
نازیلا دلیرنیا
روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزهی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشیای از آن نقاش دیدم که...

فاطمه محقق
بدنم کجاست؟ دستهام؟ پاهام؟ چشمم؟ من محو شدهام در تنم و تنم در وطنم جایی ندارد. خودم را توی آینه مرور میکنم: دستهام، پاهام و چشمانم نیستند، هیچکدام سر جایشان نیستند. مرور میکنم؛ این دستها؛ این دستها که تو را در آغوش گرفتند، نوشتند و خط زدند، نوشتند و خط...

مریم عظیمزادهی ایرانی
دو شب پیش از آنکه از مراسم یادبود پروین خانم - یا به قول دختر بزرگش، پر خانم - در کتابخانهی ایرانیان مونترال باخبر شوم، خوابش را دیدم. آنموقع هنوز نمیدانستم که صبح روز بعد از دیدن این خواب، او برای همیشه از آن تخت کوچک و دلگیرش - که...

آیدا کریمی
صدای پشت تلفن که پرستار دخترم است میگوید: «آیدا خانم، دمای دانا 37،6 شده.» دومینو دارد شروع میشود. خیلی وقتها داستانها روایت آدمهایی است که با چنگودندان جنگیدهاند. من هم با چنگودندان جنگیدهام، اما این روایتِ وادادن من است؛ مانیفست خستگی و جهانی که در پس آن چشم به آن...

ندا علیدوستی
به خودم در آینه خیره میشوم، دستی به گونهام میکشم، باورم نمیشود که چقدر شبیه یک زن میانسال شدهام. با اینکه سعی میکنم لباسهایم را جوانیتر از خودم انتخاب کنم، ولی همچنان خیلی میانسالم و خیلی مامان. از خودم میپرسم کی اینقدر چاق و دفرمه شدم، کی اینقدر جاافتاده شدم،...
مرضیه اعتمادی
نوزاد یکروزهی لُختی روی تخت احیا خوابیده بود. لولهی کلفتی از گوشهی تخت کشیده شده بود و تا دهانش میرسید. به دستوپایش سیمهای نازک مشکی و قرمز وصل بود. در عکس به نظر ریز نمیآمد و تمام اعضا و جزئیات بدن یک انسان را داشت. تازه زایمان کرده بودم و...

هانیه کسائیفر
حالا پانزده سال ميگذرد از آن روز بيستوهفتسالگيام كه با شكم اندكي برآمده براي چكاپ هفتگي آخرهاي بارداريام رفته بودم دكتر. هفتهي سيوشش بارداري بودم. دكتر وضعيتم را بررسي كرد و گفت: «دو هفتهي ديگه بيا برش دارم.» يكه خوردم از جوري كه گفت «بيا برش دارم.» انگار غدهاي يا...

مولود عکافزاده
شاید در ظاهر و از دور رها و منعطف به نظر برسم، ولی متأسفانه دچار یبوست مزمن فکریام و تاکنون تقریباً طبق همان برنامهای که در دوازدهسالگی برای زندگیام ریختهام، قدم برداشتهام. نوجوانی بودم خیالپرداز، پر از آرزوها و رؤیای رسیدن به یار با جزئیات فراوان، تا سیسالگیام را قدمبهقدم...

زهره شکراللهی
بعد از ازدواج از بس شنیده بودم: «زنی که شوهرش را خانهدار نکند، زن نیست.» به زن بودن خودم شک کرده بودم. این چه صدای زهرآلودی بود که تا از خواب برمیخاستم توی جانم میپیچید؟ صدای غرغر از توی آشپزخانهی مادرشوهرم بود که خفهام میکرد. آخر یک زن برای داشتن...

مائده جوادیار
اگر ترم بعدی هم دفاع نکنی؛ برایت اخراجی میزنند. پیام را میخوانم. نه یک بار که هزارویک بار. اخراج. از پسِ هزارودومین بار گوشی را روی تخت پرت میکنم. نور صبحگاهیِ نرمی که روی تخت اتاق افتاده است، گوشی را همچون شیء مقدسی نمایان میکند. چند لحظه همینطور به آن...

مریم غیاثی
پوستهی خالی زرورقمانند قرص را بین انگشتانم مچاله میکنم و پرتش میکنم گوشهی اتاق. قرص گرد و سفید را کف دستم میگذارم و برای مدتی نگاهش میکنم. چطور ممکن است قرصی به این کوچکی، بتواند چنین کاری با ذهن یک آدم بکند؟ قرص را روی میز کنار قوطی کوکاکولا میگذارم....

زیدی اسمیت
شاید کمی اغراقآمیز به نظر برسد، اما سکوتی عمیق در وجودش شکل گرفته بود، سکوتی که بیصدا و تدریجی رخنه میکرد. گاهی در مکانها و موقعیتهایی خاص، این سکوت نهتنها غریب نبود، بلکه خوشایند هم بود؛ مثلاً در پیادهرویهای طولانی، وقتی کسی در حضورش اعترافی دلخراش میکرد، در مراسم خاکسپاری...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد