icon
icon
special20
icon
28 آذر 1403
20
special
28 آذر 1403
یلدا، طرح از میترا عبدالهی
یلدا، طرح از میترا عبدالهی
یلدا، طرح از میترا عبدالهی
یلدا، طرح از میترا عبدالهی
special20
icon
28 آذر 1403
20
special
28 آذر 1403

اشاراتِ ملک

مهتاب شریعتی

«صدای جِلزووِلز زرشک‌ها وقتی به پسته‌ی در‌حالِ‌سرخ‌شدن توی کره اضافه می‌شن» این جمله‌ای بود که در استوری اینستاگرامش خواندم. چندوقتی بود که دنبالش می‌کردم و منتظر فرصتی بودم تا غذاهایش را امتحان کنم. برای اولین ‌بار بود که هم زمان داشتم و هم خبر پذیرایی‌اش را دیر نمی‌دیدم، با...

اشاراتِ ملک

وان‌گوگ: شاعران و عشاق، گالری ملیِ لندن

جاناتان جونز

نه شاعر و نه عاشق ، که پرتره‌هایشان این نمایشگاه شگفت‌انگیزِ وان‌گوگ را افتتاح می‌کند، هیچ‌کدام آنی نیستند که به نظر می‌رسند. چشمان عاشق، خیالپردازانه، در چهره‌ای با ته‌رنگ سبز‌آبی خیره شده، کلاهی قرمز به‌ سر دارد که بر آسمانی زمردین شعله‌ور شده، آسمانی که یک ماه زرین...

وان‌گوگ: شاعران و عشاق، گالری ملیِ لندن
شامِ شب یلدا

در قاب

شامِ شب یلدا

من آدم‌ها را راحت می‌شناسم. اصلاً لازم نیست کسی به من معرفی شود. من می‌توانم در همان نگاهِ اول هرچه را که باید بفهمم. اصلِ آدم‌ها را که بشناسی، دیگر اینکه چه رنگی را دوست دارند یا چه غذایی فرع است. اهمیتی هم ندارد. مثلاً، همین ‌الآن که نشسته‌ام...

شُهره احدیت

۲۸ آذر

در قاب

شامِ شب یلدا

من آدم‌ها را راحت می‌شناسم. اصلاً لازم نیست کسی به من معرفی شود. من می‌توانم در همان نگاهِ اول هرچه را که باید بفهمم. اصلِ آدم‌ها را که بشناسی، دیگر اینکه چه رنگی را دوست دارند یا چه غذایی فرع است. اهمیتی هم ندارد. مثلاً، همین ‌الآن که نشسته‌ام...

شُهره احدیت

آن ‌کس که از وجودِ موسیقی سپاسگزار بود

مهسا غفاری

عمو ایرج، چند سال قبل، بی‌هوا و یک‌هویی اسمش را به تورج تغییر داد و چرایش را هم به هیچ‌کس نگفت. بعدتر، وقتی ‌که دیگر همه از صرافتش افتاده بودند، یک بار —بازهم بی‌هوا— به من گفت که هیچ‌وقت کسی ازش نپرسیده اصلاً چرا اسمش را عوض کرد! انگار،...

آن ‌کس که از وجودِ موسیقی سپاسگزار بود
سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

صداها

سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

دستِ راست مامان، که توی عکس‌های تولد ده‌سالگی‌ام دور شانه‌های من قفل شده، از خودش اجتماعی‌تر است. مامان توی هیچ‌کدام از عکس‌های دسته‌جمعی نیست. نه آن عکس‌های قدیمی خانه‌ی بابابزرگ و نه حتی عکس‌ِ عروسی خواهرها و برادرها. مامان از دوربین بیزار است و ما احتمالاً بعدها باید عکسِ...

نیلوفر عیدی

۲۸ آذر

صداها

سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

دستِ راست مامان، که توی عکس‌های تولد ده‌سالگی‌ام دور شانه‌های من قفل شده، از خودش اجتماعی‌تر است. مامان توی هیچ‌کدام از عکس‌های دسته‌جمعی نیست. نه آن عکس‌های قدیمی خانه‌ی بابابزرگ و نه حتی عکس‌ِ عروسی خواهرها و برادرها. مامان از دوربین بیزار است و ما احتمالاً بعدها باید عکسِ...

نیلوفر عیدی

پنجره‌ی کوچکِ بیمارستانِ سینا

مرتضی فرجی

هر سال پاییز، وقتی باد شاخه‌های زردآلوی پیرِ حیاط را تکان می‌داد، مادرم نگاه می‌کرد و می‌گفت: «شاخه‌ها می‌لرزند و من به ‌جایشان سردم می‌شود…» حالا، پاییز آهسته آمده. اول بوی خُنَکی‌اش، بعد بلندی شب‌هایش، و بعدتر برگ‌های طلایی زردآلوی پیر و باد. نمی‌دانم الآن کجاست! جسمِ خسته‌اش را...

 پنجره‌ی کوچکِ بیمارستانِ سینا

دنباله

مبارکه مرتضوی

یکهو به خودم آمدم و دیدم بیست‌و‌شش‌ساله شده‌ام. وقتی در عمری هشتادساله نگاه کنی، عدد بیست‌وشش حدود یک‌چهارم آن است. پس هنوز خیلی کم است. خیلی خام، خیلی جوان، خیلی زود. زود برای چه‌ چیزی؟ نمی‌دانم. اما وقتی لنز بیرونی و نقشه‌کش را برمی‌داری و از درون نگاه می‌کنی،...

دنباله

در بهار خزان، جوانه می‌زنم میانه‌ی پاییز

ساناز کریمی

آن ظهر نسبتاً گرم آخرِ تابستان فهم هر کداممان از دیگری و به طور کلی رابطه طوری زخم برداشت که برای التیام ناسورش او به رابطه‌ای موازی پناه برد و من دست به دامن فحش‌دادن و تحقیرکردنش شدم. همان ظهرِ جمعه‌ای که من زدم زیر گوشش و او تا...

در بهار خزان، جوانه می‌زنم میانه‌ی پاییز

من با صدایم رؤیا می‌بافم

فاطمه صادقی

جایی خواندم که شخص ناشنوایی نوشته بود زمانی که با همسرش بحث می‌کند و کار به ناراحتی می‌کشد و دیگر نمی‌خواهد ادامه بدهد، چشمانش را می‌بندد. جهان کاملاً خاموش می‌شود و لازم نیست حرف‌های طرف مقابلش را بفهمد و بیشتر ناراحت شود. لازم نیست بحث را ادامه دهد، تصویر...

من با صدایم رؤیا می‌بافم
خانه‌ها

داستان

خانه‌ها

آن شب‌ که‌ از اداره آمدم بیرون داشت‌ برف می‌‌آمد. برفی‌ بی‌‌صدا و آرام که‌ معلوم بود تازه شروع کرده است‌ به‌ باریدن. دستم‌ را به‌ کناره‌ی‌ پله‌‌ها گرفتم‌ که‌ لیز نخورم. از آنجا ماشینم‌ را دیدم. لایه‌‌ی‌ باریکی‌ از برف شیشه‌‌هایش‌ را پوشانده بود. یکراست‌ رفتم‌ سمت‌ ماشین‌...

حسین یونسی

۲۸ آذر

داستان

خانه‌ها

آن شب‌ که‌ از اداره آمدم بیرون داشت‌ برف می‌‌آمد. برفی‌ بی‌‌صدا و آرام که‌ معلوم بود تازه شروع کرده است‌ به‌ باریدن. دستم‌ را به‌ کناره‌ی‌ پله‌‌ها گرفتم‌ که‌ لیز نخورم. از آنجا ماشینم‌ را دیدم. لایه‌‌ی‌ باریکی‌ از برف شیشه‌‌هایش‌ را پوشانده بود. یکراست‌ رفتم‌ سمت‌ ماشین‌...

حسین یونسی

سبزِ كمرنگ

کامبیز آریان‌زاد

وقتی پژو پارس سفیدی جلوی كامیونتم پیچید، تبدیل به هالك شدم. عجله داشتم. مادرزنم گفته بود پسرم رأس ساعت یازده تعطیل می‌شود. اگر دیر می‌رسیدم، خیلی بد می‌شد. طفلی پسرم پیش‌دبستانی بود، كوچك بود و جایی را نمی‌شناخت. اگر تنها توی آن مدرسه‌ی درندشت می‌ماند، دلشوره می‌گرفت، می‌زد زیر...

سبزِ كمرنگ

تعقیب حاجی هوتَک

جمیل جان کوچای

دقیقاً نمی‌دانی چرا برای این خانواده‌ی خاص، در این خانه‌ی خاص، در وِست ساکرامِنتوی کالیفرنیا مأمور شده‌ای. این وظیفه‌ی تو نیست که به دلیل آن فکر کنی. با وجود این، پس از چند روز، حدس می‌زنی که مظنون اصلی مأموریتِ تو پدر خانواده با اسمِ رمز حاجی است، حتی...

تعقیب حاجی هوتَک
شامِ شب یلدا

در قاب

شامِ شب یلدا

من آدم‌ها را راحت می‌شناسم. اصلاً لازم نیست کسی به من معرفی شود. من می‌توانم در همان نگاهِ اول هرچه را که باید بفهمم. اصلِ آدم‌ها را که بشناسی، دیگر اینکه چه رنگی را دوست دارند یا چه غذایی فرع است. اهمیتی هم ندارد. مثلاً، همین ‌الآن که نشسته‌ام...

شُهره احدیت

۲۸ آذر

در قاب

شامِ شب یلدا

من آدم‌ها را راحت می‌شناسم. اصلاً لازم نیست کسی به من معرفی شود. من می‌توانم در همان نگاهِ اول هرچه را که باید بفهمم. اصلِ آدم‌ها را که بشناسی، دیگر اینکه چه رنگی را دوست دارند یا چه غذایی فرع است. اهمیتی هم ندارد. مثلاً، همین ‌الآن که نشسته‌ام...

شُهره احدیت

سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

صداها

سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

دستِ راست مامان، که توی عکس‌های تولد ده‌سالگی‌ام دور شانه‌های من قفل شده، از خودش اجتماعی‌تر است. مامان توی هیچ‌کدام از عکس‌های دسته‌جمعی نیست. نه آن عکس‌های قدیمی خانه‌ی بابابزرگ و نه حتی عکس‌ِ عروسی خواهرها و برادرها. مامان از دوربین بیزار است و ما احتمالاً بعدها باید عکسِ...

نیلوفر عیدی

۲۸ آذر

صداها

سراشیبیِ خیابانی که می‌ترسم

دستِ راست مامان، که توی عکس‌های تولد ده‌سالگی‌ام دور شانه‌های من قفل شده، از خودش اجتماعی‌تر است. مامان توی هیچ‌کدام از عکس‌های دسته‌جمعی نیست. نه آن عکس‌های قدیمی خانه‌ی بابابزرگ و نه حتی عکس‌ِ عروسی خواهرها و برادرها. مامان از دوربین بیزار است و ما احتمالاً بعدها باید عکسِ...

نیلوفر عیدی

خانه‌ها

داستان

خانه‌ها

آن شب‌ که‌ از اداره آمدم بیرون داشت‌ برف می‌‌آمد. برفی‌ بی‌‌صدا و آرام که‌ معلوم بود تازه شروع کرده است‌ به‌ باریدن. دستم‌ را به‌ کناره‌ی‌ پله‌‌ها گرفتم‌ که‌ لیز نخورم. از آنجا ماشینم‌ را دیدم. لایه‌‌ی‌ باریکی‌ از برف شیشه‌‌هایش‌ را پوشانده بود. یکراست‌ رفتم‌ سمت‌ ماشین‌...

حسین یونسی

۲۸ آذر

داستان

خانه‌ها

آن شب‌ که‌ از اداره آمدم بیرون داشت‌ برف می‌‌آمد. برفی‌ بی‌‌صدا و آرام که‌ معلوم بود تازه شروع کرده است‌ به‌ باریدن. دستم‌ را به‌ کناره‌ی‌ پله‌‌ها گرفتم‌ که‌ لیز نخورم. از آنجا ماشینم‌ را دیدم. لایه‌‌ی‌ باریکی‌ از برف شیشه‌‌هایش‌ را پوشانده بود. یکراست‌ رفتم‌ سمت‌ ماشین‌...

حسین یونسی

گردآورندگان
فاطمه صادقی
کامبیز آریان‌زاد
لادن راه‌انجام
مهتاب شریعتی
مبارکه مرتضوی
ساناز کریمی
رامین رادمنش
راحله فاضلی
جمیل جان کوچای
سارا نعمتی‌حصار
نیلوفر عیدی
شُهره احدیت
حسین یونسی
مرتضی فرجی
نسترن فرجاد پزشک
سحر بکائی
میترا عبدالهی
فاطمه حسینى
مهسا غفاری
زهرا درویش امیرى
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد