
باسط بای
تقدیم به مادرم که مهر و سوگش همیشگی است. شب آرامی بود. چراغهای خانه خاموش و فقط نور ضعیف تلویزیون، پیش از آنکه فیلم شروع شود، روی دیوار میلرزید. لیوان چای روی میز بود و بخار کمجانی از آن بالا میرفت. روی زمین نشستم. صدای بیرون خاموش شده بود، حتی...

محبوبه آببرین
طبق زمانبندی فیلم، این سکانس باید سکانس آخر باشد. سکانس آخر برای صدونود دقیقه و در این صدونود دقیقه، انگار ضربان قلب من مدام شمارهاش رو به بالا میل کرده است و حالا تقریباً صدای ضربان قلبم را در گوشم و حتی از کف دستم هم میشنوم. دوربین کمی پایینتر...

نازیلا دلیرنیا
در اینستاگرام، لای صفحاتی که تکههایی از فیلمهای قدیمی را پخش میکنند، بیهدف بالا و پایین میروم. بیحوصلهام. از سر ظهر گرم تابستان تا همین دم غروب، مثل یک عنق منکسره نشستهام به انتظار؛ انتظاری از آن جنس که نمیدانی برای کی یا چیست، اما جای نبودنش عجیب درد میکند....

نسرین شیریننیاز
در حال وهوای عشق فقط یک فیلم نیست؛ یک نجواست؛ یک قصه است که در کلمهها پیدا نیست، اما در سکوت جریان دارد؛ یک زمزمه است که در حافظه و قلب جا میگیرد و حافظه و قلب را با هم میخراشد. هر نگاهی در این فیلم یک اعتراف است....

امین مبینی
دیشب به تماشای پالپ فیکشن 1 نشستم؛ شاید برای یازدهمین یا دوازدهمین بار. حسابش دیگر از دستم در رفته. به یاد ندارم فیلمی را به این تکرار دیده باشم (شاید فقط اجارهنشینهای مهرجویی). بار اول نسخهی دوبلهشده به فارسی را دیدم. در روزهای دلزدگی سال آخر دبیرستان و آمادگی برای...

محسن پناهی
مهمترین چیزی که بلافاصله بعد از تولد ۶۵سالگی فهمیدم، این است که نمیخواهم وقتم را تلفِ کارهایی کنم که دوست ندارم. این را گوشهای یادداشت میکنم. بعد از خودم میپرسم: «چه کارهایی را دوست ندارم؟» برای من سؤال سادهای نیست، بنابراین از خودم میپرسم: «خب از چه کارهایی فرار میکنی؟»...

مسعود بُربُر
«دیشب تا صبح با میخاییل جنگودعوا داشتیم که دو خط متقاطع که به هم نزدیک و نزدیکتر میشوند، از کجا دیگر به هم رسیدهاند. بولگاکف میگفت غیر از ضخامت خطوط، ابعاد بدن خودمان هم مهم است.» این خواب را، زمستان دو سال پیش، شبی دیدم که تا صبح لرزیده بودم...

پویا مشهدی محمدرضا
نیست باد روزی که در آن زاده شدم، و شبی که گفت: «نطفهی پسری بسته شد.» ایوب ۳:۳ آذر، دی پارسال بود که مادربزرگم، مادر پدرم، مُرد. از مراسم ختم که برگشتیم، شب شده بود. شام خوردیم و پدرم به روال همیشگیاش، شروع کرد به نوشتن وقایع روز در سررسید...

الهام بدیعی
هنوز او را نگه داشتهام، توی ذهنم. انگار او را همانجا درون یک بطریِ خاکگرفتهی پر از الکل حبس کردهام که زمان بر کالبدش نگذرد. همچنان ده دوازدهساله مانده، مثل یک برگِ خشکشده لای کتاب. گویی که این سی و اندی سال فقط بر من گذشته است. بعضی یادها به...


به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیدهام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر میآورم که در آشپزخانهی دلباز خانهمان در کرج ایستاده و دارد آش میپزد. آنوقتها هوا که بارانی میشد، برایمان آش میپخت؛ گاهی آش...
ارمغان خرم

به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیدهام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر میآورم که در آشپزخانهی دلباز خانهمان در کرج ایستاده و دارد آش میپزد. آنوقتها هوا که بارانی میشد، برایمان آش میپخت؛ گاهی آش...
ارمغان خرم
ساناز تولائيان
یکی از عصرهای پاییز دو سال قبل بود. سه ماه از مهاجرتم میگذشت و پس از یک روز طولانی در دانشگاه به خانه رسیدم. درِ آپارتمان را که باز کردم، چشمم به دو همخانهی آمریکاییام در آشپزخانه و پذیرایی افتاد. تلویزیون روشن بود و بازیگری با لهجهی سیاهپوستان جنوب آمریکا...

سام حاجیانی
یکی از بخشهای پوشهی سیاه دستهدارِ بالای کُمدِ لباسها جای مدارک مهاجرت است؛ پوشهای که وقتی برای مهاجرت اقدام کردیم، به تقلید از پدرم خریدم؛ مهاجرتی که حدود سیزده سال پیش شروع شد و چند سال بعد، از صدقهسرِ جنگ سوریه، به حالت تعلیق درآمد؛ تعلیقی طولانی که انگار پایانی...

بِث باخمَن
پس از بمباران پناهگاه، پسرک درمیان آوارها به جستوجو میپردازد، پارچههای توری را دور سرش میپیچاند ــ بعضیهایشان گُلگُلی، بعضی نواردوزی و بعضی مرواریددوزی شده ــ کلاه هودیاش را روی سرش میکشد و دستکشهای کارش را میپوشد تا خُردهشیشههای رنگی را برای موزاییکی که درحال ساختنش است، جمعآوری کند. قطعههایی...


عبدالخالق روی شانههای لاغر پنجشش بچهی هفدههجدهساله برگشت به خانهاش در شَلحهی ثوامر. بیستم اسفندماه بود. اروند بوی ماهی مُرده میداد. عبدالخالق پس از ده روز برگشت به خانه. بچههای مدرسهی عسجدی با زیرپیراهنهای عرقکرده و صورتهای خیسازاشک پشت تابوت دویدند. دانشآموزان پایهآخر زیر تابوت بودند. جعفر، پسر عباسبوقی، پایهی...
هانیه سلطانپور

عبدالخالق روی شانههای لاغر پنجشش بچهی هفدههجدهساله برگشت به خانهاش در شَلحهی ثوامر. بیستم اسفندماه بود. اروند بوی ماهی مُرده میداد. عبدالخالق پس از ده روز برگشت به خانه. بچههای مدرسهی عسجدی با زیرپیراهنهای عرقکرده و صورتهای خیسازاشک پشت تابوت دویدند. دانشآموزان پایهآخر زیر تابوت بودند. جعفر، پسر عباسبوقی، پایهی...
هانیه سلطانپور

به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیدهام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر میآورم که در آشپزخانهی دلباز خانهمان در کرج ایستاده و دارد آش میپزد. آنوقتها هوا که بارانی میشد، برایمان آش میپخت؛ گاهی آش...
ارمغان خرم

به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. 1 باز هم خواب مامان را دیدهام. جزئیاتش یادم نیست. فقط تصویرش را به خاطر میآورم که در آشپزخانهی دلباز خانهمان در کرج ایستاده و دارد آش میپزد. آنوقتها هوا که بارانی میشد، برایمان آش میپخت؛ گاهی آش...
ارمغان خرم

عبدالخالق روی شانههای لاغر پنجشش بچهی هفدههجدهساله برگشت به خانهاش در شَلحهی ثوامر. بیستم اسفندماه بود. اروند بوی ماهی مُرده میداد. عبدالخالق پس از ده روز برگشت به خانه. بچههای مدرسهی عسجدی با زیرپیراهنهای عرقکرده و صورتهای خیسازاشک پشت تابوت دویدند. دانشآموزان پایهآخر زیر تابوت بودند. جعفر، پسر عباسبوقی، پایهی...
هانیه سلطانپور

عبدالخالق روی شانههای لاغر پنجشش بچهی هفدههجدهساله برگشت به خانهاش در شَلحهی ثوامر. بیستم اسفندماه بود. اروند بوی ماهی مُرده میداد. عبدالخالق پس از ده روز برگشت به خانه. بچههای مدرسهی عسجدی با زیرپیراهنهای عرقکرده و صورتهای خیسازاشک پشت تابوت دویدند. دانشآموزان پایهآخر زیر تابوت بودند. جعفر، پسر عباسبوقی، پایهی...
هانیه سلطانپور
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد