فاطمه صادقی
اولین مواجههام با هنر، نقاشی بود. اولین درماندگی زندگیام هم در مواجهه با نقاشی بود. دبستانی بودم و شب امتحان عاجزانه گریه و آرزو میکردم از آسمان سیل ببارد و امتحان نقاشی فردا برگزار نشود. تقسیم اعشاری را در ثانیه حل میکردم، پایتخت هخامنشیان در فصل بهار را بهراحتی به...


مادر را رساندهام ترمینال بیهقی و حالا دارم به خانه برمیگردم. آلبوم ناشنیدهای از استاد کیهان کلهر را چند ثانیهای است به قول امروزیها پِلی 1 کردهام و صدای ممتد سازهای زهی فضای کوچک ماشین را پر کرده است. صداها رفتهرفته پرحجمتر میشوند و آن میان، صدای کمانچهای، تک و...
حمید کاظمزاده

مادر را رساندهام ترمینال بیهقی و حالا دارم به خانه برمیگردم. آلبوم ناشنیدهای از استاد کیهان کلهر را چند ثانیهای است به قول امروزیها پِلی 1 کردهام و صدای ممتد سازهای زهی فضای کوچک ماشین را پر کرده است. صداها رفتهرفته پرحجمتر میشوند و آن میان، صدای کمانچهای، تک و...
حمید کاظمزاده
مهدی شاطر
موهای سپیده را بغل کردم و صورتم را به آن مالیدم. با پسگردنی محکمی از خواب پریدم. چانهام روي دانههاي تسبيح بود. چشمهایم را ماليدم و سرم را بالا كردم. داییام با تسبیح بالای سرم نشسته بود. نگو بهجای موهای سپیده سر تسبيحش را به صورتم میماليدم. حتماً فكر ميكردم...

شُهره احدیت
اینستاگرام را که باز کردم، میخ شدم به زمین. انگار کسی ته صندلهایم را چسباند به سرامیک کف هال و باسنم جوری چسبید به نشیمن مبل که نمیتوانستم خودم را تکان بدهم. خبر مرگش را نوشته بودند. خواهرزادهاش عکسی گذاشته بود از آن لبخند تقریباً همیشگی، با روبان مشکی و...

ثمر بطراوی
«هر فلسطینی که به دنیا میآید یک مورخ است. ما پیش از آنکه روایتها را بشنویم با داستانهای نیاکانمان رمزگذاری شدهایم. آنها با ما هستند، پیش از آنکه صدایشان را بشنویم.» بین ساعت سه و چهار بامداد جمعه، بیستونهم مارس ۲۰۰۲ است. وقتی چشمهایم بهآرامی باز میشود، پدرم دارد به...

زهرا خوشنظر
شجاع باش، در به کار بستن فهم خویش. ایمانوئل کانت لابلابلاب معنای لغوی خاصی ندارد. مثل چند نقطهای که کنار هماند و فقط میگویند: «ادامه بده.» مثل آن پیچکهای لابلاب که به هر دیواری که برسند، سفت به آن میچسبند و رو به نور ادامه میدهند، مثل دانههای ریز ماسه...

الهام خطایی
اینکه دنیا را در دانهی شنی یا بهشت را در گُلی خودرو بیابی بیکرانگی کف دستت باشد و ابدیت در ساعتی ویلیام بلیک ساعت ۷:۲۰ صبحِ اولین دوشنبهی مهرماه خیلی زود است که بتوانند جواب دهند که چرا کارگاه انشانویسی را انتخاب کردهاند؟ نه آفتاب درستوحسابی بالا آمده که خودش...

جِروم گروپمَن
وقتی از بیمارانم بهعنوان پزشک مراقبت میکنم، بیشتروقتها به این میاندیشم که چه افکار و احساساتی دارند که من از آنها ناآگاه هستم؟ چه گفتوگوی درونیای در آنها در جریان است؟ نهتنها در مورد علائم بیماری، بلکه در مورد حال و آینده، در مورد اینکه چگونه بیماری آنها برملا خواهد...

گلاره چگینی
مرد به او لبخند میزند. از اینکه اینموقع شب مزاحم او شده، شرمنده بهنظر میآید. سبد سیبها را بهسمتش میگیرد و میگوید: «ما سفارشات رو طبق برنامهی زمانبندی مشتریها ارسال میکنیم و شرکت ما متعهده که سفارشها رو جزءبهجزء اجرا کنه. برای من نوشتهن که سفارش شما رو سوم ماه...

خلیل رشنوی
اولين بار توي خواب ديدمش؛ درست مثل كسي که بخواهد زهرهتركت كند و یکهو خودش را جلویت بیندازد. سر كلاس بودم و استاد دربارهی خطرات برق فشارقوی توضیح میداد كه نيمتنهاش از ديواري كه صندلیام را به آن تکیه داده بودم بيرون آمد. انتهای نیمتنهاش با ستونی از دود به...

محمدرضا روحانی
دیگر دلم نمیخواهد به مدرسه بروم. آموزگارم چرا باید جوری برخورد کند که موجب خندیدن بچهها به من شود؟ کوچک شدم، کوچک هستم دربرابر او، اما او مرا جور دیگری کوچک کرد. حس کردم دلم میخواهد توی آن کلاس نباشم. تا آخر زنگ خیلی بهسختی تاب آوردم. اگر میدانستم که...


مادر را رساندهام ترمینال بیهقی و حالا دارم به خانه برمیگردم. آلبوم ناشنیدهای از استاد کیهان کلهر را چند ثانیهای است به قول امروزیها پِلی 1 کردهام و صدای ممتد سازهای زهی فضای کوچک ماشین را پر کرده است. صداها رفتهرفته پرحجمتر میشوند و آن میان، صدای کمانچهای، تک و...
حمید کاظمزاده

مادر را رساندهام ترمینال بیهقی و حالا دارم به خانه برمیگردم. آلبوم ناشنیدهای از استاد کیهان کلهر را چند ثانیهای است به قول امروزیها پِلی 1 کردهام و صدای ممتد سازهای زهی فضای کوچک ماشین را پر کرده است. صداها رفتهرفته پرحجمتر میشوند و آن میان، صدای کمانچهای، تک و...
حمید کاظمزاده
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد