بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که می خواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست می دهد بس دیرپا و دل انگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی....
در سال های اولی که شروع به نوشتن داستان و یادداشت کرده بودم، جمله های بسیاری را در جلسه های داستان و در دفتر روزنامه می شنیدم: «دنبال یک ایده ی ناب و دست اول باش، موضوع داستان و یادداشتت باید نو و تازه باشد، شخص دیگری غیر از تو...
سبيل های کاظمی نامرتب تر از آرایش دفاعی ایران برابر انگلیس بود؛ انگار یک مشت چای کنیا را نامرتب پخش کرده باشی بالای لب هایش. موهایی کوتاه و جوگندمی، با قدی حدوداً ۱۸۰ سانتی متر مثل رِنج قدی بیشتر همکاران مدیرش در آموزش وپرورش. همه ی ما با شناختن او...
سه شنبه ی آخر سال است؛ آخرین روز سال ۱۴۰۲. قرار نانوشته ی معمولی است در تهران که روزهای آخر اسفند برویم تجریش. نرسیده ام بروم. شاید بهتر باشد بنویسم نخواستم امسال. بی تعارف تر که نگاه کنم، پارک لاله برای من صمیمی تر و دلپذیرتر است، و درونی تر....
روی نیمکت همسایه ی بابا، آقای «قاف» نشسته ام. اوستای سنگ کار و کارگر همراهش مشغول ارزیابی باغچه اند. کارگر با بیل به سمت باغچه می رود، پیش از بازسازی باید گل وگیاه داخل باغچه را درآورد تا بتوان زیرسازی را انجام داد. آجرها، سیمان و سنگ های برش خورده...
معمولاً هیچ خوشم نمی آید خانه ی کسی بمانم، اما وقتی من و هیو دوست او مری را در ایالت مِین دیدیم، چاره ی دیگری نداشتیم. در جزیره ی کوچکی که پاتوق تابستانی مری است هیچ هتلی نبود. ازاین گذشته، او آن قدر صادقانه و بی ریا دعوتمان کرد که...
«من همانم که هستم!» این عبارت را وقتی کودک یا نوجوان بودم در انیمیشنی شنیدم که احتمالاً نامش دیوار سرخ است. عبارت کامل این بود: «من همانم که هستم و شمشیرم نشانه ی من است.» جمله ا ی قهرمانی اساطیری بود. احساس می کردم قدرتی خواستنی در این کلمات جریان...
من و جمعیتی انبوه با صابونی در دستانمان به سمت دری هدایت می شدیم. در آن سرمای کشنده و استخوان سوز زمستان چه اتفاقی افتاده بود؟ عمده ی جمعیت، لهستانی به نظر می رسیدند. من در میان این جمعیت چه می کردم؛ جمعیتی مملو از مردان و زنان مضطرب که...
برای ما که جیب بُری می کردیم، همه چیز از برج هفت دو سال پیش مکافات شد؛ از همان وقتی که حاج آقا بیدختی را کشتند و پای مأمورها به بازار باز شد. تا قبل آن، فقط سربازهای کلانتریِ پشت بازار بودند که آخر شب ها یک دور از سر...