
آزاده حاجی حسینی
باید فصل اول کتاب ماهی در آب از ماریو وارگاس یوسا را برای کلاس روایتنویسی میخواندم. قرار بود روایت یوسا را از ملاقات با پدری که تا یازدهسالگی او را مرده میپنداشته، بخوانم و به جملههای حقیقی آن دقت کنم. دو هفته قبلتر به نسخهی صوتی آن گوش داده بودم...

زهرا خوشنظر
در دانشگاه بهمزاح به رشتهی ما مهندسی اموات میگفتند، تاریخ خواندهام و همیشه با هفتهزارسالگان، سروکار داشتهام؛ با کسانی که روزی در این جهان واقعاً زندگی کردهاند و در گورها واقعاً پیکر بیجانشان وجود دارد. ذهنم عادت کرده بود همیشه داستانهایی بخوانم که اول کتاب نوشته شده باشد: این داستان...

رضا میرمیران
به احتسابِ امروز میشود سه سال و ده ماه که مُردهام. تقویم اینطور میگوید. تقویم را مادرم از بیمارستان آورد و گذاشت پیش چند گلدان. مادرم پرستار است. پانزده سال است که توی بیمارستان کار میکند. او میداند که من مُردهام. بااینحال، هنوز شببهشب که من را میبیند، میپرسد: «فردا...

پروین گودرزی
درست نیمهی خردادماه بود که نازآفرین، همسر کدخدا کاظم گودرزی، حس کرد دردی استخوانش را شکافت. جیغ را توی گلویش خفه کرد و بدون اینکه آرد روی دامنش را بتکاند، از اتاق تنوری زد بیرون. چند دقیقه بعد خاله آهو با همان قیچیای که شبها روی شکمش میگذاشت که جن...

زهرا زردکوهی
دستم را چند ثانیه روی دکمهی پاور گوشی نگه میدارم. بالاخره روشن میشود. صفحهی گوشی را پایین میکشم و به اعلانها نگاه میکنم؛ سه تماس بیپاسخ از شمارهای ناشناس. شماره برای مامان و خواهرم هم آشنا نبود. شماره را ذخیره میکنم تا از روی پروفایل اکانتش او را شناسایی بکنم....

نغمه پروان
یک هفته است میخواهم کامو را بردارم بروم یَرفلا تمرین رانندگی؛ پایم پیش نمیرود. کامو یک ولووی سرمهای قدیمی است؛ تنها ماشین عمرم که نمرهاش را از صدقهسر شباهتش به «کامو» از بر شدهام. اگر شانس آورده باشم و جایش داده باشم در جا پارک مشرف به پنجرهی خانه، به...

غنچه وزیری
«عیلامیان عاشق زنان و مارها بودهاند.» این جمله گفتهی استادم، دکتر هیتس در کتاب پادشاهی عیلام است. وقتی در مقدمهی کتاب زن و مار این جمله را خواندم، برای لحظهای کتاب را بستم و کیفور شدم که بله! اشتباه نکردم، انتخاب مار با آن نقش کلیدیاش در رمانم انتخاب درستی...

مهرداد احدینسب
جوجههایم را سمور خورد. امروز وسط تابستان، در مزرعهی عمویم، شاید هم دیروز بود، شاید چند سال پیش، نمیدانم. اتفاقات تلخ همیشه مثل حرف الف در برگدان ذهنم، جلوی چشم و در دسترساند. آن روز فیلم شهر موشها را نگاه میکردم؛ پاهایم را از ترس در شکمم جمع کرده بودم،...


طوطو، قناری سبز بابا را دوست داشتم، البته نه بیشتر از گربهام، ولی بههرحال آن موقع گربهای در کار نبود و بین خیل عظیم فنچها و میناهایی که در خانه داشتیم و فوجفوجِ کبوترهایی که روزی دو بار پشت پنجره به آنها غذا میدادیم، طوطو شخصیت ویژهی خودش را داشت؛...
مهسا خلیلی

طوطو، قناری سبز بابا را دوست داشتم، البته نه بیشتر از گربهام، ولی بههرحال آن موقع گربهای در کار نبود و بین خیل عظیم فنچها و میناهایی که در خانه داشتیم و فوجفوجِ کبوترهایی که روزی دو بار پشت پنجره به آنها غذا میدادیم، طوطو شخصیت ویژهی خودش را داشت؛...
مهسا خلیلی
باسط بای
خِشخِش برگهای زرد چنار از قیلوقال کلاغهای سمج کم نمیکند. بوی کاجهای پیر وسط حیاط با نم خاک قاطی شده و بوی غریب پاییز را در هوا پخش کرده. رامین چندبار دستهایش را داخل جیب میبرد. مطمئن میشود بستهها همانجا هستند. دلش نمیخواهد، اما پاهایش از درِ عمارت عبور میکنند....

زینب محمدی مقانک
برای کاکاسوتی همهچیز توپ بود. قوطیهای فلزی نوشابه را که روی زمین پیدا میکرد، اول برشان میداشت و لبهشان را میچسباند به لبهای تیره و قلوهایاش و با دست تهشان را میداد هوا. بعد مثل داورها قوطی خالیشده را میانداخت روی زمین و بعد میرفت پیاَش. میوههای گردهگردهی کاج که...


طوطو، قناری سبز بابا را دوست داشتم، البته نه بیشتر از گربهام، ولی بههرحال آن موقع گربهای در کار نبود و بین خیل عظیم فنچها و میناهایی که در خانه داشتیم و فوجفوجِ کبوترهایی که روزی دو بار پشت پنجره به آنها غذا میدادیم، طوطو شخصیت ویژهی خودش را داشت؛...
مهسا خلیلی

طوطو، قناری سبز بابا را دوست داشتم، البته نه بیشتر از گربهام، ولی بههرحال آن موقع گربهای در کار نبود و بین خیل عظیم فنچها و میناهایی که در خانه داشتیم و فوجفوجِ کبوترهایی که روزی دو بار پشت پنجره به آنها غذا میدادیم، طوطو شخصیت ویژهی خودش را داشت؛...
مهسا خلیلی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد