مسعود بُربُر
بازخوانی قصر را در شبی گرم و کلافه آغاز کردم. شبِ یکی از همان روزهای تابستانی که همگی از گرما، بیبرقی، اینترنت محدود، تنگنای اقتصادی و آزادیِ لهشده به ستوه آمده بودیم و هیچ کاری از ما بر نمیآمد. در پی داستانی زمستانی، کُند و برفگیر بودم که به یاد...

خاتون حیدری فاروقی
ما بهقصد آفتاب، ساحل و دریا راهی مارسی شدیم، اما آنچه تجربه کردیم بارانِ پودری بود و خنکی و شهرگردی. چند ساعت بیشتر فرصت دیدن شهر را نداشتیم، پس برنامهی قبلیمان را فراموش کردیم و طرح جدیدی برای چند ساعت باقیماندهمان ریختیم. یکشنبهصبحهای اروپا فرق چندانی با جمعهصبحهای تهران ندارد،...

افرا جمشیدی
کولیها توی سرم چادر زدهاند. آوارههای دورهگردی که دل به بادها سپردهاند و مسیرشان خورده به جمجمهام. از پژواک موزونی که گوشم را پر کرده میفهمم بزمشان حسابی به راه است. جشن پیروزی گرفتهاند؛ غلبه بر انسانی مشوش. چه هژمونی دردآوری. فندکم را از روی میز چوبی کنج اتاق برمیدارم...

انسیه نوری
پیوستگی نمیتواند ما را برای همیشه شبیه چیزی نگه دارد که میخواهیم. پیوستگی در زمان، فکرها، تصاویر و معناهایی که مدام به تقلای ساختنِ نسبتهای دور و نزدیک با هرچیزی، به شعاع زیستن پرتابمان میکنند. یک روز همهچیز تمام میشود و آن وقت فقط اسمها هستند که بهمثابهی رنجی، بودن...

بنیامین نبهانی
نعیم غلامپور مرده است؛ ساده و بیآلایش. بارها سعی کردم دیباچهای از او بنویسم، اما حس کردم زیادهگوییهایم پاکی او را روزنامهوار جلوه میدهد. نخواستم صرفاً گزارش پرآبوتابی نوشته باشم. نقلقولی از او باعث شد که قید قبولی و اعزام به دانشکدهی افسری را بزنم و مهندسی مواد بخوانم. تأثیر...


اواخر فروردین سال ۹۷ بود که با پسرم، آرمان و مادرم تصمیم گرفتیم عصرها برویم پارک و والیبال بازی کنیم. برای کل آن بهار و تابستان برنامهریزی کرده بودم و با خودم میگفتم اگر حداقل چهار روز در هفته این کار را انجام دهم تا پایان تابستان عضلاتم چقدر قوی...
آرام روانشاد

اواخر فروردین سال ۹۷ بود که با پسرم، آرمان و مادرم تصمیم گرفتیم عصرها برویم پارک و والیبال بازی کنیم. برای کل آن بهار و تابستان برنامهریزی کرده بودم و با خودم میگفتم اگر حداقل چهار روز در هفته این کار را انجام دهم تا پایان تابستان عضلاتم چقدر قوی...
آرام روانشاد
درسا احیا
ناهارمان را خوردهایم و من مثل همیشه میخواهم بهسرعت از جا بلند شوم و میز را جمع کنم. جمعه است، سریال جدیدی به تازگی شروع شده و با ناهار امروز آن را پخش کردهایم که ببینیم؛ از همین سریالهای ایرانی شبکهی خانگی. تقریباً همیشه چندتاییاش را میبینیم، همیشه هم آخر...

ضحی کاظمی
پنج سال پیش، وقتی کتابفروشی راما را در خیابان بزرگمهر تهران راه انداختیم، بیشتر از آنکه به فکر یک کسبوکار صرف باشیم، رؤیای ساختن یک پناهگاه را در سر داشتیم؛ پناهگاهی برای خیالپردازان، برای طرفداران داستانهای گمانهزن و برای آنهایی که هنوز به امکانهای ادبیات در کشف جهانهای نو باور...


نیمهشب بود و باران ریزی میبارید. با شنیدن صدای ماشین فهمید اسنپ رسیدهاست. کولهپشتیاش را محکم چسبید و به پیام سامیار که گفته بود «کیسه رو دمِدرتون گذاشتم» نگاه کرد. از خانه که بیرون آمد، حجمی از هوای تازه و بارانخورده را وارد ریهاش کرد و کیسه را از جلوی...
هما شهرامبخت

نیمهشب بود و باران ریزی میبارید. با شنیدن صدای ماشین فهمید اسنپ رسیدهاست. کولهپشتیاش را محکم چسبید و به پیام سامیار که گفته بود «کیسه رو دمِدرتون گذاشتم» نگاه کرد. از خانه که بیرون آمد، حجمی از هوای تازه و بارانخورده را وارد ریهاش کرد و کیسه را از جلوی...
هما شهرامبخت
آریا وکیلی ازغندی
آقای الف مردی ۳۰ساله و بیشازحد معمولی که تا دیروز خودش را پیرپسر مینامید و در خانهی مادرش زندگی میکرد، از خواب بیدار شد و احساس کرد که از بقیهی مردم بهتر است. کمی بعد، کاملاً بیدلیل و ناگهانی، فکر شهرت به سرش افتاد و صدایی در گوشش زمزمه کرد...


اواخر فروردین سال ۹۷ بود که با پسرم، آرمان و مادرم تصمیم گرفتیم عصرها برویم پارک و والیبال بازی کنیم. برای کل آن بهار و تابستان برنامهریزی کرده بودم و با خودم میگفتم اگر حداقل چهار روز در هفته این کار را انجام دهم تا پایان تابستان عضلاتم چقدر قوی...
آرام روانشاد

اواخر فروردین سال ۹۷ بود که با پسرم، آرمان و مادرم تصمیم گرفتیم عصرها برویم پارک و والیبال بازی کنیم. برای کل آن بهار و تابستان برنامهریزی کرده بودم و با خودم میگفتم اگر حداقل چهار روز در هفته این کار را انجام دهم تا پایان تابستان عضلاتم چقدر قوی...
آرام روانشاد

نیمهشب بود و باران ریزی میبارید. با شنیدن صدای ماشین فهمید اسنپ رسیدهاست. کولهپشتیاش را محکم چسبید و به پیام سامیار که گفته بود «کیسه رو دمِدرتون گذاشتم» نگاه کرد. از خانه که بیرون آمد، حجمی از هوای تازه و بارانخورده را وارد ریهاش کرد و کیسه را از جلوی...
هما شهرامبخت

نیمهشب بود و باران ریزی میبارید. با شنیدن صدای ماشین فهمید اسنپ رسیدهاست. کولهپشتیاش را محکم چسبید و به پیام سامیار که گفته بود «کیسه رو دمِدرتون گذاشتم» نگاه کرد. از خانه که بیرون آمد، حجمی از هوای تازه و بارانخورده را وارد ریهاش کرد و کیسه را از جلوی...
هما شهرامبخت
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد