icon
icon
35
icon
5 شهریور 1404
35
5 شهریور 1404
بازار محلی، طرح از عاطفه ملکی‌جو
بازار محلی، طرح از عاطفه ملکی‌جو
بازار محلی، طرح از عاطفه ملکی‌جو
بازار محلی، طرح از عاطفه ملکی‌جو
35
icon
5 شهریور 1404
35
5 شهریور 1404

تام جود؛ پسر تام جود، پاره‌ای از یک روح بزرگ

نیلوفر صادقی

بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که می خواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست می دهد بس دیرپا و دل انگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی....

تام جود؛ پسر تام جود، پاره‌ای از یک روح بزرگ

نقاش گل‌های آفتاب‌گردان

فاطمه آزادی

در سال های اولی که شروع به نوشتن داستان و یادداشت کرده بودم، جمله های بسیاری را در جلسه های داستان و در دفتر روزنامه می شنیدم: «دنبال یک ایده ی ناب و دست اول باش، موضوع داستان و یادداشتت باید نو و تازه باشد، شخص دیگری غیر از تو...

نقاش گل‌های آفتاب‌گردان

از کوچه‌ی مش فاطمه تا پسر حاج‌محمد

بنیامین نبهانی

سبيل های کاظمی نامرتب تر از آرایش دفاعی ایران برابر انگلیس بود؛ انگار یک مشت چای کنیا را نامرتب پخش کرده باشی بالای لب هایش. موهایی کوتاه و جوگندمی، با قدی حدوداً ۱۸۰ سانتی متر مثل رِنج قدی بیشتر همکاران مدیرش در آموزش وپرورش. همه ی ما با شناختن او...

از کوچه‌ی مش فاطمه تا پسر حاج‌محمد
بَبَه روح یک جهان بی روح

در قاب

بَبَه روح یک جهان بی روح

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. می گفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمی توانستم. به سختی جلوی اشک هایم را گرفتم و با...

زینب خزایی

۵ شهریور

در قاب

بَبَه روح یک جهان بی روح

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. می گفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمی توانستم. به سختی جلوی اشک هایم را گرفتم و با...

زینب خزایی

هم‌هوایی با پارک لاله

پسند بابایی

سه شنبه ی آخر سال است؛ آخرین روز سال ۱۴۰۲. قرار نانوشته ی معمولی است در تهران که روزهای آخر اسفند برویم تجریش. نرسیده ام بروم. شاید بهتر باشد بنویسم نخواستم امسال. بی تعارف تر که نگاه کنم، پارک لاله برای من صمیمی تر و دلپذیرتر است، و درونی تر....

هم‌هوایی با پارک لاله

مرد نکونام نمیرد هرگز

مرضیه ترابی

روی نیمکت همسایه ی بابا، آقای «قاف» نشسته ام. اوستای سنگ کار و کارگر همراهش مشغول ارزیابی باغچه اند. کارگر با بیل به سمت باغچه می رود، پیش از بازسازی باید گل وگیاه داخل باغچه را درآورد تا بتوان زیرسازی را انجام داد. آجرها، سیمان و سنگ های برش خورده...

مرد نکونام نمیرد هرگز

راه دراز خانه

دیوید سداریس

معمولاً هیچ خوشم نمی آید خانه ی کسی بمانم، اما وقتی من و هیو دوست او مری را در ایالت مِین دیدیم، چاره ی دیگری نداشتیم. در جزیره ی کوچکی که پاتوق تابستانی مری است هیچ هتلی نبود. ازاین گذشته، او آن قدر صادقانه و بی ریا دعوتمان کرد که...

راه دراز خانه

جهان یک نارسیس بزرگ است

محسن پناهی

«من همانم که هستم!» این عبارت را وقتی کودک یا نوجوان بودم در انیمیشنی شنیدم که احتمالاً نامش دیوار سرخ است. عبارت کامل این بود: «من همانم که هستم و شمشیرم نشانه ی من است.» جمله ا ی قهرمانی اساطیری بود. احساس می کردم قدرتی خواستنی در این کلمات جریان...

جهان یک نارسیس بزرگ است

مرگ‌های تدریجی برای آدم‌های ترسو

عاطفه نوری

من و جمعیتی انبوه با صابونی در دستانمان به سمت دری هدایت می شدیم. در آن سرمای کشنده و استخوان سوز زمستان چه اتفاقی افتاده بود؟ عمده ی جمعیت، لهستانی به نظر می رسیدند. من در میان این جمعیت چه می کردم؛ جمعیتی مملو از مردان و زنان مضطرب که...

مرگ‌های تدریجی برای آدم‌های ترسو

اختتام نامبارک جیب‌بُران سمنان

علی شادکام

برای ما که جیب بُری می کردیم، همه چیز از برج هفت دو سال پیش مکافات شد؛ از همان وقتی که حاج آقا بیدختی را کشتند و پای مأمورها به بازار باز شد. تا قبل آن، فقط سربازهای کلانتریِ پشت بازار بودند که آخر شب ها یک دور از سر...

اختتام نامبارک جیب‌بُران سمنان
بَبَه روح یک جهان بی روح

در قاب

بَبَه روح یک جهان بی روح

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. می گفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمی توانستم. به سختی جلوی اشک هایم را گرفتم و با...

زینب خزایی

۵ شهریور

در قاب

بَبَه روح یک جهان بی روح

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. می گفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمی توانستم. به سختی جلوی اشک هایم را گرفتم و با...

زینب خزایی

گردآورندگان
مصطفا اکبری
پسند بابایی
زینب خزایی
مریم فراهانی
محسن پناهی
على شفیعى
فاطمه آزادی
بنیامین نبهانی
علیرضا محمدى
میترا بهمنى
مرضیه ترابی
عاطفه نوری
علی شادکام
نیلوفر صادقی
عاطفه ملکی‌جو
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد