
«صدای جِلزووِلز زرشکها وقتی به پستهی درحالِسرخشدن توی کره اضافه میشن» این جملهای بود که در استوری اینستاگرامش خواندم. چندوقتی بود که دنبالش میکردم و منتظر فرصتی بودم تا غذاهایش را امتحان کنم. برای اولین بار بود که هم زمان داشتم و هم خبر پذیراییاش را دیر نمیدیدم، با...

نه شاعر و نه عاشق ، که پرترههایشان این نمایشگاه شگفتانگیزِ وانگوگ را افتتاح میکند، هیچکدام آنی نیستند که به نظر میرسند. چشمان عاشق، خیالپردازانه، در چهرهای با تهرنگ سبزآبی خیره شده، کلاهی قرمز به سر دارد که بر آسمانی زمردین شعلهور شده، آسمانی که یک ماه زرین...



عمو ایرج، چند سال قبل، بی هوا و یک هویی اسمش را به تورج تغییر داد و چرایش را هم به هیچ کس نگفت. بعدتر، وقتی که دیگر همه از صرافتش افتاده بودند، یک بار —بازهم بی هوا— به من گفت که هیچ وقت کسی ازش نپرسیده اصلاً چرا اسمش...



هر سال پاییز، وقتی باد شاخههای زردآلوی پیرِ حیاط را تکان میداد، مادرم نگاه میکرد و میگفت: «شاخهها میلرزند و من به جایشان سردم میشود…» حالا، پاییز آهسته آمده. اول بوی خُنَکیاش، بعد بلندی شبهایش، و بعدتر برگهای طلایی زردآلوی پیر و باد. نمیدانم الآن کجاست! جسمِ خستهاش را...

یکهو به خودم آمدم و دیدم بیستوششساله شدهام. وقتی در عمری هشتادساله نگاه کنی، عدد بیستوشش حدود یکچهارم آن است. پس هنوز خیلی کم است. خیلی خام، خیلی جوان، خیلی زود. زود برای چه چیزی؟ نمیدانم. اما وقتی لنز بیرونی و نقشهکش را برمیداری و از درون نگاه میکنی،...

آن ظهر نسبتاً گرم آخرِ تابستان فهم هر کداممان از دیگری و به طور کلی رابطه طوری زخم برداشت که برای التیام ناسورش او به رابطه ای موازی پناه برد و من دست به دامن فحش دادن و تحقیرکردنش شدم. همان ظهرِ جمعه ای که من زدم زیر گوشش و...

جایی خواندم که شخص ناشنوایی نوشته بود زمانی که با همسرش بحث میکند و کار به ناراحتی میکشد و دیگر نمیخواهد ادامه بدهد، چشمانش را میبندد. جهان کاملاً خاموش میشود و لازم نیست حرفهای طرف مقابلش را بفهمد و بیشتر ناراحت شود. لازم نیست بحث را ادامه دهد، تصویر...



وقتی پژو پارس سفیدی جلوی كامیونتم پیچید، تبدیل به هالك شدم. عجله داشتم. مادرزنم گفته بود پسرم رأس ساعت یازده تعطیل میشود. اگر دیر میرسیدم، خیلی بد میشد. طفلی پسرم پیشدبستانی بود، كوچك بود و جایی را نمیشناخت. اگر تنها توی آن مدرسهی درندشت میماند، دلشوره میگرفت، میزد زیر...

دقیقاً نمی دانی چرا برای این خانواده ی خاص، در این خانه ی خاص، در وِست ساکرامِنتوی کالیفرنیا مأمور شده ای. این وظیفه ی تو نیست که به دلیل آن فکر کنی. با وجود این، پس از چند روز، حدس می زنی که مظنون اصلی مأموریتِ تو پدر خانواده با...






