار بود قوطی لوبیاسبز را نگه داشته بود؛ قوطیای لوکس، گرانترین مارک مغازه، همان مارکی که زنش بیشتر از همه دوست داشت. برای امروز نگهش داشته بود، برای سالگرد. دقیقاً یک سال از رفتن زن میگذشت. قرار بود باهم جشن بگیرند، خودشان دوتایی. قولی که سرش مانده بودند....


شوروم همواره به دنبال روایت جزئیات زندگی است. لحظاتی که معنای زیستن را برایمان زنده نگه میدارند و بی صدا در گوشهای از روزمرگیهایمان جریان دارند. تصویرگر راوی بیکلام همین لحظات است. کسی که میبیند، لمس میکند و به ثبت میرساند. در این دعوتنامه به یکی از سادهترین مفاهیم...


پدرم عکاسی میکرد. هجده آلبوم عکس از او به یادگار مانده است و صدها کتاب، چند دفتر یادداشت روزانه و یک نوار صوتی که مثل خودش در زمان گم شد و هرگز فرصت شنیدنش دست نداد. خانهی جدیدم را که میچیدم، آلبومها را همچون جهیزیهای گرانبها با خودم آوردم تا...
صدیقه یعقوبی فاز

پدرم عکاسی میکرد. هجده آلبوم عکس از او به یادگار مانده است و صدها کتاب، چند دفتر یادداشت روزانه و یک نوار صوتی که مثل خودش در زمان گم شد و هرگز فرصت شنیدنش دست نداد. خانهی جدیدم را که میچیدم، آلبومها را همچون جهیزیهای گرانبها با خودم آوردم تا...
صدیقه یعقوبی فاز

هیچکس بیدلیل داستان نمیخواند. حتّا اگر با ذهنی ابرآلود و بیاختیار و بیهیچ دلیلی شروع به خواندن داستانی کنیم، باز هم نیرویی پنهان در این کار وجود دارد؛ نیرویی که نگاه ما را از جملهای به جملهی دیگر میکشاند و در داستان پیش میرویم، و اگر آنچه خواندهایم شایستهی خواندن...
بهاره قانون

هیچکس بیدلیل داستان نمیخواند. حتّا اگر با ذهنی ابرآلود و بیاختیار و بیهیچ دلیلی شروع به خواندن داستانی کنیم، باز هم نیرویی پنهان در این کار وجود دارد؛ نیرویی که نگاه ما را از جملهای به جملهی دیگر میکشاند و در داستان پیش میرویم، و اگر آنچه خواندهایم شایستهی خواندن...
بهاره قانون

شوروم همواره به دنبال روایت جزئیات زندگی است. لحظاتی که معنای زیستن را برایمان زنده نگه میدارند و بی صدا در گوشهای از روزمرگیهایمان جریان دارند. تصویرگر راوی بیکلام همین لحظات است. کسی که میبیند، لمس میکند و به ثبت میرساند. در این دعوتنامه به یکی از سادهترین مفاهیم...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد