خانه تقریباً خالی شده است. دو تا چمدان بزرگ، یک ساک دستی برای داخل هواپیما، و یک کولهپشتی همهی آن چیزی است که میتوانم با خودم ببرم کانادا. یک کارتن شامل وسایل متفرقه و چهار تا کارتن پر از کتاب هم چیدهام گوشهی هال تا هروقت برای سرزدن به...
نگارش جستاری با تکیه بر متون بهجامانده از دوران کهن، که دربارهی غذا نوشته شدهاند، کار چندان راحتی نیست. بناست ردپای متنهایی که در تاریخ ادبیاتمان دربارهی اشربه و اطعمه نوشته شده و مثل رایحهی غذایی که از دور به مشام میرسد و نمیدانی از خانهی کدام همسایه است...
سرباز جوانی بود در پادگانی، با لباس فرم و موهای تراشیده، شباهتی به خوانندهها نداشت. ایستاده بود یک گوشه که ناگهان سرگرد روبهرویش سبز شد و پرسید: «’بنفشه گول‘ را تو خواندهای سرباز؟» سرباز جوان یکه خورد و با ترسولرز جواب داد: «خودم هستم، قربان.» سرگرد لبخند زد و...
روزهای اول دسامبر بود. چند ماهی بیشتر نبود که از ایران دور شده بودم (کلمهی مهاجرت هیچوقت برای خودم توی دهانم نچرخیده و احتمالاً هیچوقت هم نخواهد چرخید. به نظرم من هیچوقت از ایران هجرت نکردهام، صرفاً برای مدتی، که هیچ معلوم نیست چقدر طول بکشد، از آن جغرافیا...
صدای هواپیماها آنقدر نزدیک بود که خیال میکردم میخواهند فرود بیایند توی حیاطمان. میز چوبی طلبهایِ چهارگوش پایهکوتاهی داشتیم که گاهی مخصوص مشق نوشتن ما بود و گاهی میز خیاطی مادر و خواهرم. رویش خالی بود یا ما خالیاش کرده بودیم یادم نیست، اما یک کیک گذاشتیم وسطش، از...
یکی از دوستانم مرد ثروتمندی را میشناخت که عزم جزم کرده بود زندگی جاودانه داشته باشد. دوستم در ایمیلی برایم تعریف کرد که این تصمیم مرد معاشرت را برایش سخت کرده بود، چون «مدام کف زمین میخوابید تا درازنشست برود یا بطریهای آب را سَرمیکشید یا چرت میزد یا...
پیکهای نوروزی زیادی وجود داشتهاند مثل بابورها و آتشافروزها، اما حاجیفیروزها عامیانهترین، آشناترین و ماندگارترین و البته بحثبرانگیزترین پیکهای نوروزی هستند. تقریباً همهجای ایران میشود آنها را دید و در تمام دورانهای تاریخی هم به شکلی حضور داشتهاند و بیشتر از همهی شخصیتهای نوروزی مخالف و موافق دارند. اما...
مواجهه با نوروز و عناصر و آیینهای مربوط به آن در داستان معاصر ایران بازتابهای متفاوتی داشته است. حالوهوای نوروز و بهار در داستانها و رمانهای مختلفی دستمایهی نویسندگان قرن اخیر بوده است؛ از رمان مجمع دیوانگان عبدالحسین صنعتیزاده و دختر رعیت م. ا. بهآذین...
رد عرق گردنم را تر میکند. سُرمیخورد و بین موهای کمرم گم میشود. لباسم طوری به تنم چسبیده که زبری موهای سینهام روی آن طرح انداخته. گرمای این موقع از سال را جلوی کولر هم نمیشود تحمل کرد، چه برسد زیر تیغ آفتاب و بین زنبورهای تاکستان؛ ولی چارهای...
آقاجهانگیر فرموده همهی حواسم پی ماهمنیرخانم باشد. ماهمنیر یا صنم. هنوز نمیدانم کدامش. خودِ آقا مدتهاست بهش نمیگوید صنم. درِ پنجدری را میبندم و راه میافتم توی راهرو تا بروم پیش خانم. آقاجهانگیر خواسته او امشب سر میز شام حاضر باشد. سر راه به کلفَتها میگویم تالار را برای...
زن شستن فنجانهای قهوه و پیشدستیهای پای سیبِ آخرین مشتریها را تمام میکند. سیگارش را برمیدارد و از رستوران میزند بیرون. مینشیند روی سکوی سیمانی بالای رود، سکویی که خودش آن را ساخته—تنها جایی است که هواکشهای رستوران بوی ماهی را فوت نمیکنند توی صورتش، ولی در عوض صدای...
مأمور به برگهی تردد نگاهی میاندازد. «حافظِ دوستمحمد؟» سری تکان میدهم. میگوید: «بهسلامت.» دو روز است که همه با اشک یا لبخند همین را میگویند. بهسلامت. دو روز پیش، توی مراسم فارغالتحصیلی به همکلاسها گفتم دارم برمیگردم. چند تایشان ذوق کردند. توی چشم بعضیها اما نم اشکی نشست و...