
یک خانه دارم که کمتر به آنجا سر میزنم. اصلاً انگار این خانه فقط برای کتابهایم ساخته شدهاست؛ جایی که یک اتاق مال کتابهاست. هِی کتاب خریدهام و اضافه کردهام به قفسههای این اتاق. جوری هم شده که باید قفسه اضافه کنم. حالا بعضی وقتها که هوس میکنم تنها...

طبق عادت هر صبح، گوشی ام را برمی دارم، بی اختیار دنبال نوتیفیکیشنی تازه می گردم. وسوسه ی همیشگی سراغم می آید و باز می افتم به جان اکسپلور و استوری ها؛ بی آن که بفهمم چرا. در همین ولگردی مجازی، چیزی نگاهم را می گیرد: هشتگ ها و پست...

چشمانش مثل میخ به سقف سفید اتاق دوخته شده بود. سقفی بیطرح، بیچراغ، بیخاک. سوزن را، بیهیچ تلاشی برای پیدا کردن رگ، در دست لاغر و تتوشدهاش فرو کردند. پوستش سرد بود، مثل دیوارهای این کشور. تصویر تتو انگار در دود محو میشد؛ نه شیر بود، نه پلنگ، فقط...



کوچک بودم که اولینبار شعر فروغ را خواندم. وقتی رسیدم به آنجا که میگفت: «خطوط را رها خواهم کرد/ و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد/ و از میان شکلهای هندسی محدود/ به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد» چشمهایم برق زد. کتاب را بستم و قند توی...

باید از سین بپرسم که «هری» گربه ی غریبه ی محله شان هنوز سرزده به خانه اش می رود یا نه. فراموش کردم قبلاً از هری بنویسم؛ گربه ای خاکستری که صبح روز اول جنگ، رأس ساعت هفت صبح جلوی درِ خانه ی سین سبز شد. آن قدر از خودش...

«خوابیدگان شریکان و همکاران اند در آنچه در جهان روی می دهد.» هراکلیتوس چند روزی می شود که در شبکه های اجتماعی عکس تشییع جنازه ی زنی دست به دست می شود. یک نویسنده ی زن ایرانی مرده است. برخلاف روال همیشگی زنان تابوت را روی دوش خود حمل می...



یک سال آزگار بود قوطی لوبیاسبز را نگه داشته بود؛ قوطیای لوکس، گرانترین مارک مغازه، همان مارکی که زنش بیشتر از همه دوست داشت. برای امروز نگهش داشته بود، برای سالگرد. دقیقاً یک سال از رفتن زن میگذشت. قرار بود باهم جشن بگیرند، خودشان دوتایی. قولی که سرش مانده...








