
مسعود بُربُر
کتاب را میبندم. غروب شده و دوبلین زیر آسمانی خاکستری نفس میکشد؛ شهری که در مه، خاطره و فراموشی دفن شده است. خیابانهایش، مرطوب از بارانی که نباریده، بوی نمک، بوی دریا و بوی نان سوخته میدهند. صدای نامفهوم فریادهای بچهها که در کوچه بازی میکنند به گوش میرسد. درست...

مهدی شاطر
پنجم بهمن ۱۴۰۲ بود؛ ساعت هفت شب. داشتم «كتاب پسرِ» نيكولايديس را ميخواندم و با نخ جورابم ور ميرفتم. روز پدر برام خريده بودند. دوستش داشتم. مشكي بود و روش لوزيهاي سورمهاي و قرمز داشت؛ فقط اينكه نخ مچ پاي راستش بيرون زده بود. اولش خيلي كم بود، اما آنقدر...

آدام گوپنیک
میلان کوندرا در یکی از ترسناکترین کتابهایش با عنوان «وصایای تحریف شده»، از موقعیتی بسیار تلخ پرده برمیدارد: «هنرمندان و اندیشمندان میتوانند بهترین قربانیانِ ستایشگرانِ خویش باشند.» در جستارهای آن کتاب میبینیم که چگونه بزرگترین قهرمانان اقلیم اندیشه و هنر، در امواج ابتذال لجنمال میشوند. عمیقترین ایدهها به چیزهایی پیش...


«دخترم فلج مغزی عمیقه...» این جمله در شرححال دختر دهسالهام، خیلی جاها به کمکم آمده. از سهسالگی به بعد، هرجا نیاز به یک معرفی مختصر بوده این کلمات را فرستادم جلو و خودمان دو تا را پشتشان مخفی کردهام. جمله کوتاه، ولی سرد و سنگین است و آدمها را قانع...
مرضیه اعتمادی

«دخترم فلج مغزی عمیقه...» این جمله در شرححال دختر دهسالهام، خیلی جاها به کمکم آمده. از سهسالگی به بعد، هرجا نیاز به یک معرفی مختصر بوده این کلمات را فرستادم جلو و خودمان دو تا را پشتشان مخفی کردهام. جمله کوتاه، ولی سرد و سنگین است و آدمها را قانع...
مرضیه اعتمادی
نرگس حکیمپناه
چشمهایم هنوز گرم نشدهاند که با صدا و لرزش مهیبی قلبم از جا کنده میشود. احساس میکنم میمیرم، اما هنوز زندهام. اولین چیزی که به ذهنم میرسد، بچههایم هستند. یادم میافتد تهران نیستند. مادرم گریه میکند. میگویم: «چیزی نیست، نترس. رعدوبرقه.» اما بوی دود و باروت به مشام میرسد. مادرم...

زهرا قاسمی
«پدر، من میخواهم بار دیگر به شهری که دوست میدارم بازگردم.» نادر ابراهیمی، «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» آن روز در بازار ماهیفروشان رشت وقتی گوشهی لباسم به ماهیها خورد، یادت افتادم لیلا. بهناگاه خودم را کنار شط دیدم. یازده سالی گذشته بود. دوروبرم صدای بازی بچهها ته بازار...

مهدی جواهریان
باغ پاسارگاد که سرنمون باغهای ایرانی بهشمار میآید، گرچه امروزه بایر و بیبر است، اما رازی قدیمی از معماری روح ایرانی را در زیر آوار تاریخ محفوظ داشته است. مقبرهی کوروش بزرگ که تا همین صد سال پیش بهغفلت مدفنِ بیبیِ قدیسنمایی بهحساب میآمد و به آن توسل میشد...

الهام فلاح
ظهر بود. خورشید به میانهی آسمان نشسته بود. مرد بر لب حوضِ تفتیده، در خود فرورفته، خیره به تنها ماهی سرخی خفته بر کف حوض بیآب. نسیم داغ ظهر به برگهای پهن و زبر و کهنهی انجیردرختی ازبارافتاده تن میسایید و خِشخِش دلگزندهای میکرد و راه خویش میرفت. حوض...

آیشگل ساواش
آمنه تصمیم گرفته بود برای تولدش به سفر برود. ماه پیش همسرش به یک سفر کاری رفته بود و اگرچه دقیقاً تعطیلات به حساب نمیآمد، اما در شرایط فعلی، هر فرصتی، حتی موقتی، برای رهایی از مراقبت بچه، برایشان حکم تعطیلات را داشت. بهعلاوه این دو سعی داشتند که فعالیتهای...


«دخترم فلج مغزی عمیقه...» این جمله در شرححال دختر دهسالهام، خیلی جاها به کمکم آمده. از سهسالگی به بعد، هرجا نیاز به یک معرفی مختصر بوده این کلمات را فرستادم جلو و خودمان دو تا را پشتشان مخفی کردهام. جمله کوتاه، ولی سرد و سنگین است و آدمها را قانع...
مرضیه اعتمادی

«دخترم فلج مغزی عمیقه...» این جمله در شرححال دختر دهسالهام، خیلی جاها به کمکم آمده. از سهسالگی به بعد، هرجا نیاز به یک معرفی مختصر بوده این کلمات را فرستادم جلو و خودمان دو تا را پشتشان مخفی کردهام. جمله کوتاه، ولی سرد و سنگین است و آدمها را قانع...
مرضیه اعتمادی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد